تجربه بودن

 

لپ تاپ کوچیکی دارم که برای کار توی خونه، یه LCD براش خریدم و وصلش می‌کنم به اون. چندوقتی بود این مونیتور جانبی خراب شده بود. بعد از مدت‌ها بردمش پیش تعمیرکاری تو یک مجتمع تجاری نزدیک خونه. امروز که رفتم تحویل بگیرم سر تعمیرکار خلوت بود و از بحث در مورد اینکه کدوم قسمت مونیتور خراب بوده و چه کرده و چطور مشکل رو رفع کرده رسیدیم به گذشته این آقای تعمیرکار. یک سری صفحات روزنامه قاب شده نصب شده بود توی مغازه که نشون می‌داد این آقا هم ادبیاتیه و هم اهل موسیقی. مصاحبه هاش با چند تا روزنامه بود. پرسیدم، گفت فوق لیسانس ادبیات داره و در کنار معلّمیِ آموزش و پرورش، کار الکترونیکی می‌کرده و عشقش یعنی ادبیات و موسیقی رو پی می‌گرفته. مرد حدوداً ۶۰ ساله و خوش سخن و محترمی بود. سر صحبت که باز شد و دیدم مثل خود من عاشق چندپاره ایه، گفتم من هم فیزیک درس می‌دم و فلسفه می‌خونم. نگاهی بهم کرد و گفت: «قصّه داری. من همیشه می‌گم آدما رو اینطوری نبین تو خیابون، هر کدوم یه قصّه‌ای دارن. هر آدمی یه کوه خاطره و عشق و تجربس. هر آدمی یه زندگی پر از ماجرا داره. مثل من، مثل تو، مثل این نوید (شاگردش). گاهی اوقات که بیکارم در مغازه می‌شینم ، به آدما نگاه می کنم و به این فکر می‌کنم که این آدم‌های توی پاساژ که می‌رن و میان و همشون مثل همن برای ما کسبه، چه قصه‌هایی دارن». خلاصه اینکه به تور آدم اهل دلی خورده بودم. کسی که روز کار فنی می‌کرد و شب ادبیات و موسیقی. البته از معلّمی دل خوشی نداشت و می‌گفت: «خسته می‌شی. امیدوارم نشی ولی خسته می‌شی.» از مغازه که بیرون اومدم فکری شده بودم. الآن که به این مونیتور نگاه می‌کنم، دارم به حاصل کار یک ادیبِ نوازنده نگاه می‌کنم. دنیای ما آدم‌ها، دنیای عجیبیه.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 

لحظاتی که عاشقی فکر می‌کنی تمام کاری که باید در آن لحظه می‌کردی را کرده ای. وقتی عاشقی حس نمی‌کنی باید جای دیگری می‌بودی یا کار دیگری می‌کردی. احساس بطالت نمی‌کنی. حس می‌کنی از عمرت بهترین استفاده را کرده‌ای. انتظار بکشی، انتظارت بیهوده و بطالت آمیز نیست. با معشوقت وقت بگذرانی، حس وقت تلف کردن نداری. حس می‌کنی مستقری،‌‌ همان جایی هستی که باید.

عاشقی، تجربهٔ فشردهٔ خوشبختی است. اما افسوس که به هزار و یک دلیل دیرپا نیست. عاشقی هر آن مستعد تبدیل شدن به احساس دیگری است: دوستی، محبت، مراقبت، نگرانی، عادت، نفرت و... . آن گوهر ناب عاشقی کوتاه است. خوشبخت آنکه توان عاشقی در درونش نمرده و هر از چندی دوباره این گوهر ناب را تجربه می‌کند. می‌توان عاشق کسی بود و دوباره و چندباره این عاشقی را با او تجربه کرد. اما افسوس که کوتاه است و دیری نمی‌پاید که به حس دیگری بدل می‌شود؛ حسی که آنقدر بزرگ نیست که جا برای مشغله‌ها و نگرانی‌ها و ترس‌ها و اضطراب‌های دیگر باقی نگذارد.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
 

 

روز نهم رمضان: چند مطلب قبل در مورد نحوه ی نگاهم به دین و مدل دین ورزی خودم نوشته بودم. دوستی پایین مطلب کامنت گذاشته بود: "وقتی من هم همچین روایتی داشتم، شدیداً حس می کردم دارم زور می زنم و الآن که نگاه می کنم می بینم زور بیهوده می زدم". حرفش را می فهمم.این حس خیلی هاست و بارها از این و آن و اینطرف و آن طرف آن را شنیده ام. از خودم می پرسم آیا الحاد تقدیر ماست؟ آیا زیستن در جهان جدید تنگنای معرفتی صعبی است که راه را بر ایمان می بندد؟ هر چه هست راستش من با لاادری بودن راحت ترم. در میانه زیستن عملاً دشوارتر و نظراً آسان تر است. الحاد و دینداری جدی بضاعتی می خواهند که من ندارم. برای همین هنوز در میانه ام. دشواری عملی را به تنگنای نظری ترجیح می دهم. روزه می گیرم با آنکه باورهایم به استواری مؤمنانِ جدی نیست. شاید هم نمی توانم به اندازه ی خیلی از مؤمنان بی خیال وسوسه عقل باشم. هر چه هست فعلاً دوست دارم این زور را بزنم. جناب سوپرایگو فشار می آورد یا افکار عمومی یا هر چیز دیگر، فعلاً در میانه ام و زور می زنم.

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 

گفت: قرن بیست و یکم جای این چیزها نیست؟

گفتم: مگر جای چیزها را قرن تعیین می کند؟

گفت: منظورم زمانه است، زمانه ی این حرف ها گذشته. به جهان اطرافت نگاه کن. آدم ها نسبت های جدیدی با دنیا و با آدم های دیگر برقرار کرده اند و با زبان متفاوتی با هم حرف می زنند. اما تو داری با زبانی باستانی حرف می زنی.

گفتم: منظورت زبان دین است؟

گفت: بله. دینداری نسبتی با جهان و انسان هاست که دوره اش گذشته. دینداری زمینه ی اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی خاص خودش را داشته. جغرافیای دین، جغرافیای روابط سنّتی مبتنی بر اقتدار، بندگی، پیروی و این ها بوده. اما امروز انسان آزاد است، نه فقط از بند دیگری بلکه از بند خدا هم. انسان امروز بنده نیست و با زبان بنده ها حرف نمی زند. زبان دین زبان بنده هاست. دینداری مال کسانی است که دوست دارند دروغی را باور کنند چون از پذیرش حقیقت رها شدگی انسان در این جهان می ترسند. ولی جهان بی خدا ترس ندارد. شاید جای بهتری هم باشد.

گفتم:  حرف هات را می فهمم. اما چرا فکر می کنی دین همیشه محصور در زمانه ی شکل گیری خودش است؟ چرا فکر می کنی زبان دین جرئی از تار و پود زمانه ای است که در آن شکل گرفته؟ چرا فکر می کنی دیندار بودن انسان امروزی یک جور ناهمزمانی و عدم تناسب است؟ و  اینکه چرا فکر می کنی دین محصول جهان کهن و تقدیر مردمان همان دوران است و بس؟

 

گفت: مگر تو از دین چیزی غیر از همین ادیان تاریخی می فهمی؟ چیزی جز اسلام و مسیحیت و یهودیت و بودیسم و ...؟ همه ی چیزهایی که گفتم در مورد همه ی این ادیان صادق است. تلاش های اصلاح گرایانه ی مسیحیان و مسلمانان و سایر ادیان  را نمی فهمم. به نظرم یک جور دست و پا زدن  بی خود و تقلّای مسخره است. هیچ چیز تغییر نمی کند. خودت هم می دانی چیزی از دل این جنبش های اصلاح دینی در نمی آید. نهایتش این است که آدم ها را 60 یا 70 سال در تعلیق نگه می دارند تا بمیرند. در مورد دین چیزی غیر از این می فهمی؟

 

گفتم: شاید. من دینداری را به باور به وجود خدا و جهان پس از مرگ یا حتی تردید به وجود خدا و جهان پس از مرگ یا حتی بیش از این امید به خدا و جهان پس از مرگ می دانم. من فکر می کنم دینداری یعنی جهان و زندگی را معنادار دیدن و معنادار دیدن این ها یعنی باور یا تردید یا امید به وجود خدا و جهان پس از مرگ داشتن. حالا با ادیانی که این حرف را می زنند همصدا می شوم و تا آنجا که طاقتش را داشته باشم در آن ها مشارکت می کنم. دیگر چه فرقی می کند، سراغ همین دینی می روم که با آن بزرگ شده ام و تا آنجا که طاقت دارم با آن همراهی می کنم. بله، ممکن است به نظر دینداران دیندار عجیبی برسم یا اصلاً دیندار به نظر نرسم. اما انتخاب دیندارانه ی من این است. در بازی ای مشارکت می کنم که احتمال می دهم زندگی ام را معنادار کند و تا جایی در آن مشارکت می کنم که طاقت معرفتی و اخلاقی اش را داشته باشم. من در زبان دین مشارکت می کنم اما نه به عنوان انسانی باستانی بلکه به عنوان انسانی امروزی که هستم. من بر خلاف تو معتقدم زبان دین همین امروز هم قابل گفتگوست. با این تفاوت که من آزادی و اجازه ی بد بودن را هم به خودم می دهم چون رستگاری ای که به آن چشم دارم لغزنده تر از این حرف هاست. امیدی به معصوم بودن ندارم و باوری هم به آن ندارم. مثل یک انسان و با طاقت یک انسان دینداری می کنم. با امید دینداری می ورزم؛ امید به اینکه در دل این تباهی که نامش زندگی است، کورسوی روشنی بیابم.

 

سکوت کرد.

سکوت کردم. 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 

روز دوم ماه رمضان: سینما رفتن در ساعت 12:30 شب؛ فیلم رد کارپت. سینما خیلی شلوغ بود. ساعت دو شب، بعد از تمام شدن فیلم دو جوان در پارک ملت گیتار می زدند. زن میانسالی به نرده های کنار آن دو جوان تکیه داده بود، سیگار می کشید و به موسیقی گوش می داد. کمی آنطرف تر، جوان لاغر اندامی، نی می زد و چقدر غمگین می زد. یک لحظه حس کردم بر ویرانه ای نشسته و در غم مردن صدها انسان و بر ویرانی یک شهر نی می زند. خانواده ای روبرویش نشسته بودند و تماشاش می کردند. یک لحظه مکث کرد، برایش دست زدند. توی کلاهش پول گذاشتند و رفتند. کاش همه ی شب های تهران همینطور بود. کلی آدم در این شهر هستند که می توانند شهر را تا صبح زنده نگه دارند. در راه برگشت به این فکر می کردم اگر در شهری بودم که تا صبح زندگی داشت، خیلی خوشبخت تر می بودم. اینجا همه چیزحوالی ساعت 12 از زندگی می افتد. فعلاً باید از فرصت این شب های نیمه زنده ی رمضان تهران استفاده کنم.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 

 

به نظر می‌رسد هر سال ماه رمضان یک جور مانیفست دینداری است. محرم و صفر آنقدر نمایانگر دینداری نیستند که رمضان هست و پرسش‌ها و چالش‌ها پیرامون آن‌ها و بسیاری مسائل اعتقادی دیگر آنقدر سخت و چالش برانگیز نیست که در مورد رمضان هست. رمضانِ هر سال چالشی سالانه پیش روی مسلمانان (به خصوص در عصر جدید) می‌نهد. یک ماه روزه گرفتن کار سخت و دنباله داری است که بنیهٔ فکری و اعتقادی محکمی می‌طلبد. مجازات کسی که در ماه رمضان روزه نمی‌گیرد (قضای ۶۰ روزه یا کفاره سنگین) هم به مراتب سنگین‌تر از قضا شدن یک، دو یا چند نماز است. برای همین است که هر سال پیش از ماه رمضان پرسش‌های اعتقادی شوری دوباره می‌خورند و مهم‌ترین‌هایشان رو می‌شوند. معمولاً پرطنین ترینِ این سؤالات هم این است که «امسال روزه بگیریم یا نه؟». هر سال چیزکی در مورد رمضان و روزه گرفتن می‌نویسم. امسال شاید به جای یک مطلب چند مطلب بنویسم. محرک این نوشته‌ها قطعاً چالش‌های شخصی است و نویسندهٔ آن‌ها ناظری بی‌طرف نیست (مؤمنانه می‌اندیشد) ولی سعی می‌کند جانب بی‌طرفی را مراعات کند. دوست دارم در اولین نوشته تمهید مقدمه کنم و چیزی در مورد خود این قبیل پرسش‌های اعتقادی و ماهیت پرسشگری پیرامون آن‌ها بنویسم.

 

تعبیر پربسامدی در ادبیات متدیّنان خصوصاً روحانیون و متدیّنان تابلودار (اصطلاح خودساختهٔ من) هست با نام شهبه. شبهه‌ گاه به صورت ارائهٔ یک سری واقعیت‌های تاریخی، زیست‌شناختی، جامعه‌شناختی یا روان‌شناختی است و‌ گاه به صورت پرسشی که صرفاً باور مخاطب را به چالش می‌کشد. اگر دقیق‌تر بخواهم بگویم، در هر دو صورت ما با پرسشی مواجهیم. زمانی پرسش بر مجموعه‌ای از فکت‌ها استوار است و زمانی بر سازگاری باور‌ها یا نسبتشان با دغدغه‌های کلی بشر. پس در هر گونه شبهه با پرسشی مواجهیم. اما چرا نمی‌گویند پرسش و می‌گویند شبهه؟ چه فرقی میان شبهه و پرسشِ صرف هست؟ به نظر می‌رسد پرسش سؤالی است که پرسیده می‌شود و همه انتظار پاسخی برای آن دارند اما شبهه‌‌ همان پرسش است که عدّه‌ای از پاسخ به آن یا بی‌پاسخیِ آن می‌ترسند. برای همین برچسبی به آن می‌زنند و با نیّت خوانی، به نیّت سوء پرسشگر اشاره می‌کنند. شبهه پرسشی است که عدّه‌ای می‌گویند پرسندهٔ آن نیّت تخریب چیزی یا کسی را دارد. در حقیقت برچسب شبهه ارجاع به نیّتی سوء دارد و قائلان آن هم مشخص و محدود‌اند (هیچ‌گاه همه به پرسشی نام شبهه نمی‌دهند) در حالی که پرسش ظاهراً منشأی خنثی دارد. به کاربردن تعبیر شبهه هم گزارشگر جهت گیری خاص کسانی است که این برچسب را می‌زنند و هم روایتگر تلّقی آن‌ها در مورد پرسنده است.

 

بسیاری از پرسش‌های فوق دربارهٔ دینداری و به جا آوردن شرعیّات نزد متدینینِ عامه یا روحانیون، شبهه تلّقی می‌شوند که باید جلوی ورودشان را به اذهان و قلوب گرفت و بیش از پاسخ دادن به آن ها باید به دنبال یافتن منشأ آنها و کور کردن آن سرچشمه بود. اما چرا عده‌ای از طرح این پرسش‌ها(با هر انگیزه‌ای که پرسیده می شوند ) می‌ترسند؟ چند حالت متصوّر است :

 

1. یکی اینکه این پرسش‌ها پاسخی ندارند و اگر به جان کسی بیفتند چون خوره‌ای ایمان او را می‌خورند و کسی را هم یارای کمک کردن به او نیست. اگر اینطور است که خب، باید تصمیم گرفت اعتقادی که مبنایی (هرچند ایمانِ کرکگوریِ در پس استدلال یا سنجش پراگماتیک) برای آن متصوّر نیست را بپذیریم یا نه؟

2. حالت دیگر این است که این پرسش‌ها پاسخ دارند اما پاسخ‌هایی پیچیده و تخصصی که اذهان عادی و افکار ناپختهٔ نوجوانان و جوانان کشش درک آن‌ها را ندارد. اگر اینطور است که می‌توان پرسید مگر مخاطب رسولان و ائمه متخصصین بوده‌اند؟ سعادت برای همگان است و به نظر می‌رسد باید پاسخی درخورِ حال همگان برای این سؤالات وجود داشته باشد. اصولاً پیچیده شدن مباحث اعتقادی همیشه در معرض این انتقاد هست که گویا مخاطبان دین را اشتباه گرفته است.

 3. حالت سوم این است که این پرسش‌ها پاسخی دارند اما آنان که با دین توشه‌ای بسته‌اند و اعتباری کسب کرده‌اند، در پسِ پاسخ به این پرسش‌ها اعتبار و منزلتشان را از دست می‌دهند. تصوّر کنید اعتقادی در چالش با پرسشی پاسخی بیابد که با روایت غالب نهادهای دینی ( و متدینانِ به تعبیر من تابلو دار و هر کسی که بواسطهٔ دین اعتباری کسب می‌کند) همخوانی نداشته باشد. مهم‌ترین تأثیر چنین پاسخی شکستن هژمونی نهادهای دینی است و آن‌ها را به خطر می‌اندازد. در این صورت خیلی‌ها در برابر پرسش مقاومت خواهند کرد (قصّه پر غصّه روشنفکری دینی روایت درد و رنج‌های چنین پاسخ دهندگانی است.)

 4. در ‌‌نهایت هم اینکه ممکن است کسانی به پرسشی برچسب شبهه بزنند چون دین را در تبعیت و پرسش نکردن فهمیده‌اند. در حقیقت ادعا می‌شود کسانی همهٔ حقیقت را در مورد دین می‌دانند و جواب همهٔ پرسش‌ها را بلدند و کار ما متدیّنان معمولی پرسش کردن نیست بلکه عمل کردن و تقرّب جستن است. ما خط مشی را از آن‌ها می‌گیریم. آن‌ها جواب‌ها را دارند و پشت ما به آن‌ها گرم است. بار‌ها با این پاسخ مواجه شده‌ام که در مورد فلان مسئله کمیته‌های تخصصی در حوزه مشغول تحقیق‌اند. یعنی دل قوی دار، جواب‌ها هست، نگران نباش. مؤمن باش و عمل کن. اما بدِ روزگار زمانی است که خودت سر از آن تیم‌ها و کمیته‌ها درآوری و ببینی کُمیت آن‌ها اگر بیش از تو لنگ نباشد به اندازهٔ تو لنگ است.

 

به نظرم هر چهار دلیل بالا در مورد انگ شبهه زدن به پرسش‌های دینی در جامعهٔ ما معتبر است. یعنی واقعاً به نظر می‌رسد پاسخ یک سری پرسش‌ها را هیچ کس ندارد، یا تصور می‌شود پاسخ‌ها تخصصی‌اند و پرسش‌ها را فقط باید در دانشگاه‌ها و محیط‌های آکادمیک مطرح کرد (که البته عدّه‌ای همین را هم بر نمی‌تابند)، یا خیلی‌ها از شکسته شدن هژمونی خودشان می‌ترسند و پاسخ‌های متفاوت که ایمان‌های تازه تری را دامن می‌زند را مخاطره آمیز می‌بینند و در ‌‌نهایت عدّهٔ فراوانی هم هستند که با اطمینان به بزرگان و حکمای قوم، مؤمنانه زندگی می‌کنند و از هر پرسشی به لطایف الحیل و اطمینان به بزرگان می‌گریزند. ممکن است بگویید هس کسی در هر شرایطی کشش هر پرسشی را ندارد. با شما همدلم. اینجاست که پای روانشناسی به میان می آید و من هم مشتاقانه با شما همدل خواهم بود. اما به نظر می رسد برچسب شبهه چنین مدّعایی ندارد. درست است که هر پرسشی در هر احوالی مناسب هر کسی نیست اما برخی پرسش ها هست که همیشه از سوی عدّه ای انگ شبهه می خورند و گویی هیچ وقت زمان یا حالِ مناسب پرسیدنشان پیش نمی آید. به نظر می رسد موضع قائلان به شبهه چیزی ورای این رویکرد همدلانه و مشروط است.

 

 اما خب، وقتی پرسش‌ها نادیده گرفته می‌شوند و انگ شبهه می‌خورند، هیچ چیز عضو نمی‌شود جز صحنه نمایش. چالش از منظر و مرآی عموم به درون افکار و دل‌ها می‌رود و چون موریانه‌ای ایمان‌ها را می‌خورد. فکر دینی در کشور ما با چالش‌های فراوانی روبروست. چالش‌هایی که همه چشم بر رویشان بسته‌ایم و زمانی چشم باز می‌کنیم که نه فقط دین که اخلاق و انسانیت جامعه هم به همراه آن از دست رفته است.

برگردیم به بحث روزه و ماه رمضان. همه حرفم در این مقدّمه این بود که باید تلاش کنیم پرسش‌ها را جدی بگیریم و به دنبال پاسخی درخور باشیم. با گریختن از پرسش یا متهم کردن پرسشگر، فقط به خودمان و دیگران دروغ می‌گوییم. موریانه‌های شک و تردید، در تاریکی و سکوت کار خود را خواهند کرد.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 

 

مؤمنانه زیستن در زمانه ای که خبر کشت و کشتار و زلزله و سیل از سرتاسر جهان، هر روز با این سرعت مخابره نمی شد و تصویر کشته ها اینطور جلوی چشمان انسان رژه نمی رفت آسان تر نبود؟ آیا برای مؤمنانه تر زیستن بی خبر زیستن لازم نیست؟ همیشه این پرسش مهم را می توان پرسید که آیا ایمان در مواجه کمتر با شر پایدارتر نمی ماند؟

ایمان یک انتخاب و مخاطره ی همیشگی است. جهان هیچ وقت خالی از شرور نخواهد بود  و ایمان همیشه در معرض مسئله ی شرّ است ( لااقل به استقرا می توان چنین فرضی را محتمل و موجّه دانست). همیشه گفته اند که شر نسبی است. آنکه خانه ای ندارد که با زلزله ویران شود، زلزله برایش یک اتفاق طبیعی است و هیچ معنای ویرانگری برایش ندارد. اما آنکه خانه ای دارد یا عزیزی دارد که در جنگ، زلزله، سیل، طوفان، بیماری و ... از میان می رود، دیگر با اتفاقی طبیعی سر و کار ندارد. آن اتفاق برای او واجد معنایی ویرانگر است و زلزله یا سیل یا بیماری و ... برای او نه یک امر خنثی که شرّ به حساب می آید؛ شرّی که می تواند به مسئله ی شر بینجامد یا نه. مسئله ی شرّّ هم عبارت است از وجود نقصان و کاستی ای در جهان که با وصف ِ عالمِ قادرِ نیک خواه مطلق برای خداوند جور در نیاید. تفصیل مسئله را می توانید در کتاب های فلسفه دین بخوانید.

اما ممکن است، کسی چیزی را شر بداند و از آن راه به سوی خدا بگشاید. همانند آنکه عزیزی را در جنگ یا در بستر بیماری دارد و خدا را مؤمنانه تر از پیش می خواند. اما به نظر می رسد(؟) شرّ بیش از آنکه انسان را به یاد خدا بیندازد و او را به خدا نزدیک تر کند، او را به دامن مسئله شر می افکند. برگردیم به همان معنای نسبی شر. تصور کنید کسی دایره ی "خود"ش از خود و اطرافیانش فراتر رود و هر رنج و مصیبتی در دیگری هم برای او واجد معنایی ویرانگر باشد. در این صورت، هر نقصانی در این عالم او را در این دو راهی قرار می دهد. هر جنگ و زلزله و سیلی می شود چالشی برای ایمان او. به همین دلیل است که می گویم مؤمنانه زیستن در بی خبری آسان تر است. ممکن است بگویید این ایمان آب ندیده و نیازموده به چه کار می آید؟ پاسخ من این است: به کار معنا دهی و آرامش  البته تا زمانی که به چالش شر کشیده نشده است. هر چند باز هم تکرار می کنم: جهان آنقدر آمیخته به درد و رنج است که بعید می دانم کسی سر و کارش به شر و مسئله ی شر  نیفتد. حالا اینکه با شر چه می کند مسئله ی دیگری است.

 

اما در مواجهه با مسئله شر چه راه هایی پیش روی مؤمن است؟ به حصر عقلی نمی گویم. فقط تصور خودم را مطرح می کنم: 1. یکی اینکه می تواند نبیند، نشنود، خود را به تجاهل بزند، خود را در  بی خبری و تغافل جمعی مؤمنان رها کند،  عالم خیالی خویش را بسازد یا شر را تفسیر کند و آن را از معناهای عموماً ملازمش تهی کند. مثلاً شر را آزمایش الهی بداند.2. دیگر اینکه شرّ را دست نخورده بپذیرد، تصویر را مخدوش نکند، اتفاقات عالم را جزئی از عملکرد طبیعی عالم و پیرویِ بی نقص از قوانین به شمار آورد،  اما رو به درون برگرداند و ایمان خود را معنای دیگری کند و به تفسیر متعلََّق ایمانش و رابطه اش با او/آن بپردازد. ایمان ِ خود را بر بی اطمینانی بنا کند. به خدایی در پس همه این شرور ایمان بیاورد که نه آن عالمِ قادرِ مطلق، که خداییست با هیبتی کمتر که به تجربه در می آید و انسان را از تهی بودن می رهاند؛ به خدایی ایمان بیاورد که لازم نیست جهان را بی نقص آفریده باشد. راه سومی هم پیش روی مؤمن است. اینکه به قلمرو نادیدنی ایمان پیدا کند، نه به یک خدای دارای اوصاف مشخص. به چیزی در ورای این عالم، همین. چیزی که به طور رازآلودی در این جهان تأثیر و تأثیراتی دارد. راه چهارمی هم پیش روی اوست: لاادری باشد. نگاهی پدیداری و خالی از ارزش داوری به جهان کند. نگوید جهان می توانست جور دیگری باشد، بگوید جهانِ ما همین است. نمی دانیم جور دیگری می توانست باشد یا نه. ما با همین جهان و پدیدارهایش سر و کار داریم. همین است که هست. حالا خدایی هست یا نه، اگر هست قصدی از چنین فعل آمیخته به شروری دارد یا نه و اگر دارد چه قصدی دارد و آیا این قصد به چنین شروری معنا می دهد یا نه، همه اش را بگذاریم داخل پرانتز چون پرسش هایی پاسخ دادنی نیستند. راه آخری هم که معمولاً می گویند و من باوری به آن ندارم الحاد است. اینکه بگویی خدایی نیست. به نظرم اگر اثبات چنین چیزی از اثبات وجود خدای متشخّصِ عالمِ قادرِ نیک خواه ِمطلقِ دشوارتر نباشد، آسان تر نیست. مگر اینکه بگویید لاادری گری نوعی الحاد است که به پیروی از ویلیام جیمز، با این رأی شما همدل خواهم بود.

پرسش نهایی اما این است که ما چه نیازی داریم به اینکه خدا عالمِ قادرِ نیک خواهِ مطلق باشد؟ نگویید این یک مسئله ی نظری است و خدایی که این اوصاف را نداشته باشد خدا نیست و با خالقیتش جور در نمی آید. به نظر می رسد مسئله بیش از آنکه فلسفی باشد روانشناختی است. آیا چنین نیست که اگر این اوصاف را از خدا سلب کنیم، آن گاه خدا برایمان بی معنا می شود یا اثرش را  در زندگی ما و نگاهمان به آینده از دست می دهد و در این صورت با شرّی عظیم تر یعنی بی معنایی فراگیر دست به گریبان می شویم؟ نمی دانم.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
 

 

یکی از مهمترین پرسش های سال های اخیرم این بوده که تغییر تا چه حد ممکن است؛ هم در مورد سیاست و اجتماع و هم در مورد خودم و زندگیم و آدم های اطرافم. از هر طرف که می روم دوباره به این پرسش می رسم. اما مهمترینِ همه ی این ها پرسش از امکان تغییر خود است. چیزهایی در زندگیم، و شخصیتم و رفتارهام هست که دوستشان ندارم. یعنی دوست دارم نداشته باشمشان؛ تغییرشان بدهم؛ ترکشان کنم. فکر می کنم اگر این چیزها یا رفتارها در زندگیم نباشند، حال و روز بهتری خواهم داشت. راستش نمی دانم چقدرش توهّم است و چقدرش واقعیت. شاید اگر همه ی این چیزها و کارهای دوست نداشتنی را کنار بگذارم، زندگیم از این که هست بهتر نشود، شاید هم بشود. اما پرسش مهم تر این است که آیا من واقعاً می توانم تغییر کنم و اگر می توانم، تا چه حد؟ گاهی اوقات خیلی جبری انگار می شوم. به نظرم می رسد آدم ها خیلی کم تغییر می کنند؛ من هم یکی از آن ها. شاید این همه میل به تغییر تنها یک فریب باشد. اغلب زمانی این فکر را می کنم که می بینم گمان می کردم کلی تغییر کرده ام ولی باز اتفاق مشابهی می افتد و می بینم همان رفتار چند سال پیشم را انجام می دهم، همان فکرهای چند سال پیش را می کنم و وقتی به درو و برم هم نگاه می کنم می بینم خیلی چیزها یکسان  و دست نخورده باقی مانده اند. گاهی اوقات هم به تغییر خوشبینم. راستش وقتی نگاه می کنم به خودم و می بینم خیلی چیزهایی که یک روزی می خواستم را دارم، خیلی کارها که می خواستم را کرده ام، یک سری خلق و خوها که پیشتر نداشتم را حالا دارم و ... . وقتی اینطوری ناظر خودم می شوم حس می کنم تغییر ممکن است و به تغییرهای آینده امیدوارم می شوم. اما بلافاصله پرسش دیگری به سراغم می آید؟ خب، اگر تغییر ممکن است، آیا فقط در جزئیات اتفاق می افتد یا در کلیات هم می توان تغییر کرد؟ به این یکی واقعاً بدبینم. یعنی اگر تغییر حتی در جزئیات ممکن باشد، در کلیات ممکن نیست یا لااقل به نظر نمی رسد ممکن نیست. حالا فرض بگیریم تغییرات بزرگ هم ممکن است، همان امکان کم هم می تواند مسئله را تغییر دهد. پرسش بعدی ام این است که  اگر تغییر بزرگی ممکن باشد، چطور اتفاق می افتد؟ آیا خودت ایجادش می کنی؟ محیط و شرایط و اتفاقات زندگی ناگزیرت می کند؟ فرایندش را درک می کنی یا یک هو چشم باز می کنی و می بینی کلی تغییر کرده ای؟ سمت و سوی تغییر دست خودت هست یا نه؟ و کلی سؤال دیگر.

امروز داشتم به سال ها بعد فکر می کردم. راستش چند روز پیش هم درگیر فکر کردن به سال ها قبل بودم. من در آینده ی گذشته ام هستم و هنوز انگار نوجوانی 15 ساله ام. فکر می کنم خیلی فرصت هست برای خیلی کارها و ... . با این تفاوت که می دانم آنقدرها هم فرصت نیست و کلی از امکان هایم را به فعلیت رسانده ام. به سال ها بعد که فکر می کردم، گفتم شاید آن موقع هم حس کنم نوجوانی 15 ساله ام یا جوانی 29 ساله.  شاید جهان هنوز همین طراوت و تازگی و پیچیدگی را برایم داشته باشد. شاید کمتر از مرگ بترسم ( و این بزرگترین تغییری است که می تواند در من اتفاق بیفتد.). داشتم فکر می کردم تا آن زمان چه تغییراتی کرده ام. آن موقع چطور فکر می کنم و چه چیزهایی برایم مهم است؟  کاش می توانستم حدس بزنم.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 

یک موقع آدم تلاش می کند و کلی چیزی می سازد، اما همین ساخته ها می شوند بلای جانش. بعد باید کم کم تلاش کند آنچه ساخته و جزئی از خودش بوده یا شده را خراب کند تا بتواند نفس بکشد و زندگی کند. مثل بنّایی که بنایی را ساخته ولی می داند که مشکلی در کار بوده و دیر یا زود این بنا روی سر خودش یا ساکنینش آوار می شود. سخت است، ولی باید تصمیم بگیرد و ساخته هایش را خراب کند. لابد به وقتی که برای این کار صرف کرده فکر می کند؛ به امیدی که به اتمام این کار داشته و ضرر مالی ای که با تخریب بنا به او وارد می شود. اما او ناگزیر است. دو راه بیشتر پیش رویش نیست. یا به اشتباهش توجهی نکند و تا زمانی نامعلوم ناگزیر به پرداخت هزینه ای باشد که می توانست با هزینه ای کمتر جلویش را بگیرد و یا این هزینه کمتر را قبول کند و هرچند اندوهگین می شود، خودش را از اضطراب و مخمصه رهایی بخشد. خلاصه اینکه کار نادرست را حتی اگر خودمان کرده باشیم باید خراب کنیم و راه اشتباه را هرقدر زیاد و سریع رفته باشیم باید برگردیم. هزینه ی خطاهای گذشته را نباید تا ابد پرداخت. خیلی از ما همین اشتباه را می کنیم. خطا می کنیم ولی به هر دلیل جسارت اصلاح، تخریب یا تغییر مسیرمان را نداریم. به راحتیِ آب خوردن، عمر و آرامشمان را هدر می دهیم. مدام باید با خود تکرار کرد که زندگی کوتاه تر از این حرف هاست.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
 

یک چیزی بود که اوایل پذیرشش برایم عجیب و سخت بود ولی کم کم شواهد زیادی به نفعش پیدا کردم. خلاصه اش این است که به تجربه فهمیده ام در کشور ما (لااقل در کشور ما) ، مدرن شدن مردها کند و تدریجی اتفاق می افتد و خیلی دیر به قلمرو اندیشه می رسد. خیلی از مردها ظاهر و اندیشه مدرن پیدا می کنند ولی این اتفاق خیلی کند و تدریجی برایشان می افتد و اینطور هم نیست که شامل همه ی حوزه های شناختی و عاطفی شان بشود. به تعبیری مدرنیه ی منطقه ای دارند یعنی در بعضی حوزه ها مدرن اند و در بخشی سنتی.اما زن ها خیلی سریع تر و شدیدتر مدرن می شوند و اتفاقاً در خیلی موارد نظراً از مردان مدرن تر هم می شوند، یعنی فارغ از سبک زیست، ایده های مدرن را بیشتر و عمیق تر درک می کنند و جسارت بیشتری هم برای پذیرشش دارند. خلاصه اینکه برای مدرن اندیشی، محرکی لازم است که زن ها به خاطر فشار بیشتر فرهنگ سنتی، از آن بهره مند ترند.  به نظر می رسد هر قدر فشار سنت بر فرد بیشتر باشد، ایده های برابری و آزادی در او شدیدتر و عمیق تر نفوذ می کند. برای همین هم هست که بسیاری اوقات، اندیشه های مدرن زنانی که در بافتی سنتی و حتی با ظاهری سنتی زندگی می کنند، آدم را شگفت زده می کند؛ همینطور هم رفتار و اندیشه های  مردانی که مدعی روشنفکری هستند.

البته در این بین باید به قدرتی که مدرنیته از مردان سلب می کند و به زنان می دهد هم توجه داشت. اندیشه های مدرن زنان را بالا می کشند و مردان را از برج و باروی قدرت ِ سنتی پایین می آورند. برای همین هم مدرن اندیشی و مدرن زیستن برای مردان هزینه ی بسیاری دارد که حتی اگر نظراً با آن همدل باشند، عملاً و به صورت ناخودآگاه در برابر آن مقاوت می کنند. اما زنان، در انیدشه های مدرن، رهایی و برابری می بینند و این یعنی کسب قدرتی که آشکارا یا به طور ضمنی و تلویحی در فرهنگ و نحوه ی زیست سنتی از آن ها سلب شده بود.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 

یک جمعی هم هست که من می روم و آدم های تحصیل کرده ای هم دار، همه مهندس و پزشک. اما نمی دانم چرا یک جور میل شدیدی دارند به اینکه بگویند "کتاب خواندن آدم را از خودش دور می کند و نباید در دنیای کتاب ها غرق شد" و خلاصه تا من صحبت می کنم همه نصیحت می کنند که "بیشتر زندگی کن و کمتر کتاب بخوان، خودت را اسیر کتاب هات کرده ای و ... " . حالا البته خبر ندارند که در بساط ما آنچنان هم کتابی خوانده نمی شود، اما فارغ از این مسئله، این حالت نصیحت گرانه شان و این دعوت کردنشان به زندگی به جای کتاب و این اصرار بر رهایی از چنگ کتاب ها! به قول اهل فیس بوک توی حلقم. یک بار گفتم: "نکنه شما همه لحظات زندگی رو ذره ذره و تا ته استفاده کردین که به چنین حکمت عظیمی رسیدین؟". نگاه های متعجبی به سمتم روانه شد که یعنی :" تو چی میگی؟ لابد می فهمیم که میگیم. دکتریم، مهندسیم، رئیس فلان شرکتیم خیر سرمان."

 خلاصه اینکه آدم ها ترفندهای زیادی برای فرار از کتاب خواندن پیدا می کنند: توسل به حکمت تجربی زندگی به جای کتاب خواندن، فیلم دیدن به جای کتاب خواندن، سفر کردن به جای کتاب خواندن، تلویزیون دیدن به جای کتاب خواندن و داشتن اعتماد به نفس بالا به جای کتاب خواندن. حالا نه اینکه این چیزها به دردنخور باشند، نه. اتفاقاً آدم خیلی چیزها از فیلم یا سفر یا تجربه ی زندگی دستگیرش می شود ولی نمی توان به جای کتاب خواندن به این چیزها متوسل شد. کتاب نخواندن یک جور اعتیاد است که نیاز به ترک دارد. یک جور عادت است که باید برایش کاری کرد. حالا نه اینکه منِ کتابخوان تمام گره های زندگیم گشوده شده، نه. گره اندر گره است ولی خب، گاهی هم گره هایی را با خواندن باز کرده ام که نمی شد به روش دیگری سراغشان رفت و متوسل به دندان و چاقو و این ها نشد.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 

با همه فجایعی که دولت احمدی نژاد به بار آورد و با تمام مفاسدی که کم کم دارد از دوران فعالیتش رو می شود، می توان با اطمینان گفت که اگر باز برگردد خیلی از حامیان هشت سال قبل و چهار سال پیش او دوباره مجدّانه و با استدلال هایی شبیه همان استدلال های پیشین از او دفاع می کنند و برای انتخاب شدنش تبلیغ می کنند. به تعبیر قدیمی ها، انگار نه خانی آمده و نه خانی رفته. مسئله اصلاً چیزی از جنس استدلال نیست. همه چیز در روانشناسی این حامیان است. بارها از خودم پرسیده ام که چه چیز احوال این حامیان را چنان تغییری می دهد که دست از این حمایت ها بردارند. جاناتان هایت، روانشناس و فیلسوف آمریکایی پژوهشی روانشناختی پیرامون جمهوری خواهان و دموکرات های آمریکایی انجام داده که نشان می دهد عمده ی جانبداری های سیاسی سویه ی پررنگ روانشناختی و خصلت تیمی و گروهی دارند. به این معنی که تصمیم گیری های فرد مبتنی بر میل او به باقی ماندن در گروه و دسته ایست که به آن احساس تعلق می کند و نه استدلال و مشاهده شواهد. به نظرم باید شبیه همین پژوهش را در ایران هم انجام داد تا تکلیف خیلی از ما با خودمان و دیگران روشن تر شود.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 

بزرگی می‌گفت: «همه مشکل زندگی این است که تنها یک بار زندگی می کنیم.»

 

راست می‌گفت. اصلاً به نظر می‌رسد اعظمِ شرور زندگی نه زلزله، سیل، بیماری، خرافات و... که همین «یک بار بودن زندگی» است. اگر زندگی چندباره رخ می‌داد انسان‌های ضعیف قوی بودن را می‌آموختند و در بار بعدی مسیر دیگری را برمی گزیدند. توهماتِ حیات نخستین در حیات بعدی ترک می‌شد، انسان‌ها فریب ظواهر را در زندگی‌های بعدی نمی‌خوردند، تجارب قبلی به کار زندگی بعدی می‌آمد و خلاصه اینکه هر زندگی از زندگی پیشین بهتر می‌شد تا به نیروانا می‌رسید و همه چیز در عدم به پایان می رسید. اما فرصت زندگی تنها یک بار است و هیچ کدام از این امکان ها به روی آدمی گشوده نیست. راستش ایدهٔ آخرت هم گرهی باز نمی‌کند. چون علی الظاهر اینجا «دار کاشت» است و آنجا «دار برداشت» و تجربهٔ اینجا به کار آنجا نمی‌آید و اتفاقاً همین یک بار " فرصتِ بی‌تجربهٔ زندگی" قرار است زندگی ابدی مان را بسازد. گویا پذیرش آخرت مسئله را وخیم‌تر هم می‌کند.

 

البته همه این‌ها در گرو این است که به آدمی و سرشت حیات این جهانی انسان‌ها خوشبین باشیم.

 

اما  سوی دیگر ماجرا هم ممکن است. حتی به نظر ممکن‌تر هم می‌رسد چون سرشت حیات این جهانی به شرارت و پستی و پلشتی نزدیک‌تر است. در این صورت ممکن بود بدی‌ها درهر بار زندگی تقویت شوند و خشونت و زشتی و پلیدی در هر باز زندگیِ فردی شرور گستره و دامنه‌ای فراختر یابد و نیکان بواسطهٔ سختی نیک سیرتی راه زشتی و دیونهادی در پیش گیرند. در این صورت یک بار بودن زندگی نعمت است و لطف. اما لطفی در پسِ بی لطفی. به این معنی که جهان را چنان آمادهٔ تباهی بیافرینی که زیستن یک باره در آن بهتر از چندباره زیستن باشد. در اینجا هم  پذیرش آخرت گرهی باز نمی‌کند. چون بعید نیست آدمیانِ شرور در حیاتی دیگر راه دیگرگونه‌ای را برگزینند و دست از بدی و بدخواهی بردارند. در این صورت فرصت دوباره زیستن که نجاتی برایشان به همراه می‌آورد از آن‌ها دریغ شده است و عقاب چیزی را می‌کشند که در‌‌ همان زندگی یک باره بدست آورده‌اند.

 

پس همچنان می‌توان پرسید: «اینکه تنها یک بار زندگی می‌کنیم خوب است یا بد؟» این پرسش ناگزیر است چون چه راه خوبی را برگزینیم و چه راه بدی، در هر صورت فرصت کوتاه این عمر برای زیستنمان کافی نیست.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

نمی دانم ریحانه جباری را می شناسید یا نه و آیا نوشته هایی که اخیراً به نام او منتشر می شود را پیگیری می کنید یا نه. مقدمتاً بگویم که ریحانه جباری از هفت سال پیش به جرم قتل پزشکی به نام مرتضی سربندی در زندان است. دخترک می گوید دفاع مشروع کرده و جلوی تعرض مقتول به خودش را گرفته ولی قضات و بازجوها نظر دیگری دارند و چون پزشک به قتل رسیده از کارمندان وزارت اطلاعات بوده به پرونده ابعاد سیاسی داده اند. حالا اصل ماجرا در این چیزی که می خواهم بگویم چندان نقش مهمی ندارد. این مقدمه را برای این گفتم که بدانید به نوشته های چه کسی ارجاع می دهم. چند روزیست دست نوشته هایی از او در اینترنت منتشر می شود که ظاهراً در داخل زندان شهرری نوشته شده است. دخترک در این نوشته ها هفت سالی که در زندان بر او گذشته را روایت می کند. نوشته های او با روایت آشناییِ او با مقتول و ماجرای قتل و اتفاقات پس از آن و دستگیری و بازجویی شروع می شود و به قصه ی زندان و دادگاه و تجارب بعدی اش می رسد. ریحانه جباری دختری است از یک خانواده تحصیل کرده از طبقه متوسط. قلم زیبا و روانی دارد و روایت هایش از اتفاقات گزارشی است از احوالات بیرونی و درونی ای که در این مدت بر او گذشته است. این نوشته ها بسیار تأثیرگذار و تکان دهنده اند؛ گزارشی دست اول از تجارب انسانی که به ناگزیر برای همیشه ازتحربه ی زندگی روزمره جدا می شود. تصور کنید یک دختر معمولی هستید، یک هو سیر اتفاقات شما را وارد راه بی بازگشتی می کند که تجارب عجیب و فشرده ای را پیش پایتان می گذارد. هفت سال اضطراب و امید و خوش بینی و بدبینی در سایه ی مرگی قریب الوقوع، هر انسان معمولی ای را یکسره دگرگون می کند. بخشی از نوشته های ریحانه جباری هست که از دو روز پیش ذهنم را درگیر خودش کرده. دخترک به حال مردم عادی داخل کلانتری غبطه می خورد که خوشبخت اند چون می توانند راحت آب بخورند و به دستشویی بروند. حسی شبیه این را من هم تجربه کرده ام. حیرت زده می شوم وقتی می بینم در احوال بد، آدمی خوشبختی را در چه چیزهای کوچکی که معنا نمی کند. بیایید این بخش را با هم بخوانیم:


" از دیروز صبح که از خواب بیدار شده بودم ، یک لحظه نخوابیده بودم . به شدت نیاز به دستشویی داشتم . ولی همراه کمالی و یک سرباز سوار یک پیکان که توی حیاط بود شدم و به جایی که نمیدانستم کجاست رفتم .برای اولین بار دستبند زدند و من در آنجا سردی و سفتی دستبند را حس کردم . روبروی دانشگاه تهران . ساختمانی بود کهنه و قدیمی . طبقه سوم . دفتر شعبه یک بازپرسی . شاملو بود . حالم را پرسید و گفت به طبقه اول بروید . از پله ها رفت و آمد می کردیم . خسته و کوفته بودم و پله ها پایان ناپذیر . اتاقی پر از خبرنگار بود . همه چیز را از اول گفتم . بی حوصله بودم و فکر می کردم چند بار باید یک چیز را تکرار کنم. خسته بودم از گفتن و گفتن . دلم می خواست چشمانم را ببندم. دوباره پله ها . طبقه سوم . روی صندلی های سبز رنگ راهرو نشستم . آبخوری نزدیکم بود . به شدت تشنه بودم ولی با دستبند هم مگر می شود آب خورد . غرورم اجازه نمی داد بگویم برایم آب بیاورند . در اتاق شاملو ، دوباره همه چیز را باید از اول می گفتم . دیگر صدایم در مغزم میپیچید و انگار کس دیگری حرف میزد . دوباره آگاهی . مردمی که آنجا بودند ، خوشبخت بودند ، راحت آب می خوردند و لابد به دستشویی می رفتند."

راستی نمی دانم چطور می شود به او کمک کرد، دعا می کنم هر طور هست چه با حکم دادگاه و چه با رضایت اولیای دم از مرگ نجات پیدا کند.

---------------------------

پانوشت:

به گمانم راهی برای داوری قطعی در مورد اینکه آیا این نوشته ها به قلم خود ریحانه جباری است یا نه وجود ندارد. برای همین در انتساب نوشته ها به او جانب  تردید را نگه می دارم. 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

پرسش مهمِ این روزهای من این است که چه چیزی شناخت و حقیقت طلبی را از امر روانی که در معرض آسیب‌های فراوان است جدا می‌کند؟ به عبارت دیگر، هر‌گاه سخن از معرفتی می‌رود یا تلاش برای کسب معرفت محل توجه است، می‌توان با نگاهی روان‌شناسانه راه تحویل‌گری را در پیش گرفت و سخن از امیال سوژه‌ای گفت که از حقیقتی سخن می‌گوید (و به گونه‌ای خاص از آن سخن می‌گوید) یا به تحلیل احوال روانی کسی پرداخت که به گونه‌ای خاص حقیقت را می‌جوید. پرسش از نسبت معرفت و روان‌شناسی و تأثیر احوال روانی فرد بر‌شناختی است که حاصل می‌کند. اگر از منظری روان‌شناسانه به مسئله نگاه کنیم همیشه حجاب‌هایی در کار‌اند که ما را ناگزیر تبدیل به راویانِ محدود حقیقت می‌کنند. به عبارت دیگر همواره حقیقتی که از آن سخن می‌گوییم همزمان بیانگر احوال روانی ما نیز هست. در این صورت باید گفت «همیشه فاصله‌ای هست». و البته می‌توان پرسید این فاصله چقدر است؟ کمی یا زیادی این فاصله نقش مهمی در تلقی ما از عالم دارد. گاهی اوقات نیازهای روانی ما آنقدر بر حقیقت برون افکنی می‌شوند که اگر ناظری آگاه و بی‌طرف باشیم و به خود بنگریم، حقیقت طلبیمان چیزی جز سرپوش نهادن بر ترس‌ها، شهرت طلبی، میل به قدرت و... به نظر نخواهد رسید.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

یکی از مکاشفات من در ایام نوروز امسال پی بردن به اهمیت فیلم‌های سینمایی در زندگی و تفکر و شخصیت بچه‌های دهه هفتادی فامیل بود. اغلب می‌دیدم تا فرصتی پیدا می‌کنن فیلم می‌بینن، با هم از آخرین فیلم‌های روز ایران و جهان حرف می‌زنن و تا باهاشون بحثی می‌کنی مدام از این فیلم و اون فیلم شاهد میارن. گاهی اوقات فکر می‌کردم شاید به اتفاقات و حتی گفتگوهایی که با هم داشتیم هم به چشم فیلم نگاه می‌کنن. از کتاب خوندن اما تقریباً هیچ خبری نبود؛ همه چیز تصویر بود و تصویر. گاهی اوقات حرف‌های پخته‌ای هم از این بچه‌ها می‌شنیدی؛ حرف‌هایی که بلافاصله با اشاره به یک فیلم کامل می‌شد و اگر علاقه نشون می‌دادی بحث تا شماره کفش کارگردان هم می‌رفت. وضعیت جالبی بود. باید صبر کرد و دید نتیجهٔ تجربهٔ این نسل با دنیای فیلم‌های مختلف (که بی‌هیچ ارزیابی و نظارتی در اختیار این بچه‌ها قرار می‌گیره) به کجا می‌رسه .گاهی اوقات با خودم فکر می کنم این همه علاقه به فیلم، این بچه ها رو خیلی آسیب پذیر می کنه.

.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |


آنچه از من و تو باقی می ماند در این زمین، هیچ است؛ یک هیچ مطلق. مگر از قبلی ها چه چیزی باقی مانده؟ هیچ. زمین مال هیچ کس نیست. این خانه، این خیابان، این صدا، این تن، این قدم برداشتن ها، این رفتن ها و رسیدن ها، هیچ کدام مال هیچ کس نیست. زمین را می گذاری و می روی، آسمان را هم. دیشب قبلِ خواب، چشم هام را بسته بودم و به این چیزها فکر می کردم. انگار توی قبر باشم و پایین و پایین تر بروم. دچار یک جور خطای ادراکی هم شده بودم. حس می کردم واقعاً دارم پایین می روم. حسِ بی خانمانی می دهد این فکرها. حس می کنی آگاهیت در یک سیاهی بی انتها گم می شود. راستش گمان می کنم هر قدر هم ادیان تصویرهایشان را از جهانِ پس از مرگ واضح تر کنند باز هم این سیاهی ِ کشدارِ بی انتها ذره ای از ابهتش کاسته نمی شود. شاید ترس باشد، شاید هم نه. اما هر چه هست، فکر کردن به فراسوی آگاهیِ کنونی و آنچه هستی، همه چیز را از عادی بودن می اندازد. مگر قدم برداشتن به سوی درّه ای که می دانی ناگزیر یکی از قدم هات به پرت شدن منتهی می شود، مثل قدم زدن معمولی و خوش دلانه در خیابان است؟ نه، هیچ نشانی از عادی بودن در این قدم ها نیست. هر قدم معنایی دارد، هر قدم پُر ِ اضطراب و تردید است، پُر ِ مقاومت است. و خب، وقتی می دانی که هر لحظه زندگی، مثل چنین قدم برداشتنی است، همه چیز از معمولی بودن، از روزمره بودن و آشنا بودن می افتد و خوشدلی و آرامش به اضطراب و تردید بدل می شود. لحظه هات درد می گیرند، خواب هات چنگ می اندازند به لحظات بیداریت. تنهاییت عمیق و عمیق تر می شود و می افتی به شمردن قدم هات و منتظر می نشینی و گوش می دهی تا کدام قدم بی صدا برداشته می شود و صدای زمین گذاشتنش را نمی شنوی.

 

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |


با تلقی دوگانه انگاری که ما تربیت شده‌های سنت‌های دینی داریم (باور به تمایز نفس و بدن) و با ممنوعیت‌ها و محدودیت‌های دینی یا اخلاقی یا عرفی یا زیبا‌شناختی پیرامون امر تنانه که ما در فرایند بالیدنمان در بستر فرهنگ درونی کرده‌ایم، آیا واقعاً آنچه از بدن‌هایمان می‌شناسیم‌شناختی قابل اتکاست؟ چه آدمی نفس و بدنی آمیخته به هم باشد، چه به قول متکمان بدنی کثیف آمیخته در بدنی ظریف باشد و چه یکسره همین تن و آگاهیِ حاصل از آن باشد، در هر صورت تصور می‌کنم ما آنچه در جریان است را درست درک نکرده‌ایم. نگاه ابزار انگارانهٔ ما (لااقل خود من) به بدن‌هایمان در عین وابستگی عمیق و شدیدمان به بدن‌های خودمان و دیگران (که ابژهٔ مهر و دلبستگی و دلتنگی و خیلی چیزهای دیگر است) معمای عجیبی را پیش می‌نهد. هر بار که تن عزیزی را به خاک می‌سپاریم همه این پرسش‌ها به سراغم می‌آیند و تا مدت‌ها‌‌ رهایم نمی‌کنند؟ ما چه چیز را خاک کرده‌ایم و خودمان درگیر چه چیزی هستیم؟ گمان می‌کنم این غریبگیِ با تن که امری مشترک در سنت‌های دینی و فلسفی گوناگون است، تصور ما از انسان بودن را به گونه‌ای خاص کانالیزه کرده است. مرگ، بُعد مکانی و دلتنگی، سکس، خوردن، درد و لذّت و بسیاری دیگر از تجربه‌های روزمره ما آدمیان، چالشی است پیش روی تصور ابزارانگارانه و دوگانه انگاری که از بدن‌هایمان داریم ولی به سختی از این نسبت پرسش می‌کنیم و آن را جدی می‌گیریم. بدن‌هایمان، همین تن‌هایی که در معرض آسیب‌های گوناگون و لذت‌ها و دردهای فراوان‌اند و آگاهی و حیات ما در بستر آن‌ها محقق می‌شود، خیلی بیش از این‌ها به تأمل نیاز دارند. گاهی اوقات فکر می‌کنم اولین گام در کشف هرگونه حقیقتی، نه بی‌توجهی به تن و‌‌ رها کردن آن، که توجه به آن و تلاش برای شناخت آن است. تا آنجا که به درک انسانی می‌آید آدمی از همین تن شروع می‌شود، در همین تن تحقق می‌باید و روزی که می‌میرد همین تن است که می‌میرد. در ورای آن هر چه باشد، شناختش از همین تن آغاز می‌شود.

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

  

یک فضایی در سال‌های لیسانس ما و بچه‌های قبل از ما بود که کسی نمی‌گفت فلانی دوره ش تموم شده پس نوشته هاش ارزش خوندن نداره یا سخنرانی هاش ارزش شنیدن نداره. از سیدجمال می‌خوندیم تا شریعتی و بازرگان و مطهری تا سید حسین نصر و سروش و شبستری و داوری و شایگان و ملکیان و نیکفر و خیلی جدیدتر‌ها. اینطور نبود که بگیم الان دیگه بازرگان دورش گذشته یا دیگه حالا آدم از سیدجمال چی یاد می‌گیره یا حتی: «ای بابا سید قطب و غزالی چی می‌گن این وسط؟» اما این روز‌ها بچه‌های تازه دانشجو شده سراغ خیلی کار‌ها نمی‌رن چون «دورشون گذشته»، چون «زمانه عوض شده و مسائل اون‌ها دیگه مسئله ما نیست» یا اینجور بهانه‌ها. خیلی هاشون حس می‌کنن مجتهد شدن و عاره براشون که کتاب مطهری یا شریعتی دست بگیرن یا سروش بخونن. حس خوبی نسبت به این وضعیت ندارم. این وضعیت شاید به کاستی‌های ما قبلی‌ها و قبل تری‌ها بر می‌گرده. کاش به جای فضیلت غرور بتونیم فضیلت تواضع رو به این دانشجویانِ تازه و پرشور منتقل کنیم و به جای رذیلت تنبلی و کم خوانی و خود_عالم ِ مطلق پنداری و خود_روشنفکر پنداری، فضیلت پرکاری، پرخوانی و حقیقت طلبی را از خودمان نشان بدهیم تا آن‌ها هم یاد بگیرند و عمل کنند.

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |


۱. کودک در مرحله‌ای از رشد هنوز به این درک نرسیده است که بتواند اشیاء از جمله پدر و مادر را از «من» تشخیص دهد. روانکاوان این مرحله را با وصف خودشیفتگی نامحدود دوران کودکی می‌شناسند؛ زمانی که کودک هر چند به ایگوی خود دسترسی پیدا کرده است اما هنوز نمی‌تواد وجود اشیاء و رابطه‌ها را مستقل از خود تشخیص دهد. 

۲. یکی از مهم‌ترین عناصر سنت‌های عرفانی گوناگون، تلاش فرد سالک برای فنای فی الله است. فرد طی سیر و سلوک شخصی از منیّت خویش خالی می‌شود و یکسره خود را با تمام عناصر و اجزا و اوصاف و توانایی‌ها و تاریخچه و خلاصه همه چیزش در ذات واحد اشیاء و در هستی لایتناهی الهی درمی بازد. فرد در این حرکت، تشخص‌اش را از دست می‌دهد و با فنای در ذات الهی به نوعی جاودانگی و خلود دست می یابد. به نظر می‌رسد نه فقط عرفا که خیلی از ما انسان‌های معمولی هم با این ایده ارتباط برقرار می‌کنیم و آن را درک می‌کنیم و شاید تمایل پنهان و آشکار بسیاری از ما به آموزه‌های عرفانی و سلوک عارفانه و حتی خود عارفان از این جهت باشد. 

حالا بیایید این دو مسئله را در کنار هم بگذاریم و کمی فکر کنیم: در ابتدا همه چیز «من» است و دیگران و اشیاء  و سایر اجزای جهان، هیچ استقلالی از فرد ندارند. بعد کودک ذره ذه و گام به گام به تمایز‌ها پی می‌برد: ابتدا تمایز اشیاء و انسان‌ها به مثابهٔ شیئ؛ در مراحل بعدی، تمایز آدم‌ها از او  و استقلال آن‌ها از یکدیگر  به مثابهٔ فرد انسانی. اینگونه می‌شود که انسان از مرحله‌ای که تنهایی هیچ معنایی ندارد، چون همه چیز خود اوست و او خدای عالم است به مرحله تمایز‌ها و تفاوت‌ها و درک تنهایی پا می گذارد. با رشد بیشتر، تنهایی او نیز بزرگ‌تر و عمیق‌تر می‌شود و کم کم این میل در درونش پدید می‌آید که این تنهایی وجودی را به طریقی و با تلاشی از میان بردارد. اما او میوهٔ آگاهی را خیلی پیش‌تر خورده است. انسان دیگر همه چیز را فهمیده و به تمایز‌ها و تفاوت‌ها پی برده است. پس این بار چاره در حل کردن چیز‌ها در خود نیست، بلکه باید خود را در چیز‌ها کند تا از هر آنچه مایهٔ تفرّد و تنهایی اوست خالی شود. اینگونه انسان می‌تواند بار مسئولیت و تنهاییِ ناشی از «فرد شدن» را از دوش خود بر زمین بگذارد. این هم شاید نوعی خود شیفتگی است: اینکه وقتی فرد نمی‌تواند همه چیز را ذیل «من» خود بگنجاند، من ِ خود را در همه چیز حل کند و از آن پس نشانه‌ای از او در همه چیز یا نشانه‌ای از همه چیز در او باشد. هر چه هست، به نظر می‌رسد این دو مرحله از رشد آدمی که شاید بتوان از دومی به عنوان مرحلهٔ دینی یا مرحله عرفانی یاد کرد، شباهت‌های زیادی با هم دارند. گویی انسان تمام عمر نمی‌خواهد و نمی‌تواند با این جهان که همه چیزش جدای از اوست و او در میان آن تنهاست کنار بیاید.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

خواب‌های آشفته‌ای که می‌دید طاقتش را طاق کرده بود. بیشتر هم می‌خوابید. بیشتر هم خواب می‌دید. وقتی تنهایی روی آدم فشار بیاورد بیشتر می‌خوابد. البته همهٔ آدم‌ها اینطور نیستند. بعضی‌ها وقتی غمی دارند یا تنها هستند خوابشان نمی‌برد؛ بی‌خواب و خوراک می‌شوند. می‌نشینند یک گوشه خانه و زل می‌زنند به دیوار؛ مثل فیلم‌ها. اما او از آن دسته آدم‌ها نیست. گاهی فکر می‌کند فیلم‌ها را هم از روی زندگی آدم‌ها می‌سازند. اما وقتی به زندگی خودش نگاه می‌کند می‌بییند همه چیزش یک جور مسخره‌ای متفاوت از بقیه است. وقتی تنها و غمگین است بیشتر می‌خوابد. بیشتر خواب می‌بیند. بیشتر خواب هواپیمایی را می‌بیند که نمی‌داند در حال بلند شدن است یا فرود آمدن یا حتی سقوط کردن. خواب که منطق ندارد. یک هو از داخل این هواپیما می‌رود به بچگی هاش. به یک بار که برای مادرش کدو سرخ کرده بود و چون نمی‌دانست کدوی سرخ کرده دقیقاً چه شکلی است، همه را تقریبا سوزانده بود. بعد رفته بود سر امتحان ریاضی دبیرستانش و مانده بود بعد این همه سال هنوز امتحان این درس را نداده؛ و در اضطراب امتحان است که یک هو سر از سردخانهٔ بیمارستان در می‌آورد و می‌بیند همه فامیل هاش که فوت کرده‌اند آنجا دور میزی نشسته‌اند و چندتای دیگر هم که هنوز زنده‌اند؛ یک صندلی خالی هم گذاشته‌اند برای او. اضطراب، امید، شادی، مرگ و دوباره اضطراب. بعد از این همه خواب دیدن خط کلی خواب‌هایش را پیدا کرده.


دیروز اما خوابش نمی‌برد. هرکار می‌کرد نمی‌شد. بیدار بود و نشسته بود به خواندن داستانی که یکی از دوستانش داده بود برای نقد کردن. داستان خوبی بود. آدم‌های غمگین و تنها هم را خوب می‌فهمند. او هم باید مثل شخصیت اصلی داستان کاری می‌کرد. جایی می‌رفت، چیزی را تغییر می‌داد. فلسفیش این می‌شد:" از بودن خسته بود. زندگی بر دوشش سنگینی می‌کرد." کاش امکان تولد دوباره‌ای بود. احساس کِرمی را داشت مثل شخصیت اول داستان ِ دوستش که پیله‌ای تنیده به دور خودش اما هیچ امید رهایی از این پیله ندارد. همیشه از جای تنگ و تاریک می‌ترسید و می‌ترسید این پیله‌‌ همان قبری باشد که قرار است توی آن خاکش کنند. کاری نکرد. برای تولدی دوباره خیلی خسته بود. خیلی خسته بود. خوابید. دوباره مثل همیشه وقتی تنها و غمگین می‌شود خوابید. خواب می‌دید زندگی بیدار شدن، پی بردن به تنهایی، غمگین شدن و دوباره خوابیدن است. کاش لااقل یک بار هم که شده می‌فهمید کدو دقیقاً کی سرخ می‌شود؟ هواپیما فرود می‌آید یا بلند می‌شود و آن‌ها که زنده‌اند هنوز ولی توی سردخانه‌اند، چرا آنجا هستند و چرا برای او صندلی خالی گذاشته‌اند؟ خواب می‌دید خسته است و خوابیده.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |


خلاصه اش این است: ما نیاز داریم در صورت خطا کردن، بی آنکه واقعیت را تحریف کنیم یا اصولمان را دست کاری کینم، خودمان را ببخشیم. اما تفصیل این مدعا:


ما آدم‌ها گاهی اوقات خطا می‌کنیم. و البته منظورم از خطا، کاری است که یا قبل از انجامش می‌دانیم نادرست است و انجامش می‌دهیم، یا کاری که از پیش نمی‌دانیم ولی وقتی انجامش می‌دهیم، پی می‌بریم که نادرست بوده و نباید انجامش می دادیم. در هر دوی این حالات یک سری تعارضاتی در روانمان شکل می‌گیرد که مایهٔ تنش  و اضطراب می‌شود. در اینجاست که می‌گویم ما باید یاد بگیریم خودمان را ببخشیم. در واقع ما نیاز داریم خودمان را ببخشیم وگرنه نمی‌توانیم با بار گناه یا عذاب وجدان ناشی از ارتکاب آن خطا شب و روز خود را با آرامش سپری کنیم. اما آن تعارض و تنش روانی کدام اند و چطور باید خود را بخشید؟ 

شاید یکی از مهم‌ترین دلایل ایجاد تنشِ بعد از ارتکاب خطا این است که نمی‌توانیم بپذیریم ما آن خطا را مرتکب شده‌ایم. در واقع هر کدام از ما تصوری از خودمان داریم و فعل خطایی که مرتکب می‌شویم، تیغی می‌شود کشیده شده بر صورت این تصویر. اغلب ما و تأکید می‌کنم اغلب ما تصور خوبی از خودمان داریم و نمی‌خواهیم این تصور خدشه‌ای بردارد. برای همین وقتی خطایی مرتکب می‌شویم، خود را در میانه پذیرش آن خطا و این تصویر خوب در تنش و اضطراب می‌یابیم. باید کاری کرد. ماندن در این میانه طاقت فرساست. شاید عذاب وجدان را هم بتوان به همین تعارض تقلیل داد. در حقیقت معذب می‌شویم از تحققی که با انجام این کار پیدا کرده‌ایم و از فاصله‌ای که از خودِ ایدئالی مان داریم. وجدان ِ ناآرام محصول روانی است که خود را با هنجارها و اصولی (چه درونی شده از بیرون و چه ساخته و پذیرفته خود) می‌سنجد و خود را از آن‌ها دور می‌بیند. برای همین است که به اضطراب می افتد و نا آرام می شود. 

اما بخشش چگونه است؟ خیلی از اوقات ما خود را نمی‌بخشیم، بلکه واقعیت  یا اصولمان (و به تعبیر دقیق‌تر، تفسیرمان از آن‌ها) را دست کاری می‌کنیم. تصویر خود را در آینهٔ فعلی که مرتکب شده‌ایم می‌بینیم و از ناپسندی این تصویر به ستوه می‌آییم. پس سنگ بر می‌داریم و آینه را می‌شکنیم تا دیگر این خود ناخوشایند را به چشم ما نیاورد. مثلاً می‌گوییم :" مجبور بودیم این خطا را مرتکب شویم؛ دیگری مجبورمان کرد، جامعه مجبورمان کرد، فشار اقتصادی، جبر فیزیولوژیک، ضرورت تاریخی و هزار و یک چیز دیگر." یا با خودمان دوباره و چندباره آن موقعیت را مرور می‌کنیم و می‌گوییم :" نه، من واقعاً مرتکب خطایی نشده ام. در حقیقت کاری که من کردم خطا نبود. در آن شرایط درست‌ترین کار بود. یا می‌گوییم این رفتار من خطا نبود چون مصداق آن قاعده کلی نبود. مثلاً دروغ نگفتم. چون اینجا اگر دروغ نمی‌گفتم فلان یا بهمان می‌شد. پس این کار من دروغ نبود و وضعیتی که در آن گیر کرده بودم مصداق بدیِ دروغ گفتن نبود." خلاصه اینکه یا به جبر متوسل می‌شویم، یا به محدود بودن شناختمان در زمان انجام فعل و یا دستکاری در تعیین مصداق. یا حتی به سراغ هنجار‌ها و اصولمان می‌رویم و آن‌ها را به چالش می‌کشیم: " اصلاً چه کسی گفته نباید فلان رفتار را کرد. اصلاً همه می‌کنند چرا من نکنم. اگر من نکنم دیگری می‌کند. اصلاً این حرف‌ها مال قدیم بوده نه مال زمانه ما. اصلا چه کسی گفته خوبی و خوب بودن یعنی این؟ و ...".  خلاصه اینکه می‌افتیم به جان باور‌ها و اصول پذیرفته شده‌مان (که البته  چنین کاری به طور کلی بد نیست). اما چیزی که من می‌خواهم بگویم این است که ما ناگزیریم از ترک این تنش و اضطراب و تعارض. یا باید به کارهای بالا متوسل شویم یا بی‌آنکه پنجه در صورت واقعیت بکشیم یا ذخیرهٔ باور‌ها و اصولمان را تار و مار کنیم، خودمان را ببخشیم. به گمان من این راه بهترین راه است. ما نیاز داریم با پذیرش خطاکاری خودمان و بی‌هیچ تلاشی برای نفی خطا یا دستکاری در باور‌هایمان، خطای خودمان را بپذیریم و بپذیریم که کامل نیستیم، که معصوم نیستیم، که جایز الخطا هستیم و بپذیریم که می‌توانیم پس از ارتکاب این خطا، آن را ببخشیم ولی فراموشش نکنیم. ما نیاز داریم خودمان را در عین پذیرش تمام و کمال خطاکاریمان ببخشیم تا هم ارتباطمان با واقعیت که جانِ یک زندگی سالم است را از دست ندهیم و هم از اضطرابی جانکاه بیرون بیاییم. 

خیلی از ما این کار را بلد نیستیم و چه عذاب‌ها که نمی‌کشیم. چه دروغ‌ها که به خودمان و دیگران نمی‌گوییم. چه تلاش‌های پیچیده‌ای که برای فریب خودمان و دیگران نمی‌کنیم و چه توهمات خودخواسته‌ای را در خودمان و دیگران که دامن نمی‌زنیم. خیلی از ما چون بلد نیستیم خودمان را ببخشیم، راه طولانی‌تر و پرهزینه‌تر را انتخاب می‌کنیم و پس از مدتی، آنگاه که دیوار سخت واقعیت را دوباره در برابر خود دیدیم، یا با پوچی حاصل از بی‌اعتبار شدن ارزش‌هایمان مواجه شدیم، تازه می‌فهمیم بخشیدن و فراموش نکردن و عهد بر تکرار گذاشتن، راه ساده تری بوده که ما دیدیم و انتخاب نکردیم.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |


امروز داشتم کتاب درسگفتارهای فلسفه سیمون وی رو می‌خوندم. وقتی نگاه آدم متفاوت باشه، در مورد هر چیزی حتی یک منظره هم که حرف بزنه این تفاوت نگاه خودش رو نشون می‌ده. سیمون وی تو این کتاب مسائل فسلفی رو از منظر خودش و با نظم و ترتیب خاص خودش مطرح می‌کنه که به نظر من خیلی خوب و جذابه. یه جای همین کتاب یه جمله‌ای داره به این صورت:

 

«He who acts truthfully finds the light»

 

وقتی اینو می‌خوندم همه حواسم به این بود که ببینم چه توضیحی برای لفظ truthfully میاره. راستش به نظرم همه چیز در همین truthfully نهفتست. گاهی فکر می‌کنم تنها آرزوی من اینه که لحظه مرگ بتونم بگم من صادقانه و با تمام توان تلاشم رو کردم. آرزوی فوق العاده بزرگیه برای آدمی مثل من و حس می‌کنم الآن اگر بمیرم نمی‌تونم چنین چیزی رو بگم. خیلی اوقات خواست آدم‌های ضعیف از عملشون جلوتره. شبیه همین تعبیر سیمون وی تو قرآن هم هست. خلاصهٔ حرف اینه که کسی که تمام تلاشش رو صادقانه و بدون تنبلی و پنهان کاری و غرض ورزی بکنه، حتماً به حقیقت می‌رسه یا به تعبیری همونی که در نتیجه تلاشش بهش می‌رسه، هر چی هست حقیقته. یا به تعبیر سومی وقتی نمی‌رسی یعنی صادقانه و با جدّیت تلاش نکردی، پس به جای آه و ناله کردن و از دوری حقیقت گفتن، روی خودت کار کن و با تمام توانت صادقانه تلاش کن. اینکه نمی‌رسی برای اینه که یه جای کارت می‌لنگه. حالا اینکه منظور از حقیقت چیه فراوون جای بحث داره. منظور از این تعابیر یک جور بحث رَوِشیه. یک جور تذکر و تنبه دادن توش هست.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |