تجربه بودن

 

قصه خیلی چیزها شبیه قصه همین قندی است که با چایی هایمان می خوریم. همه دوستش دارند و همه هم بدش را می گویند. من یک زمانی فکر می کردم آدم  اصلاً چای را می خورد برای قندش. بعد دیدم عده ای چای می خورند بدون قند و خیلی اوقات هم اگر کسی آن اطراف باشد در مورد مضرّات قند برایش صحبت می کنند،  بعد تا فشارشان بیفتد باز به مدد قندِ حل شده توی یک لیوان آب، سرحال می آیند. بعد از اینکه دقیق می شوی در نسبت آدم ها و قند می بینی اصلاً به آن سادگی ها که فکر می کردی نیست. همین قندِ دوست داشتنیِ مضرّ ِ مفید خودش می شود یک پارادوکس. قصّه خیلی چیزها از همین قرار است: خانه، دوست، پول، شغل و ... . هیچ چیزی ارزش ثابتی ندارد. آخرش می مانی چه چیزی را انتخاب کنی. دوست خوب است یا بد؟ دوستی که امروز همه حرف هات را در گوشش می زنی و فردا که دشمنت شد درِ گوش دیگری احوال تنهاییت را سیرتا پیاز تعریف می کند، بالاخره خوب است یا بد؟ پول و ثروت چطور؟ یک وقتی به زندگیت رونق می دهد و شادی و خوشی ات را زیادتر می کند و یک زمانی هم می شود بلای جانت و مراقبی کسی به ماشینت نزند، مالیات شرکتت بالا نرود، کفش یا کت مارک دارت پاره نشود و الی آخر. آدم نمی فهمد بالاخره چیزها را باید خواست یا نه؟ هنوز قند را در دهانت نگذاشته ای که ترس دیابت می افتد به جانت. نه لذّت قند را می بری و نه دفع دیابت می کنی. همینطور هم در مورد دوست که تا قصد راز گفتن داری، فکر می کنی مبادا فردا میانه مان شکرآب شود و دوره بیفتد به تعریف کردن حرف ها و رازهای من. دنیای ما آدم ها دنیای عدم قطعیت و انتخاب های مدام است. هیچ تصمیمی یک بار برای همیشه گرفته نمی شود. هیچ جایی دل ِ آدم قرص نمی شود. هیچ موقع نمی توانی یقین کنی که تصمیم درستی گرفته ای. قصه ی زندگی آدم ها قصه همین قندِ پهلوی چای است؛ لذّت بخش است و نگران کننده. آدم سرگردان می شود بالاخره چای را تلخ بخورد یا با کام شیرین به لذّت زندگیش اضافه کند.  


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 

جنازه‌اش را دو روز پیش آورده بودند سردخانه. پلیس هیچ نشانی از کس و کارش پیدا نکرده بود. از هویتش هم چیزی معلوم نبود. تنها به شماره سردخانه و لبخند روی لبش شناخته می‌شد. مأمور آگاهی در تماس با مسئول سردخانه گفته بود “هنوز خبری از هویت آن مرده خندان نیست “ و خودش هم خنده ریزی کرده بود و مسئول سردخانه هم با بی‌تفاوتی پرسیده بود “منظورتان جنازه شماره ۸۷۳۴۵ است؟” و مأمور آگاهی پاسخ داده بود “بله.‌‌ همان که زیر پل پیدا شده”. او الآن مرده خندان زیر پل به شماره ۸۷۳۴۵ بود؛ کسی که دو بار زندگی کرده بود، یک بار تا پیش از مرگ همسرش و یک بار هم از ابتدای هفته گذشته. اما کسی این‌ها را نمی‌دانست. آخر کار مرده را با شماره تحویل می‌دهند تا هر چه زود‌تر کسی بیاید و خاکش کند. هیچ کس نمی‌دانست ده سال را با حسرت سپری کردن یعنی چه. هیچ کس نمی‌دانست این جنازه خندان چه رنجی کشیده تا بتواند دوباره یک هفته هم که شده زندگی کند؛ یک هفته‌ای که دوباره  توانسته بود با همسرش قدم بزند، با هم فیلم ببینند و شب‌ها قبل خواب اینقدر حرف بزنند که خوابشان ببرد. تنها چیزی که غیر از گزارش پزشکی قانونی در پرونده اش بود گفته های اهالی محله نزدیک پل بود: این مرد یک هفته‌ای این حوالی می‌پلکید و با خودش حرف می‌زد. به کسی کاری نداشت. گدا هم به نظر نمی‌رسید. به نظر مشاعرش را از دست داده بود.

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 

رفته بودم خون بدهم. پزشک انتقال خون که مرد حدوداً پنجاه ساله‌ای بود، از رشته تحصیلی‌ام پرسید. گفتم دانشجوی فلسفه ام. از بالای عینک اول نگاهی به من کرد و بعد به کتاب قطور روی میزش. کتاب خاطرات سیاسی سید ضیا طباطبایی بود. آرم کتابخانه حسینیه ارشاد رویش بود. انگار که بخواهد گفتگویی را شروع کند. بیرون عده‌ای منتظر بودند، برای همین  کنجکاوی نکردم که چه می‌خوانی؟ و چه جالب که پزشکی کتاب تاریخ می‌خواند و .... . فشارم را گرفت. آن سؤال‌های همیشگی را پرسید و من هم پشت سر هم گفتم نه. انگار داشت برای عزرائیل فرم پر می‌کرد. با آن همه سؤال شخصی در مورد روابط و تن و رفتارهای کم خطر و پرخطر که پرسید یک لحظه تصور کردم نکند هر کسی هر کار بدی که می کند روی جسمش اثری می‌گذارد. هر چند ایده جالبی بود اما  زیاده از حد فانتزی بود. جای شکرش باقی است که اینطور نیست. خداحافظی کردم.  از اتاق خارج شدم و منتظر شدم تا نوبت خون دادنم برسد. نوبتم شد. خون گیری‌ام شروع شد. کار به نیمه که رسید دیدم دکتر که حالا سرش خلوت شده بود آمده بالای سر من. پرسید گرایشت چیست؟ توضیح مختصری دادم و با این سؤال و جواب گفتگوی ما   در باره فلسفه خواندن، جریان‌های فلسفی و تئوری انفجار بزرگ و... شروع شد. آدم خیلی مشتاق و پر مطالعه‌ای بود. مشغول گفتگو بودیم که خون دادنم تمام شد. بعد از خون دادن حدود یک ربع باید روی تخت بخوابی تا فشارت تنظیم شود و مشکلی پیدا نکنی. تمام آن مدت هم به گفتگو با دکتر گذشت. هم او ذوق کرده بود از اینکه در یک روز پرملال و تکراری چنین گفتگویی داشته و هم من از اینکه از قضا با چنین فرد مشتاق و متواضعی روبرو شده بودم. پایان گفتگو زمانی بود که باید می‌رفت برای معاینه‌های بعدی. نیم ساعتی حرف زده بودیم. آخرش گفتم خیلی خوشحال شدم از این همه کنجکاوی و اشتیاق آن هم در این سن و سال. جوابی داد که خیلی به دلم نشست و اصلاً همه این‌ها مقدمه بود تا این حرفش را  بنویسم. گفت: "من همیشه به فلسفه علاقه داشته‌ام. همیشه کنار کارم نیم نگاهی به کتاب‌های فلسفی انداخته‌ام. گمانم تا آخر عمر هم همین کار را بکنم. زندگی همه‌اش پرسش فلسفی است؛ مخصوصاً مرگ. تا مرگ هست آدم ناگزیر از فلسفه خواندن است." موقع خداحافظی، دست دادیم. لبخندی زدم و گفتم: به نظرم مطالعاتتان خیلی ثمر داشته. گفت: چطور؟ گفتم: با این حرف آخری که زدید، معلوم است اصل مطلب را گرفته‌اید. لبخندی زد. اشاره‌ای به پاکت خونم کرد و گفت: اصل مطلب را ما از شما گرفته‌ایم.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 

 

خیلی از ما آدم‌ها وقتی به کاری یا چیزی میلی نداریم، فکر می‌کنیم خب، میل نداریم و تمام. یعنی اگر به چیزی میل نداریم نمی‌توانیم هم میلی به آن داشته باشیم. بی‌خیالش می‌شویم. خیلی که موشکاف‌تر باشیم، می‌گوییم لابد دلیلی دارد که به فلان کار یا فلان چیز میل ندارم. مثلاً ناخودآگاهم آن را نمی‌خواهد و پس می‌زند؛ تجربه ناخوشایندی دارم که خواستن فلان چیز یا انجام دادن فلان کار تداعی گر آن است و.... خلاصه اینکه بی‌میلی من دلیلی دارد که نمی‌توانم کاری برایش بکنم یا اگر هم بتوانم بکنم، مستلزم این است که خیلی چیزهای دیگر تغییر کنند تا نتیجه‌اش بشود تغییر این بی‌میلیِ من. این قبیل بی‌میلی‌ها و این قبیل موقعیت‌ها کم نیستند و خیلی از ما بسیاری از بهترین تجارب ِممکن را بواسطه همین بی‌میلی‌ها از دست می‌دهیم. مثلاً میل به رفتن به جلسه، مهمانی یا کلاسی را نداریم که اگر می‌رفتیم، ممکن بود یک موقعیت شغلی خوب یا تجربه یک دوستی ارزشمند پیش رویمان قرار بگیرد. یا مثلاً میلی به بیرون رفتن از خانه نداریم که اگر می‌رفتیم، حال و احوالمان کلی تغییر می‌کرد. یا میل به خواندن کتابی که دوستی توصیه کرده نداریم که اگر می‌خواندیم، کلی افق‌های جدید پیش رویمان گشوده می‌شد. از این مثال‌ها فراوان می‌توان زد.

گاهی اوقات خوب است آدم اگر به چیزی میلی ندارد، قضیه را مختومه نبیند. یعنی فکر نکند اگر میلی ندارد لابد چنان علّت سخت و تغییرناپذیری دارد که بهتر است بی‌خیالش بشود. اصلاً چرا باید مسئله را اینقدر جبری دید؟ یعنی چه که من میل ندارم، پس فلان کار را نمی‌کنم؟ پس شناخت و تصمیم این وسط چه کاره‌اند؟ خیلی اوقات کاری را درست می‌دانیم ولی چون میل نداریم انجامش نمی‌دهیم. پس این قضاوت که فلان کار درست است کجا می‌رود؟ گاهی اوقات لازم است شناخت‌هایمان را جدی‌تر بگیریم و به تعبیر خودمانیش خیلی لیلی به لالای امیالمان نگذاریم.

 

خوب است گاهی اوقات وظیفه را جدی بگیریم. وظیفه و عمل به وظیفه برای خیلی از ما طنینی منفی دارد. اما راستش خیلی اوقات عمل به وظیفه که الزاما، با عمل مطابق میلمان همراه نیست، ما را از وضعیتی که در آن هستیم؛ از بن بستی که در آن قرار گرفته‌ایم خارج می‌کند؛ ما را از خودمان بیرون می‌کشد. اگر بنا باشد فقط مطابق میل یا بی‌میلیمان عمل کنیم، انگار عنان زندگیمان را به چیزی جبری سپرده‌ایم. خیلی اوقات عمل به وظیفه، یک جور جادادن به تأثیر شناخت‌ها و قضاوت‌هایمان در کارهاییست که می‌کنیم؛ یک جور به دست گرفتن عنان زندگی است؛ یک جور از خود بیرون آمدن و تغییر است. خیلی اوقات عمل به وظایفی که در قبال خودمان، پدر و مادر، همسر، دوستان، شاگردان و ... داریم، یک نوع کاربرد رهایی بخشی دارند. البته عمل به وظیفه را هم می‌توان بر اساس میل تفسیر کرد. به این معنی که وقتی به وظیفه‌ای عمل می‌کنیم، هر چند ممکن است به متعلّق آن وظیفه میلی نداشته باشیم، ولی به هر دلیل یک میل مرتبه بالاتری به عمل مطابق وظیفه داریم که این میل مرتبه بالا‌تر ما را وا می‌دارد که خلاف میلیمان به عملی دست بزنیم. هر جور که تفسیر کنید مهم نیست؛ مهم این است که گویا وظایف ربط و نسبتی با شناخت‌ها و داوری‌های کلیمان در مورد زندگی دارند. البته نمی‌گویم آدم همه‌اش به دنبال وظیفه باشد و حالت خودانگیخته و تکانشی‌اش را کنار بگذارد؛ اما حرفم این است که گاهی اوقات عمل به وظیفه، و یک سری کار‌ها را از سر وظیفه انجام دادن، غلبه بر جبری دیدن کنش‌های خود و دیگران و در نیفتادن به ورطه امیال و در نتیجه بهتر شدن کیفیت زندگی آدم هاست. حس می‌کنم ما (من و شاید شما) خیلی داریم به سمت جبرانگاری و منفعل بودن پیش می‌رویم. اینطوری حالمان خراب‌تر می‌شود و خیلی فرصت‌ها را برای تغییر و بهبود از دست می‌دهیم.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 

"نخست دقایقی سردرگم می شدم و زندگی ام متوقف می شد، انگار نمی دانستم چگونه باید زندگی کنم و چه باید بکنم، خودم را گم می کردم و درمانده می شدم. ولی این حالت می گذشت و من زندگی را به شیوه پیشین ادامه می دادم. سپس این دقایق سردرگمی پیوسته بیشتر و بیشتر اتفاق می افتاد و درست به همان شکل. این توقف های زندگی همیشه به شکل پرسش های یکسانی بروز می یافت: برای چه؟ خب بعد چه می شود؟" (اعتراف؛ لف تولستوی، ترجمه آبتین گلکار)
 
پرسش از معنای زندگی برای هر کدام از ما  در زمانی و مقطعی از عمر پررنگ تر می شود. خارخارش تقریباً همیشه پس ذهن اغلب ما هست اما نمی بینیم و به تعبیر دقیق تر تلاش می کنیم نبینیم. گاهی حادثه ای، از دست دادنی یا رنجی وقفه ای در زندگی روزمره مان می اندازد. چیزی که همیشه کار می کرد از کار می افتد؛ کسی که همیشه با یک تماس در دسترسمان بود، برای همیشه نادیدنی می شود: می میرد؛ یا حادثه ای مسیر زندگیمان را عوض می کند و سرشت اتفاقی و ناپایدار زندگی را به یادمان می آورد. اما همیشه اینطور نیست. گاهی اوقات پرسش از معنای زندگی ذره ذره، خودش را از دل تجربه روزمره بیرون می کشد و دقیقاً آن هنگام که همه چیز رو به راه است و انتظارش را نداری با تلخی و گزندگی، همه لحظات ات را فرا می گیرد. پرسشی که مدام به تأخیرش می انداختی، سهمگین تر از آن است که برای همیشه ی زندگی به تأخیر بیفتد. مرگ حتمی است و روزی به جای توالی ِ تکراری اتفاقات، مسیر زندگی در بزنگاهی بی بازگشت راهی یکسره متفاوت را در پیش می گیرد.

 این روند تدریجی برای تولستوی، به روایت خودش، پنج سال طول می کشد و زمانی می رسد که دیگر هیچ راه گریزی از این "برای چه؟" نمی یابد. او بعدها در کتاب اعتراف به پس ِ پشت خود نگاه می کند و روایتی از آن روزها و تلاش صادقانه اش برای یافتنِ پاسخ این سؤال به دست می دهد. تولستوی قصه را از خیلی پیشتر، یعنی از کودکی و تربیت دینی اش آغاز می کند، آنجا که با نگاه به زندگی بزرگ تر ها به این نتیجه می رسد که: " آموزه های دین مربوط است به جایی آن طرف ها، دور از زندگی و مستقل از آن" و به همین دلیل در آغاز جوانی مثل بسیاری دیگر ایمانش را از دست می دهد. ایمان برای او کاری نمی کند و زندگی با هدفِ پیشرفت و اعتقاد به آرمان های روشنگری جایی برای چنین چیزی باقی نمی گذارد. علم بسیاری از چیزها را روشن کرده است و تنها تلنگری کافی است که او و بسیاری دیگر که وضعیتی شبیه او دارند دست از ایمان دینی بردارند : " بسیاری از اوقات انسان مدّتی طولانی زندگی می کند و بر این گمان است که آن دینی که در کودکی به او آموخته شده، در وجودش دست نخورده باقی مانده است، در حالی که از مدّت ها پیش هیچ نشانی از آن دین در او بر جای نمانده است."

تولستوی از اینجا به بعد دلگرم به آرمان های روشنگری و در مقام روشنفکری پرکار به نوشتن و آموزش دیگران می پردازد. او در این دوران مجذوب ایده ی پیشرفت و تکامل است. خیلی زود ثروت و شهرت چشمگیری به دست می آورد و در میان هم عصرانش جایگاهی پیدا می کند. او در کتاب اعتراف این دوره را نوعی بی خبری می داند که غایت پنهانش رسیدن به ستایش مردم و پول هر چه بیشتر بود. او بعدها به چیزی که رسالتش را آموزش آن به توده می دانست شک می کند و می پرسد "به راستی مگر ما چه چیزی می دانستیم که به مردم آموزش دهیم؟" و با توصیف نخستین مواجه اش با این پرسش می نویسد: "برای پنهان کردن این سؤال نظریه ای رایج شده بود که می گفت نیازی به دانستن پاسخ این سؤال نیست زیرا هنرمند و شاعر ناخودآگاه آموزش می دهد ... من مشهور بودم، پس قاعدتاً آنچه آموزش می دادم خیلی خوب بود". در اوج این دوران چند اتفاق او را از این وضعیت بیرون می آورد و ذره ذره بی معنایی زندگی برایش آشکارتر می شود. تولستوی ناگهان از خود می پرسد: " چطور در همان آغاز به این مسئله پی نبرده بودم؟ ... چگونه انسان می تواند این را نبیند و زندگی کند؟" او با ارائه ی تثمیل زیبایی از بودا شرح می دهد که چگونه همه شیرینی های زندگی در نظرش رنگ می بازند و عریان با این حقیقت روبرو می شود که "حقیقت مرگ است" و " یگانه شناختی که انسان می تواند به آن دست یابد این است که زندگی بی معناست". از این زمان ورطه ای در زندگی تولستوی دهان می گشاید و تک تک لحظات و خوشی های زندگی او را می بلعد. کار به جایی می رسد که تولستوی در روایت آن روزها می نویسد: "وحشت از تاریکی بسیار عظیم بود و می خواستم هر چه زودتر با گلوله یا طناب دار از آن رهایی یابم".

او کم کم پی می برد که احساس بی معنایی "ثمره گمگشتگی و وضعیت بیمارگونه ذهن او نیست" و زندگی بسیاری دیگر از انسان ها هم واکنشی است به این وضعیت: مرگی قریب الوقوع و زندگی ای که در برابر مرگ همه ارزشمندی اش را از دست می دهد. دیدن این مغاک تحمل ناپذیر است، پس هر کس واکنشی به آن نشان می دهد. تولستوی تصور می کند با ارزیابی این مواجه های متفاوت شاید بتوان راهی پیدا کرد؛ شاید بتوان معنادار زیستن را از دیگران آموخت. او به اطراف خود نگاه می کند و تجربه افرادی که "از نظر موقعیت و تحصیلات و شیوه ی زندگی "با او در یک سطح قرار داشتند را خلاصه شده در یکی از چهار وضعیت زیر می بیند:
 
"نخستین راهِ گریز، بی خبری است. این راه عبارت است از اینکه ندانیم و درک نکنیم که زندگی ما شرّ و فاقد معناست". چیزی حواس افراد این دسته را از این پرسش پرت کرده است. در نظر آنان زندگی همین است که هست. نگاه این دسته آنقدر کوتاه بُرد است که به فراسوی چیزها راهی نمی برد و پرسش از اینکه: "این همه برای چه؟ چرا در این جهان زندگی می کنیم؟ و  چرا زندگی با مرگ در هم پیچیده می شود؟" اصلاً  برایشان پیش نمی آید. به عبارتی زندگی آنان تلاشی است ناخودآگاه برای ندیدن این مغاک.

"راه دوم، راه لذّت پرستی است":اینکه با علم به بی آتیه بودن زندگی، فعلاً از نعمت هایی که وجود دارند بهره ببریم. افراد این دسته با حقیقت بی معنایی زندگی مواجه شده اند اما آگاهانه زندگی را وقف خوشی و تلاش برای کسب آن کرده اند. تولستوی در توصیف جهان بینی افراد این دسته به روایت از سلیمان می نویسد: "هرچه دستت قدرت انجامش را دارد، انجام بده، زیرا در قبری که تو راهی آن هستی، نه کاری هست، نه اندیشه ای، نه دانشی و نه حکمتی.". تولستوی اکثر افراد طبقه خود را طرفدار همین راه می داند ولی خود را به هیچ وجه با آن همدل نمی یابد : "آن رخوت ذهن آنان را نداشتم و نمی توانستم آن را به طور مصنوعی در خودم بوجود بیاورم".

"راه سوم راه نیرو و انرژی است. در این راه با پی بردن به شرّ بودن و بی معنایی زندگی، آن را از میان بر می داری". به گفته ی او معدود افراد نیرومند و ثابت قدمی هستند که این گونه عمل می کنند. آن ها پی برده اند که زندگی  شوخی احمقانه ای است که آنان را به بازی گرفته است و با درک اینکه مردن بهتر از زنده بودن است، بلافاصله به این شوخی پایان می دهند. او با نگاه به تجارب این افراد می نویسد: "در اکثر موارد افراد در بهترین دوره زندگی به این شیوه عمل می کنند، هنگامی که نیروی روانی شان در اوج شکوفایی است و عادت های خوارکننده عقل هنوز زیاد نیست". او در آن دوران این راه را سرافرازانه ترین راه می دانست ولی در درونش کشمکشی بود که اجازه چنین کاری را به او نمی داد.

"چهارمین راه، راه ضعف است. در این راه با پی بردن به شر بودن و بی معنایی زندگی به کشاندن بار آن ادامه می دهیم، با آنکه از پیش می دانیم این کار هیچ حاصلی در پی نخواد داشت". افراد این گروه می دانند مرگ بهتر از زندگی است ولی قدرت ندارند خردمندانه عمل کنند و خودشان را بکشند". تولستوی به خود نگاه می کند و می نویسد: "من در این گروه قرار داشتم".

او با نگریستن به این زمینِ بازی و با نگاهی پر از سرزنش و افسوس، خود را در کنار شوپنهاور، سلیمان و بودا از کسانی می داند که جرأت خودکشی ندارند و این بزرگترین تناقض زندگی آن هاست. پس عملاً باید همه تلاشش را صرف آمادگی برای خودکشی می کرد. او افراد دسته سوم را می ستود و خردمندی را در پیوستن به آن ها می دید. تولستوی اما خودکشی نمی کند؛ شاید از سر ترس، شاید هم از سرِ امید به فهمیدن چیز دیگری که زندگی را معنادار می کند و به آن جهت می دهد. هر چه هست، حرکتی صادقانه را آغاز می کند. بیش از نیمی از کتابِ اعتراف روایتی است از این تلاش و قدم های آگاهانه و مجدّانه تولستوی برای شناخت معنا و هدفِ احتمالی زندگی. خلاصه کردن این تلاش در نوشته ای کوتاه، سرزندگی و شورمندی را از آن خواهد گرفت، برای همین خواننده مشتاق را دعوت می کنم اگر با پرسش تولستوی همدل است و اگر با خواندن خلاصه ای که من از نیمه ی نخست کتاب او ارائه کرده ام، خود را با او هم مسیر می بیند، بی درنگ سراغ متن خود این کتاب برود و این تجربه را با تولستوی شریک شود. او با شروع از علوم تجربی که در آن دوران بیش از هر چیز به آن اعتماد دارد، آغاز می کند و سپس به هر جای ممکن سرک می کشد، از بسیاری ناامید می شود و در کمال تعجب معنادار زیستن و کشف حقیقت امیدبخش زندگی را در جایی می یابد که هیچ انتظار آن را نداشته است. او در میانه این راه از خود می پرسد: آیا تجربه همه نوع بشر از زندگی با تجربه من و افراد هم طبقه ی من یکسان است؟ آیا ما واقعاً به لزوم خودکشی اطمینان داریم و فقط قطعیت کافی برای انجامش را نداریم؟ و آیا زندگی همه انسان ها در یکی از آن چهار دسته خلاصه می شود؟ همین پرسش ها مسیر جستجوی او را تا حد زیادی تغییر می دهد.

مهمترین ویژگی تولستوی در پیمودن این مسیر صداقت و صرافت طبعی است که از خود نشان می دهد. او با واقع بینی و پرهیز از وابستگی فکری، همه چیز را به تیغ نقد می کشد و حتی آن زمان که به حقیقتی می رسد به هیچ وجه فارغ دلانه خود را به دست آرزو اندیشی و بی خبری که بلیه رایج در میان ما انسان هاست نمی سپارد.

 ترجمه خوب و خواندنی آبتین گلکار از کتاب اعتراف که با دقت و خوش ذوقی در میان مجموعه "تجربه و هنر زندگی" انتشارات گمان قرار گرفته، اخیراً از سوی این انتشارات وارد بازار شده است.

پانوشت: لینک این مطلب در سایت فرارو

جستجوی معنا به روایت تولستوی


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 

دوستی تعریف می کرد که در حال تماشای یکی از شبکه های مذهبی ماهواره ای بوده که کسی زنگ می زنه به شبکه و میگه چرا با این بحران کم آبی، علما نمیرن نماز بارون بخونن؟ کارشناس برنامه که خودش هم روحانی جاافتاده ای بوده میگه: به خاطر اینکه اگر برن بخونن و بارون نیاد ایمان مردم سست میشه. به نظرم کمتر چیزی بتونه شکاکیت و عدم اطمینان نهفته در باورهای خیلی از مؤمنین سنّتی ما و روحانیون رو به این خوبی نشون بده. دو نکته توی بیان این عالم دینی وجود داره: یکی همین عدم اطمینان به کارکرد عینی مناسک دینی که البته در چارچوب مفهوم دعا در دین هم خیلی چیز بعیدی نیست چون بالاخره قرار نیست خدا همه دعاها رو مستجاب کنه و دیگه اینکه روحانیون بهتر از هر کسی می دونن ایمان بسیاری از مردم اونقدر سسته که با وزش کوچکترین نسیمی از تردید در معرض فروریختنه.

البته دوست ما رندتر از این حرف هاست، می گفت می خواستم زنگ بزنم و بگم لازم نیست جلوی مردم بخونید، برید در خفا بخونید. نکنه از ایمان خودتون هم می ترسید.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 

وقتی نوجوانی، خامی و خیلی چیز‌ها را جدی می‌گیری. هنوز نشانه‌ها و نمادهای جهانت درست سر و سامان نگرفته و خیلی چیز‌ها را درست نمی‌فهمی. برای همین هم هست که خیلی زود احساساتی می‌شوی و هیجانی عمل می‌کنی. بزرگ‌تر که می‌شوی، جهان و آدم‌ها و رفتارهای خودت را که بیشتر می‌بینی، نظامی از نشانه‌ها در ذهنت شکل می گیرد که معنی چیز‌ها را برایت آشکار می‌کند. خیلی چیز‌ها تغییر می‌کنند، دیگر نه آنقدر زود احساساتی می‌شوی و نه آنقدر زیاد بر اساس احساساتت عمل می کنی. می‌فهمی خیلی چیز‌ها را نباید دید، شنید یا جدی گرفت. خیلی آدم‌ها خیلی حرف‌ها می‌زنند و خیلی کار‌ها می‌کنند بی‌آنکه هدفی داشته باشند، خیلی قول‌ها روی هوا داده می‌شوند، خیلی محبت‌ها تعارف‌اند و نباید جدیشان گرفت، خیلی تعریف کردن‌ها برای فریب دادن‌اند و خیلی پرخاش‌ها هیچ ربطی به تو ندارند.

 

مثال فراوان می‌توان زد. یکی از آن‌ها که این روز‌ها بیشتر درگیرش بودم مسئله عصبانیت است. آدم عصبانی به تعبیر آرون تی بک روانشناس «نمی‌خواهد و نمی‌تواند با واقعیت‌ها برخورد صمیمانه‌ای داشته باشد". اصلاً حالت طبیعی ندارد. یک چیزهایی را اصلا نمی‌بیند یا نمی‌خواهد ببیند. یک داوری خاص به ذهنش می رسد و دیگر چشمش را بر همه شواهد خلاف می‌بندد. مثلاً فکر می‌کند فلانی قطعاً در حقش بدی کرده و حالا اگر کسی هم بخواد شناختش را اصلاح کند، لابد قصد و غرضی دارد. خلاصه اینکه آدم عصبانی روی شناخت‌ها و داوری هایش متعصب است، حالت احساسی برانگیخته‌ای دارد و حرف‌هایی می‌زند که وقتی آرام شود شاید خیلی‌هایشان برایش بی معنی باشند. یکی از چیزهایی را که با بزرگ‌تر شدن می‌فهمی نباید جدی گرفت، حرف‌ها، تصمیم‌ها، قول‌ها و اظهارنظرهای آدم عصبانی است. حالا این آدم عصبانی ممکن است خودت باشی یا دیگری. خیلی آدم‌ها وقتی عصبانی هستند حرف‌های احمقانه‌ای می‌زنند یا تصمیم‌های مزخرفی می‌گیرند. تا اینجای کار کم و بیش طبیعی است (هرچند عده‌ای هم افراطی عصبانی می‌شوند) ولی احمق آن است که وقتی عصبانیتش خوابید روی حرفی که زده بماند چون خودش آن حرف را زده؛ چون حرف مرد(زن) نباید دو تا شود. مثلاً در عصبانیت تصمیم گرفته فلان بلا را سر بهمان شخص بیاورد اما حالا که عصبانیتش خوابیده این کار چندان عاقلانه به نظرش نمی‌رسد ولی چون خودش این تصمیم را گرفته یا قول را داده، پافشاری می‌کند تا عملی‌اش کند. حماقت بیشتر از این هم ممکن است؟ خلاصه حرفم این است که آدم احمق کسی نیست که در عصبانیت پرت و پلا می‌گوید، کسی است که بعداً پرت و پلاهای زمان عصبانیتش را جدی می‌گیرد. به تجربه فهمیده‌ام بعضی چیز‌ها و کار‌ها را نباید جدی گرفت. یکیش همین حرف‌ها و کارهای آدم عصبانی حالا چه خودت باشی و چه دیگری. آدم‌های افسرده، مضطرب، زیاده خوشحال و خیلی‌های دیگر را هم می‌توانی به این فهرست اضافه کنی.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 

لپ تاپ کوچیکی دارم که برای کار توی خونه، یه LCD براش خریدم و وصلش می‌کنم به اون. چندوقتی بود این مونیتور جانبی خراب شده بود. بعد از مدت‌ها بردمش پیش تعمیرکاری تو یک مجتمع تجاری نزدیک خونه. امروز که رفتم تحویل بگیرم سر تعمیرکار خلوت بود و از بحث در مورد اینکه کدوم قسمت مونیتور خراب بوده و چه کرده و چطور مشکل رو رفع کرده رسیدیم به گذشته این آقای تعمیرکار. یک سری صفحات روزنامه قاب شده نصب شده بود توی مغازه که نشون می‌داد این آقا هم ادبیاتیه و هم اهل موسیقی. مصاحبه هاش با چند تا روزنامه بود. پرسیدم، گفت فوق لیسانس ادبیات داره و در کنار معلّمیِ آموزش و پرورش، کار الکترونیکی می‌کرده و عشقش یعنی ادبیات و موسیقی رو پی می‌گرفته. مرد حدوداً ۶۰ ساله و خوش سخن و محترمی بود. سر صحبت که باز شد و دیدم مثل خود من عاشق چندپاره ایه، گفتم من هم فیزیک درس می‌دم و فلسفه می‌خونم. نگاهی بهم کرد و گفت: «قصّه داری. من همیشه می‌گم آدما رو اینطوری نبین تو خیابون، هر کدوم یه قصّه‌ای دارن. هر آدمی یه کوه خاطره و عشق و تجربس. هر آدمی یه زندگی پر از ماجرا داره. مثل من، مثل تو، مثل این نوید (شاگردش). گاهی اوقات که بیکارم در مغازه می‌شینم ، به آدما نگاه می کنم و به این فکر می‌کنم که این آدم‌های توی پاساژ که می‌رن و میان و همشون مثل همن برای ما کسبه، چه قصه‌هایی دارن». خلاصه اینکه به تور آدم اهل دلی خورده بودم. کسی که روز کار فنی می‌کرد و شب ادبیات و موسیقی. البته از معلّمی دل خوشی نداشت و می‌گفت: «خسته می‌شی. امیدوارم نشی ولی خسته می‌شی.» از مغازه که بیرون اومدم فکری شده بودم. الآن که به این مونیتور نگاه می‌کنم، دارم به حاصل کار یک ادیبِ نوازنده نگاه می‌کنم. دنیای ما آدم‌ها، دنیای عجیبیه.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 

لحظاتی که عاشقی فکر می‌کنی تمام کاری که باید در آن لحظه می‌کردی را کرده ای. وقتی عاشقی حس نمی‌کنی باید جای دیگری می‌بودی یا کار دیگری می‌کردی. احساس بطالت نمی‌کنی. حس می‌کنی از عمرت بهترین استفاده را کرده‌ای. انتظار بکشی، انتظارت بیهوده و بطالت آمیز نیست. با معشوقت وقت بگذرانی، حس وقت تلف کردن نداری. حس می‌کنی مستقری،‌‌ همان جایی هستی که باید.

عاشقی، تجربهٔ فشردهٔ خوشبختی است. اما افسوس که به هزار و یک دلیل دیرپا نیست. عاشقی هر آن مستعد تبدیل شدن به احساس دیگری است: دوستی، محبت، مراقبت، نگرانی، عادت، نفرت و... . آن گوهر ناب عاشقی کوتاه است. خوشبخت آنکه توان عاشقی در درونش نمرده و هر از چندی دوباره این گوهر ناب را تجربه می‌کند. می‌توان عاشق کسی بود و دوباره و چندباره این عاشقی را با او تجربه کرد. اما افسوس که کوتاه است و دیری نمی‌پاید که به حس دیگری بدل می‌شود؛ حسی که آنقدر بزرگ نیست که جا برای مشغله‌ها و نگرانی‌ها و ترس‌ها و اضطراب‌های دیگر باقی نگذارد.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
 

 

روز نهم رمضان: چند مطلب قبل در مورد نحوه ی نگاهم به دین و مدل دین ورزی خودم نوشته بودم. دوستی پایین مطلب کامنت گذاشته بود: "وقتی من هم همچین روایتی داشتم، شدیداً حس می کردم دارم زور می زنم و الآن که نگاه می کنم می بینم زور بیهوده می زدم". حرفش را می فهمم.این حس خیلی هاست و بارها از این و آن و اینطرف و آن طرف آن را شنیده ام. از خودم می پرسم آیا الحاد تقدیر ماست؟ آیا زیستن در جهان جدید تنگنای معرفتی صعبی است که راه را بر ایمان می بندد؟ هر چه هست راستش من با لاادری بودن راحت ترم. در میانه زیستن عملاً دشوارتر و نظراً آسان تر است. الحاد و دینداری جدی بضاعتی می خواهند که من ندارم. برای همین هنوز در میانه ام. دشواری عملی را به تنگنای نظری ترجیح می دهم. روزه می گیرم با آنکه باورهایم به استواری مؤمنانِ جدی نیست. شاید هم نمی توانم به اندازه ی خیلی از مؤمنان بی خیال وسوسه عقل باشم. هر چه هست فعلاً دوست دارم این زور را بزنم. جناب سوپرایگو فشار می آورد یا افکار عمومی یا هر چیز دیگر، فعلاً در میانه ام و زور می زنم.

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 

گفت: قرن بیست و یکم جای این چیزها نیست؟

گفتم: مگر جای چیزها را قرن تعیین می کند؟

گفت: منظورم زمانه است، زمانه ی این حرف ها گذشته. به جهان اطرافت نگاه کن. آدم ها نسبت های جدیدی با دنیا و با آدم های دیگر برقرار کرده اند و با زبان متفاوتی با هم حرف می زنند. اما تو داری با زبانی باستانی حرف می زنی.

گفتم: منظورت زبان دین است؟

گفت: بله. دینداری نسبتی با جهان و انسان هاست که دوره اش گذشته. دینداری زمینه ی اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی خاص خودش را داشته. جغرافیای دین، جغرافیای روابط سنّتی مبتنی بر اقتدار، بندگی، پیروی و این ها بوده. اما امروز انسان آزاد است، نه فقط از بند دیگری بلکه از بند خدا هم. انسان امروز بنده نیست و با زبان بنده ها حرف نمی زند. زبان دین زبان بنده هاست. دینداری مال کسانی است که دوست دارند دروغی را باور کنند چون از پذیرش حقیقت رها شدگی انسان در این جهان می ترسند. ولی جهان بی خدا ترس ندارد. شاید جای بهتری هم باشد.

گفتم:  حرف هات را می فهمم. اما چرا فکر می کنی دین همیشه محصور در زمانه ی شکل گیری خودش است؟ چرا فکر می کنی زبان دین جرئی از تار و پود زمانه ای است که در آن شکل گرفته؟ چرا فکر می کنی دیندار بودن انسان امروزی یک جور ناهمزمانی و عدم تناسب است؟ و  اینکه چرا فکر می کنی دین محصول جهان کهن و تقدیر مردمان همان دوران است و بس؟

 

گفت: مگر تو از دین چیزی غیر از همین ادیان تاریخی می فهمی؟ چیزی جز اسلام و مسیحیت و یهودیت و بودیسم و ...؟ همه ی چیزهایی که گفتم در مورد همه ی این ادیان صادق است. تلاش های اصلاح گرایانه ی مسیحیان و مسلمانان و سایر ادیان  را نمی فهمم. به نظرم یک جور دست و پا زدن  بی خود و تقلّای مسخره است. هیچ چیز تغییر نمی کند. خودت هم می دانی چیزی از دل این جنبش های اصلاح دینی در نمی آید. نهایتش این است که آدم ها را 60 یا 70 سال در تعلیق نگه می دارند تا بمیرند. در مورد دین چیزی غیر از این می فهمی؟

 

گفتم: شاید. من دینداری را به باور به وجود خدا و جهان پس از مرگ یا حتی تردید به وجود خدا و جهان پس از مرگ یا حتی بیش از این امید به خدا و جهان پس از مرگ می دانم. من فکر می کنم دینداری یعنی جهان و زندگی را معنادار دیدن و معنادار دیدن این ها یعنی باور یا تردید یا امید به وجود خدا و جهان پس از مرگ داشتن. حالا با ادیانی که این حرف را می زنند همصدا می شوم و تا آنجا که طاقتش را داشته باشم در آن ها مشارکت می کنم. دیگر چه فرقی می کند، سراغ همین دینی می روم که با آن بزرگ شده ام و تا آنجا که طاقت دارم با آن همراهی می کنم. بله، ممکن است به نظر دینداران دیندار عجیبی برسم یا اصلاً دیندار به نظر نرسم. اما انتخاب دیندارانه ی من این است. در بازی ای مشارکت می کنم که احتمال می دهم زندگی ام را معنادار کند و تا جایی در آن مشارکت می کنم که طاقت معرفتی و اخلاقی اش را داشته باشم. من در زبان دین مشارکت می کنم اما نه به عنوان انسانی باستانی بلکه به عنوان انسانی امروزی که هستم. من بر خلاف تو معتقدم زبان دین همین امروز هم قابل گفتگوست. با این تفاوت که من آزادی و اجازه ی بد بودن را هم به خودم می دهم چون رستگاری ای که به آن چشم دارم لغزنده تر از این حرف هاست. امیدی به معصوم بودن ندارم و باوری هم به آن ندارم. مثل یک انسان و با طاقت یک انسان دینداری می کنم. با امید دینداری می ورزم؛ امید به اینکه در دل این تباهی که نامش زندگی است، کورسوی روشنی بیابم.

 

سکوت کرد.

سکوت کردم. 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 

روز دوم ماه رمضان: سینما رفتن در ساعت 12:30 شب؛ فیلم رد کارپت. سینما خیلی شلوغ بود. ساعت دو شب، بعد از تمام شدن فیلم دو جوان در پارک ملت گیتار می زدند. زن میانسالی به نرده های کنار آن دو جوان تکیه داده بود، سیگار می کشید و به موسیقی گوش می داد. کمی آنطرف تر، جوان لاغر اندامی، نی می زد و چقدر غمگین می زد. یک لحظه حس کردم بر ویرانه ای نشسته و در غم مردن صدها انسان و بر ویرانی یک شهر نی می زند. خانواده ای روبرویش نشسته بودند و تماشاش می کردند. یک لحظه مکث کرد، برایش دست زدند. توی کلاهش پول گذاشتند و رفتند. کاش همه ی شب های تهران همینطور بود. کلی آدم در این شهر هستند که می توانند شهر را تا صبح زنده نگه دارند. در راه برگشت به این فکر می کردم اگر در شهری بودم که تا صبح زندگی داشت، خیلی خوشبخت تر می بودم. اینجا همه چیزحوالی ساعت 12 از زندگی می افتد. فعلاً باید از فرصت این شب های نیمه زنده ی رمضان تهران استفاده کنم.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 

 

به نظر می‌رسد هر سال ماه رمضان یک جور مانیفست دینداری است. محرم و صفر آنقدر نمایانگر دینداری نیستند که رمضان هست و پرسش‌ها و چالش‌ها پیرامون آن‌ها و بسیاری مسائل اعتقادی دیگر آنقدر سخت و چالش برانگیز نیست که در مورد رمضان هست. رمضانِ هر سال چالشی سالانه پیش روی مسلمانان (به خصوص در عصر جدید) می‌نهد. یک ماه روزه گرفتن کار سخت و دنباله داری است که بنیهٔ فکری و اعتقادی محکمی می‌طلبد. مجازات کسی که در ماه رمضان روزه نمی‌گیرد (قضای ۶۰ روزه یا کفاره سنگین) هم به مراتب سنگین‌تر از قضا شدن یک، دو یا چند نماز است. برای همین است که هر سال پیش از ماه رمضان پرسش‌های اعتقادی شوری دوباره می‌خورند و مهم‌ترین‌هایشان رو می‌شوند. معمولاً پرطنین ترینِ این سؤالات هم این است که «امسال روزه بگیریم یا نه؟». هر سال چیزکی در مورد رمضان و روزه گرفتن می‌نویسم. امسال شاید به جای یک مطلب چند مطلب بنویسم. محرک این نوشته‌ها قطعاً چالش‌های شخصی است و نویسندهٔ آن‌ها ناظری بی‌طرف نیست (مؤمنانه می‌اندیشد) ولی سعی می‌کند جانب بی‌طرفی را مراعات کند. دوست دارم در اولین نوشته تمهید مقدمه کنم و چیزی در مورد خود این قبیل پرسش‌های اعتقادی و ماهیت پرسشگری پیرامون آن‌ها بنویسم.

 

تعبیر پربسامدی در ادبیات متدیّنان خصوصاً روحانیون و متدیّنان تابلودار (اصطلاح خودساختهٔ من) هست با نام شهبه. شبهه‌ گاه به صورت ارائهٔ یک سری واقعیت‌های تاریخی، زیست‌شناختی، جامعه‌شناختی یا روان‌شناختی است و‌ گاه به صورت پرسشی که صرفاً باور مخاطب را به چالش می‌کشد. اگر دقیق‌تر بخواهم بگویم، در هر دو صورت ما با پرسشی مواجهیم. زمانی پرسش بر مجموعه‌ای از فکت‌ها استوار است و زمانی بر سازگاری باور‌ها یا نسبتشان با دغدغه‌های کلی بشر. پس در هر گونه شبهه با پرسشی مواجهیم. اما چرا نمی‌گویند پرسش و می‌گویند شبهه؟ چه فرقی میان شبهه و پرسشِ صرف هست؟ به نظر می‌رسد پرسش سؤالی است که پرسیده می‌شود و همه انتظار پاسخی برای آن دارند اما شبهه‌‌ همان پرسش است که عدّه‌ای از پاسخ به آن یا بی‌پاسخیِ آن می‌ترسند. برای همین برچسبی به آن می‌زنند و با نیّت خوانی، به نیّت سوء پرسشگر اشاره می‌کنند. شبهه پرسشی است که عدّه‌ای می‌گویند پرسندهٔ آن نیّت تخریب چیزی یا کسی را دارد. در حقیقت برچسب شبهه ارجاع به نیّتی سوء دارد و قائلان آن هم مشخص و محدود‌اند (هیچ‌گاه همه به پرسشی نام شبهه نمی‌دهند) در حالی که پرسش ظاهراً منشأی خنثی دارد. به کاربردن تعبیر شبهه هم گزارشگر جهت گیری خاص کسانی است که این برچسب را می‌زنند و هم روایتگر تلّقی آن‌ها در مورد پرسنده است.

 

بسیاری از پرسش‌های فوق دربارهٔ دینداری و به جا آوردن شرعیّات نزد متدینینِ عامه یا روحانیون، شبهه تلّقی می‌شوند که باید جلوی ورودشان را به اذهان و قلوب گرفت و بیش از پاسخ دادن به آن ها باید به دنبال یافتن منشأ آنها و کور کردن آن سرچشمه بود. اما چرا عده‌ای از طرح این پرسش‌ها(با هر انگیزه‌ای که پرسیده می شوند ) می‌ترسند؟ چند حالت متصوّر است :

 

1. یکی اینکه این پرسش‌ها پاسخی ندارند و اگر به جان کسی بیفتند چون خوره‌ای ایمان او را می‌خورند و کسی را هم یارای کمک کردن به او نیست. اگر اینطور است که خب، باید تصمیم گرفت اعتقادی که مبنایی (هرچند ایمانِ کرکگوریِ در پس استدلال یا سنجش پراگماتیک) برای آن متصوّر نیست را بپذیریم یا نه؟

2. حالت دیگر این است که این پرسش‌ها پاسخ دارند اما پاسخ‌هایی پیچیده و تخصصی که اذهان عادی و افکار ناپختهٔ نوجوانان و جوانان کشش درک آن‌ها را ندارد. اگر اینطور است که می‌توان پرسید مگر مخاطب رسولان و ائمه متخصصین بوده‌اند؟ سعادت برای همگان است و به نظر می‌رسد باید پاسخی درخورِ حال همگان برای این سؤالات وجود داشته باشد. اصولاً پیچیده شدن مباحث اعتقادی همیشه در معرض این انتقاد هست که گویا مخاطبان دین را اشتباه گرفته است.

 3. حالت سوم این است که این پرسش‌ها پاسخی دارند اما آنان که با دین توشه‌ای بسته‌اند و اعتباری کسب کرده‌اند، در پسِ پاسخ به این پرسش‌ها اعتبار و منزلتشان را از دست می‌دهند. تصوّر کنید اعتقادی در چالش با پرسشی پاسخی بیابد که با روایت غالب نهادهای دینی ( و متدینانِ به تعبیر من تابلو دار و هر کسی که بواسطهٔ دین اعتباری کسب می‌کند) همخوانی نداشته باشد. مهم‌ترین تأثیر چنین پاسخی شکستن هژمونی نهادهای دینی است و آن‌ها را به خطر می‌اندازد. در این صورت خیلی‌ها در برابر پرسش مقاومت خواهند کرد (قصّه پر غصّه روشنفکری دینی روایت درد و رنج‌های چنین پاسخ دهندگانی است.)

 4. در ‌‌نهایت هم اینکه ممکن است کسانی به پرسشی برچسب شبهه بزنند چون دین را در تبعیت و پرسش نکردن فهمیده‌اند. در حقیقت ادعا می‌شود کسانی همهٔ حقیقت را در مورد دین می‌دانند و جواب همهٔ پرسش‌ها را بلدند و کار ما متدیّنان معمولی پرسش کردن نیست بلکه عمل کردن و تقرّب جستن است. ما خط مشی را از آن‌ها می‌گیریم. آن‌ها جواب‌ها را دارند و پشت ما به آن‌ها گرم است. بار‌ها با این پاسخ مواجه شده‌ام که در مورد فلان مسئله کمیته‌های تخصصی در حوزه مشغول تحقیق‌اند. یعنی دل قوی دار، جواب‌ها هست، نگران نباش. مؤمن باش و عمل کن. اما بدِ روزگار زمانی است که خودت سر از آن تیم‌ها و کمیته‌ها درآوری و ببینی کُمیت آن‌ها اگر بیش از تو لنگ نباشد به اندازهٔ تو لنگ است.

 

به نظرم هر چهار دلیل بالا در مورد انگ شبهه زدن به پرسش‌های دینی در جامعهٔ ما معتبر است. یعنی واقعاً به نظر می‌رسد پاسخ یک سری پرسش‌ها را هیچ کس ندارد، یا تصور می‌شود پاسخ‌ها تخصصی‌اند و پرسش‌ها را فقط باید در دانشگاه‌ها و محیط‌های آکادمیک مطرح کرد (که البته عدّه‌ای همین را هم بر نمی‌تابند)، یا خیلی‌ها از شکسته شدن هژمونی خودشان می‌ترسند و پاسخ‌های متفاوت که ایمان‌های تازه تری را دامن می‌زند را مخاطره آمیز می‌بینند و در ‌‌نهایت عدّهٔ فراوانی هم هستند که با اطمینان به بزرگان و حکمای قوم، مؤمنانه زندگی می‌کنند و از هر پرسشی به لطایف الحیل و اطمینان به بزرگان می‌گریزند. ممکن است بگویید هس کسی در هر شرایطی کشش هر پرسشی را ندارد. با شما همدلم. اینجاست که پای روانشناسی به میان می آید و من هم مشتاقانه با شما همدل خواهم بود. اما به نظر می رسد برچسب شبهه چنین مدّعایی ندارد. درست است که هر پرسشی در هر احوالی مناسب هر کسی نیست اما برخی پرسش ها هست که همیشه از سوی عدّه ای انگ شبهه می خورند و گویی هیچ وقت زمان یا حالِ مناسب پرسیدنشان پیش نمی آید. به نظر می رسد موضع قائلان به شبهه چیزی ورای این رویکرد همدلانه و مشروط است.

 

 اما خب، وقتی پرسش‌ها نادیده گرفته می‌شوند و انگ شبهه می‌خورند، هیچ چیز عضو نمی‌شود جز صحنه نمایش. چالش از منظر و مرآی عموم به درون افکار و دل‌ها می‌رود و چون موریانه‌ای ایمان‌ها را می‌خورد. فکر دینی در کشور ما با چالش‌های فراوانی روبروست. چالش‌هایی که همه چشم بر رویشان بسته‌ایم و زمانی چشم باز می‌کنیم که نه فقط دین که اخلاق و انسانیت جامعه هم به همراه آن از دست رفته است.

برگردیم به بحث روزه و ماه رمضان. همه حرفم در این مقدّمه این بود که باید تلاش کنیم پرسش‌ها را جدی بگیریم و به دنبال پاسخی درخور باشیم. با گریختن از پرسش یا متهم کردن پرسشگر، فقط به خودمان و دیگران دروغ می‌گوییم. موریانه‌های شک و تردید، در تاریکی و سکوت کار خود را خواهند کرد.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 

 

مؤمنانه زیستن در زمانه ای که خبر کشت و کشتار و زلزله و سیل از سرتاسر جهان، هر روز با این سرعت مخابره نمی شد و تصویر کشته ها اینطور جلوی چشمان انسان رژه نمی رفت آسان تر نبود؟ آیا برای مؤمنانه تر زیستن بی خبر زیستن لازم نیست؟ همیشه این پرسش مهم را می توان پرسید که آیا ایمان در مواجه کمتر با شر پایدارتر نمی ماند؟

ایمان یک انتخاب و مخاطره ی همیشگی است. جهان هیچ وقت خالی از شرور نخواهد بود  و ایمان همیشه در معرض مسئله ی شرّ است ( لااقل به استقرا می توان چنین فرضی را محتمل و موجّه دانست). همیشه گفته اند که شر نسبی است. آنکه خانه ای ندارد که با زلزله ویران شود، زلزله برایش یک اتفاق طبیعی است و هیچ معنای ویرانگری برایش ندارد. اما آنکه خانه ای دارد یا عزیزی دارد که در جنگ، زلزله، سیل، طوفان، بیماری و ... از میان می رود، دیگر با اتفاقی طبیعی سر و کار ندارد. آن اتفاق برای او واجد معنایی ویرانگر است و زلزله یا سیل یا بیماری و ... برای او نه یک امر خنثی که شرّ به حساب می آید؛ شرّی که می تواند به مسئله ی شر بینجامد یا نه. مسئله ی شرّّ هم عبارت است از وجود نقصان و کاستی ای در جهان که با وصف ِ عالمِ قادرِ نیک خواه مطلق برای خداوند جور در نیاید. تفصیل مسئله را می توانید در کتاب های فلسفه دین بخوانید.

اما ممکن است، کسی چیزی را شر بداند و از آن راه به سوی خدا بگشاید. همانند آنکه عزیزی را در جنگ یا در بستر بیماری دارد و خدا را مؤمنانه تر از پیش می خواند. اما به نظر می رسد(؟) شرّ بیش از آنکه انسان را به یاد خدا بیندازد و او را به خدا نزدیک تر کند، او را به دامن مسئله شر می افکند. برگردیم به همان معنای نسبی شر. تصور کنید کسی دایره ی "خود"ش از خود و اطرافیانش فراتر رود و هر رنج و مصیبتی در دیگری هم برای او واجد معنایی ویرانگر باشد. در این صورت، هر نقصانی در این عالم او را در این دو راهی قرار می دهد. هر جنگ و زلزله و سیلی می شود چالشی برای ایمان او. به همین دلیل است که می گویم مؤمنانه زیستن در بی خبری آسان تر است. ممکن است بگویید این ایمان آب ندیده و نیازموده به چه کار می آید؟ پاسخ من این است: به کار معنا دهی و آرامش  البته تا زمانی که به چالش شر کشیده نشده است. هر چند باز هم تکرار می کنم: جهان آنقدر آمیخته به درد و رنج است که بعید می دانم کسی سر و کارش به شر و مسئله ی شر  نیفتد. حالا اینکه با شر چه می کند مسئله ی دیگری است.

 

اما در مواجهه با مسئله شر چه راه هایی پیش روی مؤمن است؟ به حصر عقلی نمی گویم. فقط تصور خودم را مطرح می کنم: 1. یکی اینکه می تواند نبیند، نشنود، خود را به تجاهل بزند، خود را در  بی خبری و تغافل جمعی مؤمنان رها کند،  عالم خیالی خویش را بسازد یا شر را تفسیر کند و آن را از معناهای عموماً ملازمش تهی کند. مثلاً شر را آزمایش الهی بداند.2. دیگر اینکه شرّ را دست نخورده بپذیرد، تصویر را مخدوش نکند، اتفاقات عالم را جزئی از عملکرد طبیعی عالم و پیرویِ بی نقص از قوانین به شمار آورد،  اما رو به درون برگرداند و ایمان خود را معنای دیگری کند و به تفسیر متعلََّق ایمانش و رابطه اش با او/آن بپردازد. ایمان ِ خود را بر بی اطمینانی بنا کند. به خدایی در پس همه این شرور ایمان بیاورد که نه آن عالمِ قادرِ مطلق، که خداییست با هیبتی کمتر که به تجربه در می آید و انسان را از تهی بودن می رهاند؛ به خدایی ایمان بیاورد که لازم نیست جهان را بی نقص آفریده باشد. راه سومی هم پیش روی مؤمن است. اینکه به قلمرو نادیدنی ایمان پیدا کند، نه به یک خدای دارای اوصاف مشخص. به چیزی در ورای این عالم، همین. چیزی که به طور رازآلودی در این جهان تأثیر و تأثیراتی دارد. راه چهارمی هم پیش روی اوست: لاادری باشد. نگاهی پدیداری و خالی از ارزش داوری به جهان کند. نگوید جهان می توانست جور دیگری باشد، بگوید جهانِ ما همین است. نمی دانیم جور دیگری می توانست باشد یا نه. ما با همین جهان و پدیدارهایش سر و کار داریم. همین است که هست. حالا خدایی هست یا نه، اگر هست قصدی از چنین فعل آمیخته به شروری دارد یا نه و اگر دارد چه قصدی دارد و آیا این قصد به چنین شروری معنا می دهد یا نه، همه اش را بگذاریم داخل پرانتز چون پرسش هایی پاسخ دادنی نیستند. راه آخری هم که معمولاً می گویند و من باوری به آن ندارم الحاد است. اینکه بگویی خدایی نیست. به نظرم اگر اثبات چنین چیزی از اثبات وجود خدای متشخّصِ عالمِ قادرِ نیک خواه ِمطلقِ دشوارتر نباشد، آسان تر نیست. مگر اینکه بگویید لاادری گری نوعی الحاد است که به پیروی از ویلیام جیمز، با این رأی شما همدل خواهم بود.

پرسش نهایی اما این است که ما چه نیازی داریم به اینکه خدا عالمِ قادرِ نیک خواهِ مطلق باشد؟ نگویید این یک مسئله ی نظری است و خدایی که این اوصاف را نداشته باشد خدا نیست و با خالقیتش جور در نمی آید. به نظر می رسد مسئله بیش از آنکه فلسفی باشد روانشناختی است. آیا چنین نیست که اگر این اوصاف را از خدا سلب کنیم، آن گاه خدا برایمان بی معنا می شود یا اثرش را  در زندگی ما و نگاهمان به آینده از دست می دهد و در این صورت با شرّی عظیم تر یعنی بی معنایی فراگیر دست به گریبان می شویم؟ نمی دانم.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
 

 

یکی از مهمترین پرسش های سال های اخیرم این بوده که تغییر تا چه حد ممکن است؛ هم در مورد سیاست و اجتماع و هم در مورد خودم و زندگیم و آدم های اطرافم. از هر طرف که می روم دوباره به این پرسش می رسم. اما مهمترینِ همه ی این ها پرسش از امکان تغییر خود است. چیزهایی در زندگیم، و شخصیتم و رفتارهام هست که دوستشان ندارم. یعنی دوست دارم نداشته باشمشان؛ تغییرشان بدهم؛ ترکشان کنم. فکر می کنم اگر این چیزها یا رفتارها در زندگیم نباشند، حال و روز بهتری خواهم داشت. راستش نمی دانم چقدرش توهّم است و چقدرش واقعیت. شاید اگر همه ی این چیزها و کارهای دوست نداشتنی را کنار بگذارم، زندگیم از این که هست بهتر نشود، شاید هم بشود. اما پرسش مهم تر این است که آیا من واقعاً می توانم تغییر کنم و اگر می توانم، تا چه حد؟ گاهی اوقات خیلی جبری انگار می شوم. به نظرم می رسد آدم ها خیلی کم تغییر می کنند؛ من هم یکی از آن ها. شاید این همه میل به تغییر تنها یک فریب باشد. اغلب زمانی این فکر را می کنم که می بینم گمان می کردم کلی تغییر کرده ام ولی باز اتفاق مشابهی می افتد و می بینم همان رفتار چند سال پیشم را انجام می دهم، همان فکرهای چند سال پیش را می کنم و وقتی به درو و برم هم نگاه می کنم می بینم خیلی چیزها یکسان  و دست نخورده باقی مانده اند. گاهی اوقات هم به تغییر خوشبینم. راستش وقتی نگاه می کنم به خودم و می بینم خیلی چیزهایی که یک روزی می خواستم را دارم، خیلی کارها که می خواستم را کرده ام، یک سری خلق و خوها که پیشتر نداشتم را حالا دارم و ... . وقتی اینطوری ناظر خودم می شوم حس می کنم تغییر ممکن است و به تغییرهای آینده امیدوارم می شوم. اما بلافاصله پرسش دیگری به سراغم می آید؟ خب، اگر تغییر ممکن است، آیا فقط در جزئیات اتفاق می افتد یا در کلیات هم می توان تغییر کرد؟ به این یکی واقعاً بدبینم. یعنی اگر تغییر حتی در جزئیات ممکن باشد، در کلیات ممکن نیست یا لااقل به نظر نمی رسد ممکن نیست. حالا فرض بگیریم تغییرات بزرگ هم ممکن است، همان امکان کم هم می تواند مسئله را تغییر دهد. پرسش بعدی ام این است که  اگر تغییر بزرگی ممکن باشد، چطور اتفاق می افتد؟ آیا خودت ایجادش می کنی؟ محیط و شرایط و اتفاقات زندگی ناگزیرت می کند؟ فرایندش را درک می کنی یا یک هو چشم باز می کنی و می بینی کلی تغییر کرده ای؟ سمت و سوی تغییر دست خودت هست یا نه؟ و کلی سؤال دیگر.

امروز داشتم به سال ها بعد فکر می کردم. راستش چند روز پیش هم درگیر فکر کردن به سال ها قبل بودم. من در آینده ی گذشته ام هستم و هنوز انگار نوجوانی 15 ساله ام. فکر می کنم خیلی فرصت هست برای خیلی کارها و ... . با این تفاوت که می دانم آنقدرها هم فرصت نیست و کلی از امکان هایم را به فعلیت رسانده ام. به سال ها بعد که فکر می کردم، گفتم شاید آن موقع هم حس کنم نوجوانی 15 ساله ام یا جوانی 29 ساله.  شاید جهان هنوز همین طراوت و تازگی و پیچیدگی را برایم داشته باشد. شاید کمتر از مرگ بترسم ( و این بزرگترین تغییری است که می تواند در من اتفاق بیفتد.). داشتم فکر می کردم تا آن زمان چه تغییراتی کرده ام. آن موقع چطور فکر می کنم و چه چیزهایی برایم مهم است؟  کاش می توانستم حدس بزنم.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 

یک موقع آدم تلاش می کند و کلی چیزی می سازد، اما همین ساخته ها می شوند بلای جانش. بعد باید کم کم تلاش کند آنچه ساخته و جزئی از خودش بوده یا شده را خراب کند تا بتواند نفس بکشد و زندگی کند. مثل بنّایی که بنایی را ساخته ولی می داند که مشکلی در کار بوده و دیر یا زود این بنا روی سر خودش یا ساکنینش آوار می شود. سخت است، ولی باید تصمیم بگیرد و ساخته هایش را خراب کند. لابد به وقتی که برای این کار صرف کرده فکر می کند؛ به امیدی که به اتمام این کار داشته و ضرر مالی ای که با تخریب بنا به او وارد می شود. اما او ناگزیر است. دو راه بیشتر پیش رویش نیست. یا به اشتباهش توجهی نکند و تا زمانی نامعلوم ناگزیر به پرداخت هزینه ای باشد که می توانست با هزینه ای کمتر جلویش را بگیرد و یا این هزینه کمتر را قبول کند و هرچند اندوهگین می شود، خودش را از اضطراب و مخمصه رهایی بخشد. خلاصه اینکه کار نادرست را حتی اگر خودمان کرده باشیم باید خراب کنیم و راه اشتباه را هرقدر زیاد و سریع رفته باشیم باید برگردیم. هزینه ی خطاهای گذشته را نباید تا ابد پرداخت. خیلی از ما همین اشتباه را می کنیم. خطا می کنیم ولی به هر دلیل جسارت اصلاح، تخریب یا تغییر مسیرمان را نداریم. به راحتیِ آب خوردن، عمر و آرامشمان را هدر می دهیم. مدام باید با خود تکرار کرد که زندگی کوتاه تر از این حرف هاست.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
 

یک چیزی بود که اوایل پذیرشش برایم عجیب و سخت بود ولی کم کم شواهد زیادی به نفعش پیدا کردم. خلاصه اش این است که به تجربه فهمیده ام در کشور ما (لااقل در کشور ما) ، مدرن شدن مردها کند و تدریجی اتفاق می افتد و خیلی دیر به قلمرو اندیشه می رسد. خیلی از مردها ظاهر و اندیشه مدرن پیدا می کنند ولی این اتفاق خیلی کند و تدریجی برایشان می افتد و اینطور هم نیست که شامل همه ی حوزه های شناختی و عاطفی شان بشود. به تعبیری مدرنیه ی منطقه ای دارند یعنی در بعضی حوزه ها مدرن اند و در بخشی سنتی.اما زن ها خیلی سریع تر و شدیدتر مدرن می شوند و اتفاقاً در خیلی موارد نظراً از مردان مدرن تر هم می شوند، یعنی فارغ از سبک زیست، ایده های مدرن را بیشتر و عمیق تر درک می کنند و جسارت بیشتری هم برای پذیرشش دارند. خلاصه اینکه برای مدرن اندیشی، محرکی لازم است که زن ها به خاطر فشار بیشتر فرهنگ سنتی، از آن بهره مند ترند.  به نظر می رسد هر قدر فشار سنت بر فرد بیشتر باشد، ایده های برابری و آزادی در او شدیدتر و عمیق تر نفوذ می کند. برای همین هم هست که بسیاری اوقات، اندیشه های مدرن زنانی که در بافتی سنتی و حتی با ظاهری سنتی زندگی می کنند، آدم را شگفت زده می کند؛ همینطور هم رفتار و اندیشه های  مردانی که مدعی روشنفکری هستند.

البته در این بین باید به قدرتی که مدرنیته از مردان سلب می کند و به زنان می دهد هم توجه داشت. اندیشه های مدرن زنان را بالا می کشند و مردان را از برج و باروی قدرت ِ سنتی پایین می آورند. برای همین هم مدرن اندیشی و مدرن زیستن برای مردان هزینه ی بسیاری دارد که حتی اگر نظراً با آن همدل باشند، عملاً و به صورت ناخودآگاه در برابر آن مقاوت می کنند. اما زنان، در انیدشه های مدرن، رهایی و برابری می بینند و این یعنی کسب قدرتی که آشکارا یا به طور ضمنی و تلویحی در فرهنگ و نحوه ی زیست سنتی از آن ها سلب شده بود.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 

یک جمعی هم هست که من می روم و آدم های تحصیل کرده ای هم دار، همه مهندس و پزشک. اما نمی دانم چرا یک جور میل شدیدی دارند به اینکه بگویند "کتاب خواندن آدم را از خودش دور می کند و نباید در دنیای کتاب ها غرق شد" و خلاصه تا من صحبت می کنم همه نصیحت می کنند که "بیشتر زندگی کن و کمتر کتاب بخوان، خودت را اسیر کتاب هات کرده ای و ... " . حالا البته خبر ندارند که در بساط ما آنچنان هم کتابی خوانده نمی شود، اما فارغ از این مسئله، این حالت نصیحت گرانه شان و این دعوت کردنشان به زندگی به جای کتاب و این اصرار بر رهایی از چنگ کتاب ها! به قول اهل فیس بوک توی حلقم. یک بار گفتم: "نکنه شما همه لحظات زندگی رو ذره ذره و تا ته استفاده کردین که به چنین حکمت عظیمی رسیدین؟". نگاه های متعجبی به سمتم روانه شد که یعنی :" تو چی میگی؟ لابد می فهمیم که میگیم. دکتریم، مهندسیم، رئیس فلان شرکتیم خیر سرمان."

 خلاصه اینکه آدم ها ترفندهای زیادی برای فرار از کتاب خواندن پیدا می کنند: توسل به حکمت تجربی زندگی به جای کتاب خواندن، فیلم دیدن به جای کتاب خواندن، سفر کردن به جای کتاب خواندن، تلویزیون دیدن به جای کتاب خواندن و داشتن اعتماد به نفس بالا به جای کتاب خواندن. حالا نه اینکه این چیزها به دردنخور باشند، نه. اتفاقاً آدم خیلی چیزها از فیلم یا سفر یا تجربه ی زندگی دستگیرش می شود ولی نمی توان به جای کتاب خواندن به این چیزها متوسل شد. کتاب نخواندن یک جور اعتیاد است که نیاز به ترک دارد. یک جور عادت است که باید برایش کاری کرد. حالا نه اینکه منِ کتابخوان تمام گره های زندگیم گشوده شده، نه. گره اندر گره است ولی خب، گاهی هم گره هایی را با خواندن باز کرده ام که نمی شد به روش دیگری سراغشان رفت و متوسل به دندان و چاقو و این ها نشد.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 

با همه فجایعی که دولت احمدی نژاد به بار آورد و با تمام مفاسدی که کم کم دارد از دوران فعالیتش رو می شود، می توان با اطمینان گفت که اگر باز برگردد خیلی از حامیان هشت سال قبل و چهار سال پیش او دوباره مجدّانه و با استدلال هایی شبیه همان استدلال های پیشین از او دفاع می کنند و برای انتخاب شدنش تبلیغ می کنند. به تعبیر قدیمی ها، انگار نه خانی آمده و نه خانی رفته. مسئله اصلاً چیزی از جنس استدلال نیست. همه چیز در روانشناسی این حامیان است. بارها از خودم پرسیده ام که چه چیز احوال این حامیان را چنان تغییری می دهد که دست از این حمایت ها بردارند. جاناتان هایت، روانشناس و فیلسوف آمریکایی پژوهشی روانشناختی پیرامون جمهوری خواهان و دموکرات های آمریکایی انجام داده که نشان می دهد عمده ی جانبداری های سیاسی سویه ی پررنگ روانشناختی و خصلت تیمی و گروهی دارند. به این معنی که تصمیم گیری های فرد مبتنی بر میل او به باقی ماندن در گروه و دسته ایست که به آن احساس تعلق می کند و نه استدلال و مشاهده شواهد. به نظرم باید شبیه همین پژوهش را در ایران هم انجام داد تا تکلیف خیلی از ما با خودمان و دیگران روشن تر شود.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 

بزرگی می‌گفت: «همه مشکل زندگی این است که تنها یک بار زندگی می کنیم.»

 

راست می‌گفت. اصلاً به نظر می‌رسد اعظمِ شرور زندگی نه زلزله، سیل، بیماری، خرافات و... که همین «یک بار بودن زندگی» است. اگر زندگی چندباره رخ می‌داد انسان‌های ضعیف قوی بودن را می‌آموختند و در بار بعدی مسیر دیگری را برمی گزیدند. توهماتِ حیات نخستین در حیات بعدی ترک می‌شد، انسان‌ها فریب ظواهر را در زندگی‌های بعدی نمی‌خوردند، تجارب قبلی به کار زندگی بعدی می‌آمد و خلاصه اینکه هر زندگی از زندگی پیشین بهتر می‌شد تا به نیروانا می‌رسید و همه چیز در عدم به پایان می رسید. اما فرصت زندگی تنها یک بار است و هیچ کدام از این امکان ها به روی آدمی گشوده نیست. راستش ایدهٔ آخرت هم گرهی باز نمی‌کند. چون علی الظاهر اینجا «دار کاشت» است و آنجا «دار برداشت» و تجربهٔ اینجا به کار آنجا نمی‌آید و اتفاقاً همین یک بار " فرصتِ بی‌تجربهٔ زندگی" قرار است زندگی ابدی مان را بسازد. گویا پذیرش آخرت مسئله را وخیم‌تر هم می‌کند.

 

البته همه این‌ها در گرو این است که به آدمی و سرشت حیات این جهانی انسان‌ها خوشبین باشیم.

 

اما  سوی دیگر ماجرا هم ممکن است. حتی به نظر ممکن‌تر هم می‌رسد چون سرشت حیات این جهانی به شرارت و پستی و پلشتی نزدیک‌تر است. در این صورت ممکن بود بدی‌ها درهر بار زندگی تقویت شوند و خشونت و زشتی و پلیدی در هر باز زندگیِ فردی شرور گستره و دامنه‌ای فراختر یابد و نیکان بواسطهٔ سختی نیک سیرتی راه زشتی و دیونهادی در پیش گیرند. در این صورت یک بار بودن زندگی نعمت است و لطف. اما لطفی در پسِ بی لطفی. به این معنی که جهان را چنان آمادهٔ تباهی بیافرینی که زیستن یک باره در آن بهتر از چندباره زیستن باشد. در اینجا هم  پذیرش آخرت گرهی باز نمی‌کند. چون بعید نیست آدمیانِ شرور در حیاتی دیگر راه دیگرگونه‌ای را برگزینند و دست از بدی و بدخواهی بردارند. در این صورت فرصت دوباره زیستن که نجاتی برایشان به همراه می‌آورد از آن‌ها دریغ شده است و عقاب چیزی را می‌کشند که در‌‌ همان زندگی یک باره بدست آورده‌اند.

 

پس همچنان می‌توان پرسید: «اینکه تنها یک بار زندگی می‌کنیم خوب است یا بد؟» این پرسش ناگزیر است چون چه راه خوبی را برگزینیم و چه راه بدی، در هر صورت فرصت کوتاه این عمر برای زیستنمان کافی نیست.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

نمی دانم ریحانه جباری را می شناسید یا نه و آیا نوشته هایی که اخیراً به نام او منتشر می شود را پیگیری می کنید یا نه. مقدمتاً بگویم که ریحانه جباری از هفت سال پیش به جرم قتل پزشکی به نام مرتضی سربندی در زندان است. دخترک می گوید دفاع مشروع کرده و جلوی تعرض مقتول به خودش را گرفته ولی قضات و بازجوها نظر دیگری دارند و چون پزشک به قتل رسیده از کارمندان وزارت اطلاعات بوده به پرونده ابعاد سیاسی داده اند. حالا اصل ماجرا در این چیزی که می خواهم بگویم چندان نقش مهمی ندارد. این مقدمه را برای این گفتم که بدانید به نوشته های چه کسی ارجاع می دهم. چند روزیست دست نوشته هایی از او در اینترنت منتشر می شود که ظاهراً در داخل زندان شهرری نوشته شده است. دخترک در این نوشته ها هفت سالی که در زندان بر او گذشته را روایت می کند. نوشته های او با روایت آشناییِ او با مقتول و ماجرای قتل و اتفاقات پس از آن و دستگیری و بازجویی شروع می شود و به قصه ی زندان و دادگاه و تجارب بعدی اش می رسد. ریحانه جباری دختری است از یک خانواده تحصیل کرده از طبقه متوسط. قلم زیبا و روانی دارد و روایت هایش از اتفاقات گزارشی است از احوالات بیرونی و درونی ای که در این مدت بر او گذشته است. این نوشته ها بسیار تأثیرگذار و تکان دهنده اند؛ گزارشی دست اول از تجارب انسانی که به ناگزیر برای همیشه ازتحربه ی زندگی روزمره جدا می شود. تصور کنید یک دختر معمولی هستید، یک هو سیر اتفاقات شما را وارد راه بی بازگشتی می کند که تجارب عجیب و فشرده ای را پیش پایتان می گذارد. هفت سال اضطراب و امید و خوش بینی و بدبینی در سایه ی مرگی قریب الوقوع، هر انسان معمولی ای را یکسره دگرگون می کند. بخشی از نوشته های ریحانه جباری هست که از دو روز پیش ذهنم را درگیر خودش کرده. دخترک به حال مردم عادی داخل کلانتری غبطه می خورد که خوشبخت اند چون می توانند راحت آب بخورند و به دستشویی بروند. حسی شبیه این را من هم تجربه کرده ام. حیرت زده می شوم وقتی می بینم در احوال بد، آدمی خوشبختی را در چه چیزهای کوچکی که معنا نمی کند. بیایید این بخش را با هم بخوانیم:


" از دیروز صبح که از خواب بیدار شده بودم ، یک لحظه نخوابیده بودم . به شدت نیاز به دستشویی داشتم . ولی همراه کمالی و یک سرباز سوار یک پیکان که توی حیاط بود شدم و به جایی که نمیدانستم کجاست رفتم .برای اولین بار دستبند زدند و من در آنجا سردی و سفتی دستبند را حس کردم . روبروی دانشگاه تهران . ساختمانی بود کهنه و قدیمی . طبقه سوم . دفتر شعبه یک بازپرسی . شاملو بود . حالم را پرسید و گفت به طبقه اول بروید . از پله ها رفت و آمد می کردیم . خسته و کوفته بودم و پله ها پایان ناپذیر . اتاقی پر از خبرنگار بود . همه چیز را از اول گفتم . بی حوصله بودم و فکر می کردم چند بار باید یک چیز را تکرار کنم. خسته بودم از گفتن و گفتن . دلم می خواست چشمانم را ببندم. دوباره پله ها . طبقه سوم . روی صندلی های سبز رنگ راهرو نشستم . آبخوری نزدیکم بود . به شدت تشنه بودم ولی با دستبند هم مگر می شود آب خورد . غرورم اجازه نمی داد بگویم برایم آب بیاورند . در اتاق شاملو ، دوباره همه چیز را باید از اول می گفتم . دیگر صدایم در مغزم میپیچید و انگار کس دیگری حرف میزد . دوباره آگاهی . مردمی که آنجا بودند ، خوشبخت بودند ، راحت آب می خوردند و لابد به دستشویی می رفتند."

راستی نمی دانم چطور می شود به او کمک کرد، دعا می کنم هر طور هست چه با حکم دادگاه و چه با رضایت اولیای دم از مرگ نجات پیدا کند.

---------------------------

پانوشت:

به گمانم راهی برای داوری قطعی در مورد اینکه آیا این نوشته ها به قلم خود ریحانه جباری است یا نه وجود ندارد. برای همین در انتساب نوشته ها به او جانب  تردید را نگه می دارم. 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

پرسش مهمِ این روزهای من این است که چه چیزی شناخت و حقیقت طلبی را از امر روانی که در معرض آسیب‌های فراوان است جدا می‌کند؟ به عبارت دیگر، هر‌گاه سخن از معرفتی می‌رود یا تلاش برای کسب معرفت محل توجه است، می‌توان با نگاهی روان‌شناسانه راه تحویل‌گری را در پیش گرفت و سخن از امیال سوژه‌ای گفت که از حقیقتی سخن می‌گوید (و به گونه‌ای خاص از آن سخن می‌گوید) یا به تحلیل احوال روانی کسی پرداخت که به گونه‌ای خاص حقیقت را می‌جوید. پرسش از نسبت معرفت و روان‌شناسی و تأثیر احوال روانی فرد بر‌شناختی است که حاصل می‌کند. اگر از منظری روان‌شناسانه به مسئله نگاه کنیم همیشه حجاب‌هایی در کار‌اند که ما را ناگزیر تبدیل به راویانِ محدود حقیقت می‌کنند. به عبارت دیگر همواره حقیقتی که از آن سخن می‌گوییم همزمان بیانگر احوال روانی ما نیز هست. در این صورت باید گفت «همیشه فاصله‌ای هست». و البته می‌توان پرسید این فاصله چقدر است؟ کمی یا زیادی این فاصله نقش مهمی در تلقی ما از عالم دارد. گاهی اوقات نیازهای روانی ما آنقدر بر حقیقت برون افکنی می‌شوند که اگر ناظری آگاه و بی‌طرف باشیم و به خود بنگریم، حقیقت طلبیمان چیزی جز سرپوش نهادن بر ترس‌ها، شهرت طلبی، میل به قدرت و... به نظر نخواهد رسید.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

یکی از مکاشفات من در ایام نوروز امسال پی بردن به اهمیت فیلم‌های سینمایی در زندگی و تفکر و شخصیت بچه‌های دهه هفتادی فامیل بود. اغلب می‌دیدم تا فرصتی پیدا می‌کنن فیلم می‌بینن، با هم از آخرین فیلم‌های روز ایران و جهان حرف می‌زنن و تا باهاشون بحثی می‌کنی مدام از این فیلم و اون فیلم شاهد میارن. گاهی اوقات فکر می‌کردم شاید به اتفاقات و حتی گفتگوهایی که با هم داشتیم هم به چشم فیلم نگاه می‌کنن. از کتاب خوندن اما تقریباً هیچ خبری نبود؛ همه چیز تصویر بود و تصویر. گاهی اوقات حرف‌های پخته‌ای هم از این بچه‌ها می‌شنیدی؛ حرف‌هایی که بلافاصله با اشاره به یک فیلم کامل می‌شد و اگر علاقه نشون می‌دادی بحث تا شماره کفش کارگردان هم می‌رفت. وضعیت جالبی بود. باید صبر کرد و دید نتیجهٔ تجربهٔ این نسل با دنیای فیلم‌های مختلف (که بی‌هیچ ارزیابی و نظارتی در اختیار این بچه‌ها قرار می‌گیره) به کجا می‌رسه .گاهی اوقات با خودم فکر می کنم این همه علاقه به فیلم، این بچه ها رو خیلی آسیب پذیر می کنه.

.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |


آنچه از من و تو باقی می ماند در این زمین، هیچ است؛ یک هیچ مطلق. مگر از قبلی ها چه چیزی باقی مانده؟ هیچ. زمین مال هیچ کس نیست. این خانه، این خیابان، این صدا، این تن، این قدم برداشتن ها، این رفتن ها و رسیدن ها، هیچ کدام مال هیچ کس نیست. زمین را می گذاری و می روی، آسمان را هم. دیشب قبلِ خواب، چشم هام را بسته بودم و به این چیزها فکر می کردم. انگار توی قبر باشم و پایین و پایین تر بروم. دچار یک جور خطای ادراکی هم شده بودم. حس می کردم واقعاً دارم پایین می روم. حسِ بی خانمانی می دهد این فکرها. حس می کنی آگاهیت در یک سیاهی بی انتها گم می شود. راستش گمان می کنم هر قدر هم ادیان تصویرهایشان را از جهانِ پس از مرگ واضح تر کنند باز هم این سیاهی ِ کشدارِ بی انتها ذره ای از ابهتش کاسته نمی شود. شاید ترس باشد، شاید هم نه. اما هر چه هست، فکر کردن به فراسوی آگاهیِ کنونی و آنچه هستی، همه چیز را از عادی بودن می اندازد. مگر قدم برداشتن به سوی درّه ای که می دانی ناگزیر یکی از قدم هات به پرت شدن منتهی می شود، مثل قدم زدن معمولی و خوش دلانه در خیابان است؟ نه، هیچ نشانی از عادی بودن در این قدم ها نیست. هر قدم معنایی دارد، هر قدم پُر ِ اضطراب و تردید است، پُر ِ مقاومت است. و خب، وقتی می دانی که هر لحظه زندگی، مثل چنین قدم برداشتنی است، همه چیز از معمولی بودن، از روزمره بودن و آشنا بودن می افتد و خوشدلی و آرامش به اضطراب و تردید بدل می شود. لحظه هات درد می گیرند، خواب هات چنگ می اندازند به لحظات بیداریت. تنهاییت عمیق و عمیق تر می شود و می افتی به شمردن قدم هات و منتظر می نشینی و گوش می دهی تا کدام قدم بی صدا برداشته می شود و صدای زمین گذاشتنش را نمی شنوی.

 

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |