X
تبلیغات
تجربه بودن
تجربه بودن

یکی از مکاشفات من در ایام نوروز امسال پی بردن به اهمیت فیلم‌های سینمایی در زندگی و تفکر و شخصیت بچه‌های دهه هفتادی فامیل بود. اغلب می‌دیدم تا فرصتی پیدا می‌کنن فیلم می‌بینن، با هم از آخرین فیلم‌های روز ایران و جهان حرف می‌زنن و تا باهاشون بحثی می‌کنی مدام از این فیلم و اون فیلم شاهد میارن. گاهی اوقات فکر می‌کردم شاید به اتفاقات و حتی گفتگوهایی که با هم داشتیم هم به چشم فیلم نگاه می‌کنن. از کتاب خوندن اما تقریباً هیچ خبری نبود؛ همه چیز تصویر بود و تصویر. گاهی اوقات حرف‌های پخته‌ای هم از این بچه‌ها می‌شنیدی؛ حرف‌هایی که بلافاصله با اشاره به یک فیلم کامل می‌شد و اگر علاقه نشون می‌دادی بحث تا شماره کفش کارگردان هم می‌رفت. وضعیت جالبی بود. باید صبر کرد و دید نتیجهٔ تجربهٔ این نسل با دنیای فیلم‌های مختلف (که بی‌هیچ ارزیابی و نظارتی در اختیار این بچه‌ها قرار می‌گیره) به کجا می‌رسه .گاهی اوقات با خودم فکر می کنم این همه علاقه به فیلم، این بچه ها رو خیلی آسیب پذیر می کنه.

.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |


آنچه از من و تو باقی می ماند در این زمین، هیچ است؛ یک هیچ مطلق. مگر از قبلی ها چه چیزی باقی مانده؟ هیچ. زمین مال هیچ کس نیست. این خانه، این خیابان، این صدا، این تن، این قدم برداشتن ها، این رفتن ها و رسیدن ها، هیچ کدام مال هیچ کس نیست. زمین را می گذاری و می روی، آسمان را هم. دیشب قبلِ خواب، چشم هام را بسته بودم و به این چیزها فکر می کردم. انگار توی قبر باشم و پایین و پایین تر بروم. دچار یک جور خطای ادراکی هم شده بودم. حس می کردم واقعاً دارم پایین می روم. حسِ بی خانمانی می دهد این فکرها. حس می کنی آگاهیت در یک سیاهی بی انتها گم می شود. راستش گمان می کنم هر قدر هم ادیان تصویرهایشان را از جهانِ پس از مرگ واضح تر کنند باز هم این سیاهی ِ کشدارِ بی انتها ذره ای از ابهتش کاسته نمی شود. شاید ترس باشد، شاید هم نه. اما هر چه هست، فکر کردن به فراسوی آگاهیِ کنونی و آنچه هستی، همه چیز را از عادی بودن می اندازد. مگر قدم برداشتن به سوی درّه ای که می دانی ناگزیر یکی از قدم هات به پرت شدن منتهی می شود، مثل قدم زدن معمولی و خوش دلانه در خیابان است؟ نه، هیچ نشانی از عادی بودن در این قدم ها نیست. هر قدم معنایی دارد، هر قدم پُر ِ اضطراب و تردید است، پُر ِ مقاومت است. و خب، وقتی می دانی که هر لحظه زندگی، مثل چنین قدم برداشتنی است، همه چیز از معمولی بودن، از روزمره بودن و آشنا بودن می افتد و خوشدلی و آرامش به اضطراب و تردید بدل می شود. لحظه هات درد می گیرند، خواب هات چنگ می اندازند به لحظات بیداریت. تنهاییت عمیق و عمیق تر می شود و می افتی به شمردن قدم هات و منتظر می نشینی و گوش می دهی تا کدام قدم بی صدا برداشته می شود و صدای زمین گذاشتنش را نمی شنوی.

 

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |


با تلقی دوگانه انگاری که ما تربیت شده‌های سنت‌های دینی داریم (باور به تمایز نفس و بدن) و با ممنوعیت‌ها و محدودیت‌های دینی یا اخلاقی یا عرفی یا زیبا‌شناختی پیرامون امر تنانه که ما در فرایند بالیدنمان در بستر فرهنگ درونی کرده‌ایم، آیا واقعاً آنچه از بدن‌هایمان می‌شناسیم‌شناختی قابل اتکاست؟ چه آدمی نفس و بدنی آمیخته به هم باشد، چه به قول متکمان بدنی کثیف آمیخته در بدنی ظریف باشد و چه یکسره همین تن و آگاهیِ حاصل از آن باشد، در هر صورت تصور می‌کنم ما آنچه در جریان است را درست درک نکرده‌ایم. نگاه ابزار انگارانهٔ ما (لااقل خود من) به بدن‌هایمان در عین وابستگی عمیق و شدیدمان به بدن‌های خودمان و دیگران (که ابژهٔ مهر و دلبستگی و دلتنگی و خیلی چیزهای دیگر است) معمای عجیبی را پیش می‌نهد. هر بار که تن عزیزی را به خاک می‌سپاریم همه این پرسش‌ها به سراغم می‌آیند و تا مدت‌ها‌‌ رهایم نمی‌کنند؟ ما چه چیز را خاک کرده‌ایم و خودمان درگیر چه چیزی هستیم؟ گمان می‌کنم این غریبگیِ با تن که امری مشترک در سنت‌های دینی و فلسفی گوناگون است، تصور ما از انسان بودن را به گونه‌ای خاص کانالیزه کرده است. مرگ، بُعد مکانی و دلتنگی، سکس، خوردن، درد و لذّت و بسیاری دیگر از تجربه‌های روزمره ما آدمیان، چالشی است پیش روی تصور ابزارانگارانه و دوگانه انگاری که از بدن‌هایمان داریم ولی به سختی از این نسبت پرسش می‌کنیم و آن را جدی می‌گیریم. بدن‌هایمان، همین تن‌هایی که در معرض آسیب‌های گوناگون و لذت‌ها و دردهای فراوان‌اند و آگاهی و حیات ما در بستر آن‌ها محقق می‌شود، خیلی بیش از این‌ها به تأمل نیاز دارند. گاهی اوقات فکر می‌کنم اولین گام در کشف هرگونه حقیقتی، نه بی‌توجهی به تن و‌‌ رها کردن آن، که توجه به آن و تلاش برای شناخت آن است. تا آنجا که به درک انسانی می‌آید آدمی از همین تن شروع می‌شود، در همین تن تحقق می‌باید و روزی که می‌میرد همین تن است که می‌میرد. در ورای آن هر چه باشد، شناختش از همین تن آغاز می‌شود.

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

  

یک فضایی در سال‌های لیسانس ما و بچه‌های قبل از ما بود که کسی نمی‌گفت فلانی دوره ش تموم شده پس نوشته هاش ارزش خوندن نداره یا سخنرانی هاش ارزش شنیدن نداره. از سیدجمال می‌خوندیم تا شریعتی و بازرگان و مطهری تا سید حسین نصر و سروش و شبستری و داوری و شایگان و ملکیان و نیکفر و خیلی جدیدتر‌ها. اینطور نبود که بگیم الان دیگه بازرگان دورش گذشته یا دیگه حالا آدم از سیدجمال چی یاد می‌گیره یا حتی: «ای بابا سید قطب و غزالی چی می‌گن این وسط؟» اما این روز‌ها بچه‌های تازه دانشجو شده سراغ خیلی کار‌ها نمی‌رن چون «دورشون گذشته»، چون «زمانه عوض شده و مسائل اون‌ها دیگه مسئله ما نیست» یا اینجور بهانه‌ها. خیلی هاشون حس می‌کنن مجتهد شدن و عاره براشون که کتاب مطهری یا شریعتی دست بگیرن یا سروش بخونن. حس خوبی نسبت به این وضعیت ندارم. این وضعیت شاید به کاستی‌های ما قبلی‌ها و قبل تری‌ها بر می‌گرده. کاش به جای فضیلت غرور بتونیم فضیلت تواضع رو به این دانشجویانِ تازه و پرشور منتقل کنیم و به جای رذیلت تنبلی و کم خوانی و خود_عالم ِ مطلق پنداری و خود_روشنفکر پنداری، فضیلت پرکاری، پرخوانی و حقیقت طلبی را از خودمان نشان بدهیم تا آن‌ها هم یاد بگیرند و عمل کنند.

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |


۱. کودک در مرحله‌ای از رشد هنوز به این درک نرسیده است که بتواند اشیاء از جمله پدر و مادر را از «من» تشخیص دهد. روانکاوان این مرحله را با وصف خودشیفتگی نامحدود دوران کودکی می‌شناسند؛ زمانی که کودک هر چند به ایگوی خود دسترسی پیدا کرده است اما هنوز نمی‌تواد وجود اشیاء و رابطه‌ها را مستقل از خود تشخیص دهد. 

۲. یکی از مهم‌ترین عناصر سنت‌های عرفانی گوناگون، تلاش فرد سالک برای فنای فی الله است. فرد طی سیر و سلوک شخصی از منیّت خویش خالی می‌شود و یکسره خود را با تمام عناصر و اجزا و اوصاف و توانایی‌ها و تاریخچه و خلاصه همه چیزش در ذات واحد اشیاء و در هستی لایتناهی الهی درمی بازد. فرد در این حرکت، تشخص‌اش را از دست می‌دهد و با فنای در ذات الهی به نوعی جاودانگی و خلود دست می یابد. به نظر می‌رسد نه فقط عرفا که خیلی از ما انسان‌های معمولی هم با این ایده ارتباط برقرار می‌کنیم و آن را درک می‌کنیم و شاید تمایل پنهان و آشکار بسیاری از ما به آموزه‌های عرفانی و سلوک عارفانه و حتی خود عارفان از این جهت باشد. 

حالا بیایید این دو مسئله را در کنار هم بگذاریم و کمی فکر کنیم: در ابتدا همه چیز «من» است و دیگران و اشیاء  و سایر اجزای جهان، هیچ استقلالی از فرد ندارند. بعد کودک ذره ذه و گام به گام به تمایز‌ها پی می‌برد: ابتدا تمایز اشیاء و انسان‌ها به مثابهٔ شیئ؛ در مراحل بعدی، تمایز آدم‌ها از او  و استقلال آن‌ها از یکدیگر  به مثابهٔ فرد انسانی. اینگونه می‌شود که انسان از مرحله‌ای که تنهایی هیچ معنایی ندارد، چون همه چیز خود اوست و او خدای عالم است به مرحله تمایز‌ها و تفاوت‌ها و درک تنهایی پا می گذارد. با رشد بیشتر، تنهایی او نیز بزرگ‌تر و عمیق‌تر می‌شود و کم کم این میل در درونش پدید می‌آید که این تنهایی وجودی را به طریقی و با تلاشی از میان بردارد. اما او میوهٔ آگاهی را خیلی پیش‌تر خورده است. انسان دیگر همه چیز را فهمیده و به تمایز‌ها و تفاوت‌ها پی برده است. پس این بار چاره در حل کردن چیز‌ها در خود نیست، بلکه باید خود را در چیز‌ها کند تا از هر آنچه مایهٔ تفرّد و تنهایی اوست خالی شود. اینگونه انسان می‌تواند بار مسئولیت و تنهاییِ ناشی از «فرد شدن» را از دوش خود بر زمین بگذارد. این هم شاید نوعی خود شیفتگی است: اینکه وقتی فرد نمی‌تواند همه چیز را ذیل «من» خود بگنجاند، من ِ خود را در همه چیز حل کند و از آن پس نشانه‌ای از او در همه چیز یا نشانه‌ای از همه چیز در او باشد. هر چه هست، به نظر می‌رسد این دو مرحله از رشد آدمی که شاید بتوان از دومی به عنوان مرحلهٔ دینی یا مرحله عرفانی یاد کرد، شباهت‌های زیادی با هم دارند. گویی انسان تمام عمر نمی‌خواهد و نمی‌تواند با این جهان که همه چیزش جدای از اوست و او در میان آن تنهاست کنار بیاید.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

خواب‌های آشفته‌ای که می‌دید طاقتش را طاق کرده بود. بیشتر هم می‌خوابید. بیشتر هم خواب می‌دید. وقتی تنهایی روی آدم فشار بیاورد بیشتر می‌خوابد. البته همهٔ آدم‌ها اینطور نیستند. بعضی‌ها وقتی غمی دارند یا تنها هستند خوابشان نمی‌برد؛ بی‌خواب و خوراک می‌شوند. می‌نشینند یک گوشه خانه و زل می‌زنند به دیوار؛ مثل فیلم‌ها. اما او از آن دسته آدم‌ها نیست. گاهی فکر می‌کند فیلم‌ها را هم از روی زندگی آدم‌ها می‌سازند. اما وقتی به زندگی خودش نگاه می‌کند می‌بییند همه چیزش یک جور مسخره‌ای متفاوت از بقیه است. وقتی تنها و غمگین است بیشتر می‌خوابد. بیشتر خواب می‌بیند. بیشتر خواب هواپیمایی را می‌بیند که نمی‌داند در حال بلند شدن است یا فرود آمدن یا حتی سقوط کردن. خواب که منطق ندارد. یک هو از داخل این هواپیما می‌رود به بچگی هاش. به یک بار که برای مادرش کدو سرخ کرده بود و چون نمی‌دانست کدوی سرخ کرده دقیقاً چه شکلی است، همه را تقریبا سوزانده بود. بعد رفته بود سر امتحان ریاضی دبیرستانش و مانده بود بعد این همه سال هنوز امتحان این درس را نداده؛ و در اضطراب امتحان است که یک هو سر از سردخانهٔ بیمارستان در می‌آورد و می‌بیند همه فامیل هاش که فوت کرده‌اند آنجا دور میزی نشسته‌اند و چندتای دیگر هم که هنوز زنده‌اند؛ یک صندلی خالی هم گذاشته‌اند برای او. اضطراب، امید، شادی، مرگ و دوباره اضطراب. بعد از این همه خواب دیدن خط کلی خواب‌هایش را پیدا کرده.


دیروز اما خوابش نمی‌برد. هرکار می‌کرد نمی‌شد. بیدار بود و نشسته بود به خواندن داستانی که یکی از دوستانش داده بود برای نقد کردن. داستان خوبی بود. آدم‌های غمگین و تنها هم را خوب می‌فهمند. او هم باید مثل شخصیت اصلی داستان کاری می‌کرد. جایی می‌رفت، چیزی را تغییر می‌داد. فلسفیش این می‌شد:" از بودن خسته بود. زندگی بر دوشش سنگینی می‌کرد." کاش امکان تولد دوباره‌ای بود. احساس کِرمی را داشت مثل شخصیت اول داستان ِ دوستش که پیله‌ای تنیده به دور خودش اما هیچ امید رهایی از این پیله ندارد. همیشه از جای تنگ و تاریک می‌ترسید و می‌ترسید این پیله‌‌ همان قبری باشد که قرار است توی آن خاکش کنند. کاری نکرد. برای تولدی دوباره خیلی خسته بود. خیلی خسته بود. خوابید. دوباره مثل همیشه وقتی تنها و غمگین می‌شود خوابید. خواب می‌دید زندگی بیدار شدن، پی بردن به تنهایی، غمگین شدن و دوباره خوابیدن است. کاش لااقل یک بار هم که شده می‌فهمید کدو دقیقاً کی سرخ می‌شود؟ هواپیما فرود می‌آید یا بلند می‌شود و آن‌ها که زنده‌اند هنوز ولی توی سردخانه‌اند، چرا آنجا هستند و چرا برای او صندلی خالی گذاشته‌اند؟ خواب می‌دید خسته است و خوابیده.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |


خلاصه اش این است: ما نیاز داریم در صورت خطا کردن، بی آنکه واقعیت را تحریف کنیم یا اصولمان را دست کاری کینم، خودمان را ببخشیم. اما تفصیل این مدعا:


ما آدم‌ها گاهی اوقات خطا می‌کنیم. و البته منظورم از خطا، کاری است که یا قبل از انجامش می‌دانیم نادرست است و انجامش می‌دهیم، یا کاری که از پیش نمی‌دانیم ولی وقتی انجامش می‌دهیم، پی می‌بریم که نادرست بوده و نباید انجامش می دادیم. در هر دوی این حالات یک سری تعارضاتی در روانمان شکل می‌گیرد که مایهٔ تنش  و اضطراب می‌شود. در اینجاست که می‌گویم ما باید یاد بگیریم خودمان را ببخشیم. در واقع ما نیاز داریم خودمان را ببخشیم وگرنه نمی‌توانیم با بار گناه یا عذاب وجدان ناشی از ارتکاب آن خطا شب و روز خود را با آرامش سپری کنیم. اما آن تعارض و تنش روانی کدام اند و چطور باید خود را بخشید؟ 

شاید یکی از مهم‌ترین دلایل ایجاد تنشِ بعد از ارتکاب خطا این است که نمی‌توانیم بپذیریم ما آن خطا را مرتکب شده‌ایم. در واقع هر کدام از ما تصوری از خودمان داریم و فعل خطایی که مرتکب می‌شویم، تیغی می‌شود کشیده شده بر صورت این تصویر. اغلب ما و تأکید می‌کنم اغلب ما تصور خوبی از خودمان داریم و نمی‌خواهیم این تصور خدشه‌ای بردارد. برای همین وقتی خطایی مرتکب می‌شویم، خود را در میانه پذیرش آن خطا و این تصویر خوب در تنش و اضطراب می‌یابیم. باید کاری کرد. ماندن در این میانه طاقت فرساست. شاید عذاب وجدان را هم بتوان به همین تعارض تقلیل داد. در حقیقت معذب می‌شویم از تحققی که با انجام این کار پیدا کرده‌ایم و از فاصله‌ای که از خودِ ایدئالی مان داریم. وجدان ِ ناآرام محصول روانی است که خود را با هنجارها و اصولی (چه درونی شده از بیرون و چه ساخته و پذیرفته خود) می‌سنجد و خود را از آن‌ها دور می‌بیند. برای همین است که به اضطراب می افتد و نا آرام می شود. 

اما بخشش چگونه است؟ خیلی از اوقات ما خود را نمی‌بخشیم، بلکه واقعیت  یا اصولمان (و به تعبیر دقیق‌تر، تفسیرمان از آن‌ها) را دست کاری می‌کنیم. تصویر خود را در آینهٔ فعلی که مرتکب شده‌ایم می‌بینیم و از ناپسندی این تصویر به ستوه می‌آییم. پس سنگ بر می‌داریم و آینه را می‌شکنیم تا دیگر این خود ناخوشایند را به چشم ما نیاورد. مثلاً می‌گوییم :" مجبور بودیم این خطا را مرتکب شویم؛ دیگری مجبورمان کرد، جامعه مجبورمان کرد، فشار اقتصادی، جبر فیزیولوژیک، ضرورت تاریخی و هزار و یک چیز دیگر." یا با خودمان دوباره و چندباره آن موقعیت را مرور می‌کنیم و می‌گوییم :" نه، من واقعاً مرتکب خطایی نشده ام. در حقیقت کاری که من کردم خطا نبود. در آن شرایط درست‌ترین کار بود. یا می‌گوییم این رفتار من خطا نبود چون مصداق آن قاعده کلی نبود. مثلاً دروغ نگفتم. چون اینجا اگر دروغ نمی‌گفتم فلان یا بهمان می‌شد. پس این کار من دروغ نبود و وضعیتی که در آن گیر کرده بودم مصداق بدیِ دروغ گفتن نبود." خلاصه اینکه یا به جبر متوسل می‌شویم، یا به محدود بودن شناختمان در زمان انجام فعل و یا دستکاری در تعیین مصداق. یا حتی به سراغ هنجار‌ها و اصولمان می‌رویم و آن‌ها را به چالش می‌کشیم: " اصلاً چه کسی گفته نباید فلان رفتار را کرد. اصلاً همه می‌کنند چرا من نکنم. اگر من نکنم دیگری می‌کند. اصلاً این حرف‌ها مال قدیم بوده نه مال زمانه ما. اصلا چه کسی گفته خوبی و خوب بودن یعنی این؟ و ...".  خلاصه اینکه می‌افتیم به جان باور‌ها و اصول پذیرفته شده‌مان (که البته  چنین کاری به طور کلی بد نیست). اما چیزی که من می‌خواهم بگویم این است که ما ناگزیریم از ترک این تنش و اضطراب و تعارض. یا باید به کارهای بالا متوسل شویم یا بی‌آنکه پنجه در صورت واقعیت بکشیم یا ذخیرهٔ باور‌ها و اصولمان را تار و مار کنیم، خودمان را ببخشیم. به گمان من این راه بهترین راه است. ما نیاز داریم با پذیرش خطاکاری خودمان و بی‌هیچ تلاشی برای نفی خطا یا دستکاری در باور‌هایمان، خطای خودمان را بپذیریم و بپذیریم که کامل نیستیم، که معصوم نیستیم، که جایز الخطا هستیم و بپذیریم که می‌توانیم پس از ارتکاب این خطا، آن را ببخشیم ولی فراموشش نکنیم. ما نیاز داریم خودمان را در عین پذیرش تمام و کمال خطاکاریمان ببخشیم تا هم ارتباطمان با واقعیت که جانِ یک زندگی سالم است را از دست ندهیم و هم از اضطرابی جانکاه بیرون بیاییم. 

خیلی از ما این کار را بلد نیستیم و چه عذاب‌ها که نمی‌کشیم. چه دروغ‌ها که به خودمان و دیگران نمی‌گوییم. چه تلاش‌های پیچیده‌ای که برای فریب خودمان و دیگران نمی‌کنیم و چه توهمات خودخواسته‌ای را در خودمان و دیگران که دامن نمی‌زنیم. خیلی از ما چون بلد نیستیم خودمان را ببخشیم، راه طولانی‌تر و پرهزینه‌تر را انتخاب می‌کنیم و پس از مدتی، آنگاه که دیوار سخت واقعیت را دوباره در برابر خود دیدیم، یا با پوچی حاصل از بی‌اعتبار شدن ارزش‌هایمان مواجه شدیم، تازه می‌فهمیم بخشیدن و فراموش نکردن و عهد بر تکرار گذاشتن، راه ساده تری بوده که ما دیدیم و انتخاب نکردیم.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |


امروز داشتم کتاب درسگفتارهای فلسفه سیمون وی رو می‌خوندم. وقتی نگاه آدم متفاوت باشه، در مورد هر چیزی حتی یک منظره هم که حرف بزنه این تفاوت نگاه خودش رو نشون می‌ده. سیمون وی تو این کتاب مسائل فسلفی رو از منظر خودش و با نظم و ترتیب خاص خودش مطرح می‌کنه که به نظر من خیلی خوب و جذابه. یه جای همین کتاب یه جمله‌ای داره به این صورت:

 

«He who acts truthfully finds the light»

 

وقتی اینو می‌خوندم همه حواسم به این بود که ببینم چه توضیحی برای لفظ truthfully میاره. راستش به نظرم همه چیز در همین truthfully نهفتست. گاهی فکر می‌کنم تنها آرزوی من اینه که لحظه مرگ بتونم بگم من صادقانه و با تمام توان تلاشم رو کردم. آرزوی فوق العاده بزرگیه برای آدمی مثل من و حس می‌کنم الآن اگر بمیرم نمی‌تونم چنین چیزی رو بگم. خیلی اوقات خواست آدم‌های ضعیف از عملشون جلوتره. شبیه همین تعبیر سیمون وی تو قرآن هم هست. خلاصهٔ حرف اینه که کسی که تمام تلاشش رو صادقانه و بدون تنبلی و پنهان کاری و غرض ورزی بکنه، حتماً به حقیقت می‌رسه یا به تعبیری همونی که در نتیجه تلاشش بهش می‌رسه، هر چی هست حقیقته. یا به تعبیر سومی وقتی نمی‌رسی یعنی صادقانه و با جدّیت تلاش نکردی، پس به جای آه و ناله کردن و از دوری حقیقت گفتن، روی خودت کار کن و با تمام توانت صادقانه تلاش کن. اینکه نمی‌رسی برای اینه که یه جای کارت می‌لنگه. حالا اینکه منظور از حقیقت چیه فراوون جای بحث داره. منظور از این تعابیر یک جور بحث رَوِشیه. یک جور تذکر و تنبه دادن توش هست.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

یکی دو هفته ای بود که هر لحظه فکر می کردم همین الان است که تلفن زنگ بزند و کسی از پشت خط خبر بدی بدهد. دقیقاً 23 روز شد از روزی که آقاجون راهی بیمارستان شد. آقاجون همه 10 سال گذشته را با ما زندگی کرده بود و تا همین 23 روز پیش تقریباً سالم ِ سالم بود. امروز صبح بالاخره تلفن به صدا در آمد و مادرم از پشت خط خبری که هیچ کدام دوست نداشتیم بشنویم را لابلای گریه هاش داد. راستش به خاطر گریه ها هیچ چیز از حرف های مادرم نفهمیدم، فقط همین دو جمله تکان دهنده : "آقاجون رفت. محمود آقاجون رفت." یک هو دلم ریخت. باور نمی کردم و الآن که مشهد هستم هنوز هم باور نمی کنم.من هیچ وقت مرگ را باور نکرده ام. مثل بچگی هام حس می کنم کسی که می رود پشت دیوار ( حالا هر دیواری) فقط دیده نمی شود وگرنه هست و هر لحظه ممکن است دوباره بیرون بیاید؛ در اتاقش را باز کند و در حالی که لبخند همیشگی اش را بر لب دارد بگوید: "چای می خوری بابا؟"  و برود از سماور همیشه روشن خانه دو تا چای داغ بریزد با نبات و بگوید: "بیا چای ناب داریم قربان" و بعد من که کشته مرده ی این چای خوردن های عصرانه با آقاجون هستم، گلستان و دیوان حافظ را بزنم زیر بغلم و در حالی که چای می خوریم، برای صدمین بار حکایت های سعدی را بخوانم و بعد یکی دو تا غزل هم بخوانم و آقاجون دوباره بگوید : "خدا رحمتشون کنه بابا، بزرگ بودن، همش حکمته."  بعد با هم بحث کنیم که حافظ سخت حرف می زند و سعدی خیلی راحت تر و قابل فهم تر و آقاجون بگوید که "همشون بزرگ بودن، همشون اهل معنا بودن." هیچ وقت مرگ را باور نکرده ام، نه آن وقتی که مادرجان رفت، نه آن وقتی که عمه رفت و نه حالا که  آقاجون رفته است. از وقتی آمده ام مدام حس می کنم الآن دوباره از در اتاقش بیرون می آید و شال و کلاه کرده آماده ی حرم رفتن می شود و می گوید: "بابا، نمیای بریم حرم؟" و من که لذت می برم از این همراهی، کتاب و دفترم را ول می کنم و راه می افتم سمت حرم و در راه با هم در مورد قدیم، خیابان های قدیم و آدم های قدیم حرف می زنیم.

دل تنگم. مرگ آرام آرام خودش را می رساند به شادی های آدم، به روزهای معمولی آدم ، به عزیزترین های آدم و بعد می بینی همه چیزت تیره و تار شده و تو که همیشه دچار مرگ اندیشی هستی دوباره آرام آرام سر می خوری به سمت مغاک همیشگی مرگ و دوباره و چندباره می میری.

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |


نمی‌دانم فقط ذهن من اینطور آلوده شده است یا واقعاً فضای این سال‌ها پر از مقولات روان‌شناختی و تشخیص‌ها و علت یابی‌های روان‌شناختی شده است؟ راستش من نه فقط با روان‌شناسی و توجه به آن مخالف نیستم بلکه آن‌ها که من را می‌شناسند و حتی شما که یکی دو نوشته یا بیشتر با این وبلاگ همراه شده‌اید هم از این تمایل و گرایش فکری و مطالعاتی من به روان‌شناسی باخبر هستید. اما چیز آزارنده‌ای در این گرایش به روان‌شناسی هست که هنوز دقیق نمی‌دانم بگویم خوب است یا بد، هر چه هست، هر از چندگاه آزارم می‌دهد. حالا اگر کمی بیشتر، یعنی نه فقط قلمرو علت یابی‌های روان‌شناختی به طور کلی، بلکه وارد حوزه تحلیل‌های روانکاوانه هم شده باشید، اوضاع از این هم خراب‌تر می‌شود. بگذار صریح بگویم: تمایلی در میان خیلی از ما هست که مقولات پیچیده انسانی را به مقولات روان‌شناختی و فیزیولوژیکِ شناخته شده تقلیل بدهیم و آن‌ها را از رازآمیزی تهی کنیم. یعنی در واقع روش علمی ِ تجزیهٔ یک کل مرکّب به اجزایش یا یک وضعیت به عناصر سازنده‌اش را انجام می‌دهیم، بعد که شرحه شرحه‌اش کردیم، سیمپتوم‌ها (علائم و نشانه‌ها) را یکی یکی در می‌آوریم و می‌گردیم دنبال بیماری، اختلال یا زمینهٔ سازنده متناسب با آن. بگذار کمی کلی تر بگویم: تبیین، چه از نوع روان‌شناختی یا جامعه‌شناختی یا زیست‌شناختی یا اقتصادی‌اش و ... اش مدام عرصه را بر رازآمیزی و کلیّت تنگ می‌کند. دقیق نمی‌دانم این روحیه از کجا و چرا نشأت می‌گیرد، اما هر چه هست مدام رو به رشد است. کار به جایی می‌رسد که نه فقط دیگران، که دیگر خودت هم ناظر و تحلیل گرِ خود می‌شوی؛ مدام علائم رفتار‌ها یا باورهات را می‌کاوی و پیش از آنکه دیگری برچسبی به تو بزند، خودت خودت را ذیل گروه و دسته و طبقه و عنوانی قرار می‌دهی. همین هم می‌شود که خیلی از احساس هات، خیلی از افکار دلنشین و لطیفت سر برنیاورده خفه می‌شوند. نطفه افکار و عواطفت را با این تبیین کردن، با این در مقولات گنجاندن از بین می‌بری. راستش گاهی از خودم می‌پرسم چرا اینطور شده ام که وقتی رمان می‌خوانم مدام به دنبال تحلیل روانی نویسنده‌اش هستم؟ چرا وقتی با سیاستمداری روبرو می‌شوم، مدام ذهنم می‌رود سراغ محرک‌های رفتاری و مطلوبات روانی فردی‌اش؟ چرا حتی وقتی می‌خواهم عبادت کنم، خودم را از دید یک روان‌شناس، روانکاو، جامعه‌شناس یا حتی زیست‌شناس می‌بینم؟ حس می‌کنم اینقدر این وضعیت ِ شاید خودساخته روی من فشار آورده است که حتی نمی‌توانم به خوبی شرحش بدهم. بگذار خلاصه اش کنم: به نظرم از دید خیلی یا لااقل بعضی از ما، تبیین جای درستی و غلتی را گرفته است. درست و غلط بی‌معنی است، زیبا و زشت چندان فرقی ندارد، کافیست بدانی چرا اینطور شده است، کافیست بتوانی آن را بفهمی، ذیل مقوله‌ای قرار دهی، کافیست علتش را بفهمی یا بیماری و مشکلش را تشخیص بدهی. دیگر همه چیز تمام شده است. دیگر چیز پیچیده و رازآمیزی و درست و غلطی باقی نمی‌ماند. جهان را باید خالی کرد، سبک کرد، بار اضافی و محتویات بیهوده‌اش را باید دور ریخت. این میل ِ شدید به تببین کردن خصوصاً روانشناختی‌اش که یک جور علم زدگی است انگار شده است بدیل آرمان خواهی، زیبایی دوستی، حقیقت طلبی و ارتباط عمیق با خویشتن؛ شده است بدیل هر مقوله ارزش داورانه یا زیبایی شناختی یا راز ورزانه ای.

 

 این قصه در مورد من یکی که خیلی صادق است. مدت هاست سعی می‌کنم نوشته‌ای برای دلم بنویسم ولی تا شروع می‌کنم مدام خودم را و حرف هام را تحلیل می‌کنم. بد‌تر از این‌ها، عارضهٔ دیگری هم پیدا کرده‌ام. تا دست به نوشتن می‌برم یا خودم می‌گویم تو هم یکی هستی از هزاران و میلیون‌ها. موجودی هستی که حالات فکری‌ات محدود است به اوضاع و احوال زمانه‌ات. چیز بدیعی در کار نیست، حرف تازه‌ای نیست. هر چه بنویسی، همین الآن، در یک جای دیگر از همین شهر یا کشور یا دنیا، چندین نفر دارند عین آن را می‌نویسند یا می‌گویند. تو کپی‌ای هستی مثل خیلی‌های دیگر، تکراری و خالی از هی چیز جدید؛ تو یکی هستی از توده ی این زمانه. راستش حس می‌کنم باید کمی از خودم علم زدایی و به خصوص روان‌شناسی زدایی یا به تعبیر بهتر علم زدگی زدایی و روان‌شناسی زدگی زدایی کنم.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |


هیچ وقت پاییز و زمستان را دوست نداشته‌ام؛ خصوصاً زمستان را. اما وقتی سرمای زمستان هم بهانه‌ای می‌شود برای به یاد آوردن خاطرات شیرینی از گذشته، حس می‌کنی دلت نسبت به زمستان هم کمی نرم‌تر شده است. درنگ نمی‌کنی، لباس می‌پوشی و از خانه پدری‌ات بیرون می‌زنی و راه می‌افتی در خیابان‌هایی که از ۱۸ سالگی تا ۲۳ سالگی مدام در آن‌ها قدم زده‌ای. سرمای زمستان می‌شود رشته‌ای که تو را به خاطرات زمستان‌های آن سال‌ها وصل می‌کند؛ زمستان‌های سرد و سوزانی که تو در این شهر دانشجو بودی، سوداهای زیادتری از امروز در سر داشتی، ساعت‌ها با دوستی قدم می‌زدی و از خدا و دین و معنا می‌گفتی یا تنها قدم می‌زدی و فکر می‌کردی و به جای سیگاری که نمی‌کشیدی، بخار نفست را بیرون می‌دادی و می‌خندیدی. امشب که برای قدم زدن بیرون رفتم، همه این خاطرات و خیلی خاطرات دیگر برایم تداعی شد. مدت‌ها بود مثل آن روز‌ها، تنها در سرمای زمستانیِ مشهد قدم نزده بودم ( خیلی اوقات هوای مشهد از نیمه های پاییز، زمستانی و سرد می شود). خیلی چیز‌ها تغییر کرده بود. یکی دو جا عکسِ کاسب‌های محل را دیدم که تازه فوت کرده بودند؛ چند نفری از اهالی ثابت محل را دیدم و با تغییری که در چهره‌هایشان بود گذر زمان را حس کردم. از سر شب درگیر نوستالژی‌ام. درگیر ِ از دست رفتن گذشته و اینکه چرا اینقدر با چنگ و دندان سعی می‌کنم چیزی از آن ایام را نگه دارم، یا مدام با رضایتی رنج آور، حسرت آن ایّام را می‌خورم و به حال و آینده‌ام به دیدهٔ تردید می نگرم. نمی‌خواهم در تحلیل چنین احساسی دوباره از مرگ بگویم؛ به قدر کافی گفته ام. اینبار دوست دارم این مسئله را از منظر هویت فردی ببینم.

 

 دلبستگی به گذشته، به نظر یک جور دلبستگی و دغدغه فرد نسبت به بخشی از وجود خود اوست. ما بخشی از خودمان را در گذشته جا می‌گذاریم. مگر خود چیست؟ خود به تعبیر خیلی‌ها هستهٔ محوری و مرکزی‌ای ندارد، آنقدر در طول زمان تغییر می‌کند که نه این روان دیگر آن روان سال‌ها پیش است و نه این تن چیز چندانی از تن سال‌ها قبل را در خود دارد. خاطرات و دی ان‌ای و ژن‌ها و اطلاعات حیاتی فرد دست نخورده باقی می‌مانند ولی خیلی چیز‌ها که زائدهٔ زمان به آن‌ها گیر می‌کند، در گذشته می‌مانند و زمان که پیش‌تر می‌رود همراه فرد نمی‌آیند. صحبت این نیست که همه خودمان را در گذشته جا می‌گذاریم و حال و آینده‌مان را خودِ دیگری سپری می‌کند (چنان که عده‌ای باور دارند)، بلکه به نظر می‌رسد این باور حداقلی حقیقت داشته باشد که ما انسان‌ها نه به معنای مجازی که به معنایی حقیقی بخشی از خود را در گذشته جا می‌گذاریم و وجودمان پخش می‌شود بین گذشته و حال؛ هر لحظه از گذشته‌مان می‌شود حافظ بخشی از وجود ما. برای همین هم هست که گذشته می‌شود بخشی از هویت فردی ما، بخشی از خود ما که نگرانش می‌شویم، غصه‌اش را می‌خوریم، دلتنگش می‌شویم و گاهی اوقات وقتی خاطراتمان کمرنگ می‌شود، مضطربش می‌شویم. شاید حرفی که می‌زنم، بی‌معنی یا بی‌ارزش به نظر برسد. اما خلاصه‌اش این است که لااقل بخشی از مسئلهٔ احساسات ما در قبال گذشته، مسئلهٔ وحدت هویت فردی است. کسی که گذشته ندارد، به یک معنا خود ندارد و کسی که گذشته‌اش را گم می‌کند به یک معنا خودش را گم کرده است و کسی که گذشته‌اش را باز می‌یابد، به خاطر می‌آورد یاتداعی می‌کند در واقع خودش را باز می‌یابد و با خودش همنشین می‌شود.

 

من امشب با خودم همراه بودم. مثل اغلب آن شب‌ها تنها قدم زدم. کلاه سر نکردم تا گوش هام از سرما سرخ بشود، تا بشود عین‌‌ همان شب‌ها که بی‌کلاه بیرون می‌زدم و وقتی به خانه بر می‌گشتم گوش هام بی‌حس می‌شدند. امشب با خودِ آن روز‌ها و شب هام همراه شدم. مدام نگاهش به من بود و با صورتی جوان‌تر و شاداب‌تر مدام سؤالی را تکرار می‌کرد. می‌گفت: «محمود، از این روز‌ها تا آنجا که تو هستی، قدمی از قدم برداشته‌ای یا نه؟ چقدر جلو‌تر رفته‌ای؟» بعد نگاهم می‌کرد و  منتظر جواب می ماند و من که راستش حس می‌کردم قدمی از قدم برنداشته‌ام، جرأت نمی‌کردم حقیقت را به او بگویم؛ حس می‌کردم کم سن و سال و پرشور است؛ یا باور نمی‌کند یا دلش می‌شکند. خلاصه اینکه وقتی به خانه رسیدیم، تمام بدنم از سرما می‌لرزید ولی او انگار آتشی در درونش روشن باشد، گرم ِ گرم بود و با اشتیاق از خدایی می‌گفت که در همین نزدیکی هاست و دیر یا زود خودش را عیان‌تر از آنی که اکنون هست، نشان می‌دهد و به زندگیمان گرمی و امید می‌بخشد. من اما درونم سرد بود و تنها یک سؤال در ذهنم می‌گذشت: اینکه « آیا هنوز امید دارم یا نه؟»


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

هنوز باورش نمی‌شد که دختر رابطه‌شان را برای همیشه تمام کرده باشد. پیش از این هم چند باری حرفشان شده بود و مدتی از هم دور بودند ولی باز به هم برگشته بودند و همه چیز را گاهی حتی بهتر از قبل ساخته بودند. اما این بار با همیشه فرق می‌کرد. دختر برای همیشه همه چیز را تمام کرده بود. نه پای پسر دیگری در میان بود و نه قرار بود دختر به کشور دیگری سفر کند و نه حتی حرفی از مخالفت این و آن زده شده بود. دختر همه چیز را تمام کرده بود چون دیگر او را نمی‌خواست. چون برایش مثل روز روشن شده بود که هر چند او مهربان و دوست داشتنی است ولی قابل تحمل نیست؛ به درد رابطه‌ای طولانی مدت، به درد همسر شدن، پدر شدن و خیلی نقش‌های دیگری که یک مرد جدی و کامل می‌تواند داشته باشد نمی‌خورد. این را یک دفعه نفهمیده بود. کم کم و خیلی تدریجی حتی در عاشقانه‌ترین لحظات رابطه‌شان حس کرده بود. بعد آنقدر جمع شده بود که حالا دیگر برایش تقریباً روشن بود که با او آینده‌ای نخواهد داشت. حس می‌کرد اگر با او بماند می‌شود مثل زن‌هایی که همه زندگیشان را خودشان جمع می‌کنند و تنها دلخوشیشان که همسری مهربان و دوست داشتنی است، بعد از مدتی تبدیل می‌شود به عذاب روح و بار اضافه و مایهٔ درد سر. دختر می‌ترسید با پسر بماند و روزی برسد که وقتی به خودش نگاه می‌کند نه عشقی در درونش مانده باشد و نه توانی برای ادامه دادن. به نظر دختر، او پسربچه‌ای دوست داشتنی می‌رسید که اگر با او می‌ماند باید مادرش می‌شد. برای همین هم او را به مادرش پس داد و وقتی بعدازظهر شنبه هم را برای آخرین بار دیدند پیشانی او را بوسید و برای همیشه از او خداحافظی کرد. در حالی که دور می‌شد عمیقاً حس کرد تصمیمش درست بوده، چون پسر حتی بلند نشد تا خواهشی یا التماسی بکند یا حتی خشونتی از خودش نشان بدهد. فقط با بهت رفتن او را تماشا می‌کرد.

 

پسر هنوز باورش نمی‌شد؛ باورش نمی‌شد شیشه پر از اسید را در دستش نگه داشته تا وقتی دختر از خانه بیرون می‌آید، آن را روی بدنش بریزد. عهد کرده بود فقط روی بدنش. صورتش زیبا‌تر از آن است که جرأت داشته باشد خرابش کند. فقط روی لباس هاش می‌ریخت تا کمی از بدنش بسوزد؛ آن هم نه خیلی زیاد؛ اسید را به قدر کافی رقیق کرده بود. برای اولین بار حس می‌کرد به جای یک پسر بچه، مرد بزرگی شده است که می‌تواند همسر باشد، بچه داشته باشد و زندگی‌اش را اداره کند. حس می‌کرد اما دختر دیگر این را نمی‌فهمد. شاید هم اشتباه می‌کرد و‌‌ همان پسربچهٔ کوچک و دوست داشتنی اما ضعیف بود. حتی خودش را هم نمی‌توانست قانع کند. حتی نمی‌فهمید چرا اسید به دست جلوی در خانه‌ای ایستاده که خیلی اوقات با اشتیاق منتظر بود فرشته‌ای از آن بیرون بیاید. با خودش فکر می‌کرد شاید چون هر دوشان تنها یک بار عاشق شده بودند کار به اینجا کشیده است. اگر تجربه داشتند، اگر یکی دو بار شکست خورده بودند کار به اینجا نمی‌کشید. لابد یاد گرفته بودند چطور مشکلشان را حل کنند. سرش درد گرفته بود از این همه فکر و خیال. چشم دوخته بود به در خانه. یک لحظه حس کرد نمی‌داند واقعاً در خانه باز شده یا خیال می‌کند کسی در را باز کرده است. ضربان قلبش تند‌تر شده بود. حس می‌کرد همین حالاست که قلبش کنده شود. شیشه اسید را محکم در دستش فشار داد. کنار باغچه و پشت شمشاد‌ها ایستاده بود. دختر را دید که با‌‌ همان مانتوی عصر شنبه از در بیرون می‌آید. در شیشه اسید را باز کرد. می‌لرزید. گونه‌هایش سرخ شده بود. هر چه زور می‌زد نمی‌توانست پایش را از لبهٔ باغچه بردارد. انگار شمشاد‌ها سفت بدنش را چسبیده بودند. بوی اسید به مشامش می‌رسید. یاد بچگی هاش افتاد؛ وقتی که یک روز تابستان، اسیدی که پدرش برای باز شدن راه توالت خریده بود را روی فرش ریخته بود تا ببیند چه شکلی می‌شود و فرش سوراخ شده بود و اسید رسیده بود به زمین. ترسید، دختر دور می‌شد. دلش آشوب بود. حس می‌کرد دختری که هر لحظه از او دور‌تر می‌شود را از همه دنیا بیشتر دوست دارد و تصور قالی سوراخ شده و مادرش که جیغ می‌کشید یک لحظه از نظرش دور نمی‌شد. نفسش بالا نمی‌آمد. دختر ایستاد و لحظه‌ای برگشت. پشت سرش را نگاه کرد. نگاهی به ساعتش کرد و برگشت سمت خانه. انگار چیزی را جا گذاشته بود. نفسش بالا نمی‌آمد. دختر دوباره به در خانه رسیده بود و کلیدش را انداخته بود تا در را باز کند. یک لحظه شیشه اسید را بالا آورد تا آن را روی دختر بریزد و فرار کند. نتوانست، هر چه زور زد نشد. نفسش بالا نمی‌آمد. حس می‌کرد بیش از همیشه عاشق دختر است. یک لحظه تصمیم گرفت اسید را روی خودش بریزد. مشکلِِ این عشق خود او بود، چه بهتر که خودش را از بین می‌برد. یک لحظه دوباره به یاد قالی سوراخ شده افتاد و پدرش که دعواش می‌کرد. داشت بالا می‌آورد. حس می‌کرد بالاخره این اسید و این همه زور زدن و تقلا کردن باید نتیجه‌ای داشته باشد. اگر روی دختر نمی‌ریزد، لااقل خودش را بسوزاند. نمی‌توانست بپذیرد همهٔ این تلاش‌ها، این یک هفته دست و پا زدن و این همه ترس و لرز بیهوده باشد. اما نتوانست. بوی گوشت و خون و اسید ذهنش را پر کرده بود. یک لحظه حس کرد بدنش می‌سوزد. اما نه، کاری نکرده بود. ترسید، شیشه اسید را گرفت سمت باغچه. ترسید کاری دست خودش بدهد. باید اسید را می‌ریخت داخل باغچه. اما مگر قالی سوراخ نشده بود؟ پس لابد شمشاد‌ها هم از بین می‌رفتند. نه، گناه هیچ کس جز خودش نبود. شمشاد‌ها چه گناهی داشتند. شیشه را بالا گرفت. انگار بخواهد آن را سر بکشد. از لبه جوی پرید. شیشه را انداخت داخل جوی آب. اسید از شیشه شکسته بیرون ریخت و کف کرد. پسر با اضطراب به دست هاش، به شیشه اسید، به در خانه و شمشاد‌ها نگاه می‌کرد. اسید جوی پشت باغچه را پر کرده بود و همه جا را بوی اسید برداشته بود. پسر فرار کرد. حس کرد رازی دارد که اگر دخترک سر برسد بر ملا می‌شود. چند لحظه بعد، دختر که گوشی تلفن همراهش را در دست داشت، از خانه بیرون آمد. بوی اسید که با گل و لای جوی قاطی شده بود همه جا را پر کرده بود. دختر بینی‌اش را گرفت و در حالی که زیر لب چیزی می‌گفت به راه افتاد. پسر نفس نفس زنان به سر چهارراه رسیده بود.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |


من علاقه زیادی به زندگی نامه خواندن دارم. نمی‌دانم تا به حال زندگی نامه و اتوبیوگرافی چند نفر را خوانده‌ام؛ از شاعر و فیلسوف و داستان نویس بگیر، تا مبارز سیاسی، موسیقی‌دان، فعال اجتماعی و حتی مجرم و جانی و بزهکار و.... یک وسوسه عجیبی در من هست که زندگی دیگران و قصه‌هایشان را برایم مهم می‌کند. در این زندگی نامه‌ها بیش از اتفاقات و دستاوردهای فرد یا و موفقیت‌ها و شکست‌هایش، روابط او با دیگران برایم مهم است. مدام به دنبال سرک کشیدن به دنیای انسانیِ افراد هستم: آنجا که با دیگر انسان‌ها سر و کار دارند و بر آن‌ها تأثیر می‌گذارند یا از آن‌ها تأثیر می‌پذیرند. اما در این میان مهم‌ترین و پررنگ‌ترین رابطه‌ای که در بسیاری از نوشته‌هایی از این دست توجهم را جلب کرده و می‌کند، رابطهٔ فرد با مادر خود است. بگذار کمی جزئی‌تر بشوم تا بتوانم دقیق‌تر حرف بزنم. مثلاً فیلسوف‌ها را در نظر بگیر. چون فلسفه‌ها عموماً با جهان درونی فرد ارتباط دارند، رابطه‌های افراد با دیگران خصوصاً افراد اثرگذار زندگی‌هایشان مستقیم یا غیرمستقیمی بر اندیشه‌هایشان اثر می‌گذارد. برای همین هم در نوشتن زندگی نامه‌های فلاسفه، ناگزیر گریزی به روابط فرد زده می‌شود و اندکی از جزئیات آن سخن به میان می‌آید. باز هم بگذار جزئی‌تر بشوم و از رابطه فلاسفه با پدر‌ها و مادر‌هایشان بگویم. وقتی نگاه می‌کنی می‌بینی خیلی از فلاسفه بزرگ بیش از آنکه در تمام عمر درگیر پدرانشان باشند، با مادر خود، عقاید او و تأثیر عاطفی‌اش درگیرند. به عنوان مثال رد پای مادر کانت را خیلی‌ها به وضوح در نوشته‌های او می‌بینند و کسی که با کانت آشنایی دارد می‌داند چنین چیزی چقدر در مورد کانت و فلسفه شسته رفتهٔ او عجیب به نظر می‌رسد، نیچه، مارسل، شوپنهاور، فروید و خیلی‌های دیگر تا آخر عمر مستقیم یا غیرمستقیم تحت تأثیر و نفوذ مادرانشان بوده‌اند. به عبارت دیگر زنانی گمنام و نه الزاماً فرهیخته در پس ِ پشت نظام فلسفی یا روان‌شناختی یا آثار ادبی بزرگ قرار دارند و درگیری‌های این فیلسوفان، روان‌شناسان یا ادبای بزرگ از حضور چنین کسانی مایه و تأثیر می‌گیرد. این مطلب خیلی برای من عجیب بوده و هست؛ اینکه فرد هر قدر هم بزرگ، اثرگذار و با نفوذ باشد، و هر قدر نگاه نافذ و عمیقی به جهان داشته باشد، باز هم از نظر عاطفی و در جهان درونی‌اش خودآگاه یا ناخودآگاه با مادر که مهم‌ترین فرد کودکی اوست درگیر خواهد بود و این درگیری خود را نه فقط در سطح روابط که در جهان بینی کلی فرد و فلسفه زندگی‌اش انعکاس می‌دهد.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 

شبکه ی آی فیلم در فواصل مختلف، مصاحبه  تازه مسلمانانی را پخش می کند که عمدتاً پیش از این مسیحی بوده اند و هر کدام قصه ای از تغییر دینشان می گویند که  در نوع خودش دلنشین و جذاب است. عمده ی آن ها تجربه ای معنوی با اسلام و قرآن داشته اند یا تحت تأثیر حضور مسلمانی اخلاقی و دوست داشتنی، به دین او گرایش پیدا کرده اند. حالا اینکه عوامل روانشناختی و جامعه شناختی دخیل در تغییر دین چه هستند و چرا  ممکن است  یک نفر دینش را یک بار یا حتی دوبار و شاید چندبار در طی عمرش عوض کند، موضوع علی حده ای است که قصد ندارم در این نوشته به آن بپردازم. چیزی که در حین تماشای هر کدام از این مصاحبه ها مدام ذهنم را درگیر می کند، نیت سازندگان و پخش کنندگان آن است. این کار پس از انقلاب به سنت نسبتاً دیرپایی تبدیل شده است: اینکه تازه مسلمان شده ها را بیاورند و آن ها بگویند اسلام فلان و بهمان است و نتیجه این بشود که آی ملت مسلمان، آنچه خود دارید را از بیگانه تمنا نکنید که بیگانه هم چشمش به همین گوهر شماست و شما اگر جای دیگری دنبالش باشید، ره به بیراهه خواهید برد و ای کسانی که مسیحی هستید، یا مسلمانید و میخواهید مسیحی، بودایی یا هر چیز دیگری بشوید، اسلام بهترن منزل است. همه چیز در خودش دارد و هر دردی داشته باشید، درمان می کند. گاهی اوقات فکر می کنم نسبتی هست میان دین گریزتر شدن جوان ها و تمایل مبلغان مذهبی و متولیان سنتی و دولتی دین به ساختن چنین برنامه هایی و تبلیغ آن ها. اما نکته ای که به نظر می رسد این متولیان – با هر نیتی- توجه چندانی به آن ندارند این است که مخاطبان بالفعل این قبیل برنامه ها و مصاحبه ها و گفتگوها- در خوشبینانه ترین حالت- کسانی هستند که درد دین دارند، یا گمان می کنند دردی که دارند را دین پاسخ می دهد، یا تجربه ای از دین ندارند و نمی دانند دین به چه درد می خورد، یا نمی دانند اسلام چیست وچقدر خوب است و چه برتری هایی بر سایر ادیان دارد و از این حرف ها. اما خیلی از کسانی که این برنامه ها لابد برای راهنمایی آن ها ساخته می شود( جوانان دین گریز و بچه مذهبی های از دین زده شده) ، دین ندارند چون اصلاً درد دین ندارند، چون اصلاً گمان نمی کنند که دردی داشته باشند که دین درمانش می کند، ترجیح می دهند زندگی ها و مسائلشان را با علم و روانشناسی و پذیرش مسئولیت فردی و این ها رفع و رجوع کنند. یا کسانی هستند که اتفاقاً مسلمان بوده اند و زیادی هم مسلمان بوده اند، حالا یا کلاً درد دینشان را از دست داده اند و ترجیح می دهند آدرسشان را از کس دیگری بپرسند یا آنچه از دین انتظار داشته اند را در اسلام نیافته اند. یعنی اینقدر با کوچه پس کوچه های باورهای اسلامی آشنایی داشته اند که بپذیرند، این آن متاعی نیست که می خواهند. خلاصه اینکه ما با خیل کسانی مواجهیم که دین برایشان دارای اولویت نیست یا اسلام برایشان از سر زیسته شدن، بی معنی شده است و این قبیل برنامه ها هیچ به دردشان نمی خورد. تعداد این افراد هم کم نیست. روز به روز بیشتر هم می شود. اما متولیان دینی – که به نظر من بهترین تبلیغشان این است که دست از تبلیغ دین بردارند و مردم را به حال خودشان رها کنند- آدرس را عوضی گرفته اند برنامه هایی که می سازند آن مطلوبی که انتظار دارند را برآورده نمی کند.( البته اگر مطلوب سیاسی شان بر سایر مطلوب ها برتری نداشته باشد.)

 

 

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

پیش‌تر‌ها قصه ابراهیم خیلی درگیرم می‌کرد. همه این درگیری اما به فیلم هامون یا کتاب ترس و لرز کرکگور بر نمی‌گشت. کلاٌ یک نوع اضطرابی در ماجرای ابراهیم بود که به حال و هوای نوجوانی‌ام می‌خورد. آن روز‌ها زندگی را خیلی جدی می‌گرفتم. فکر می‌کردم هر چیز غیرجدی و غیرضروری‌ای را باید از زندگی حذف کرد. فکر می‌کردم ما نیامده‌ایم بازی کنیم یا وقت تلف کنیم. غذا هم که می‌خوریم باید در مسیر چیزی باشد، حتی وقتی می‌خوابیم باید از خستگی ِ کاری باشد که برای آن خلق شده‌ایم. برای همین زیاد غذاخوردن یا زیاد خوابیدن بی‌معنی بود. همه زندگی در نظرم همینطور بود و خلاصه یک جور جدیتی همراه با اضطراب و نگرانی از درستی تک تک این انتخاب‌ها در تمام نوجوانی و اوایل جوانی‌ام حکمفرما بود. برای همین هم زیاد سراغ ابراهیم می‌رفتم و مدام این داستان را بازخوانی می‌کردم. مدام به دنبال معانی تازه بودم. ابراهیم زندگی را شوخی نگرفته بود، ایمانش هم برایش جدی بود. و چقدر من آن ایام به دنبال ایمانی به دردخور بودم؛ ایمانی معنادار و گرما بخش. همه جا به دنبالش بودم، حتی در آیات عذاب. و خب در این میان کتاب ترس و لرز به دستم رسید. قرآن و ترس و لرز در کنار هم بنا بود ماجرای ابراهیم را برایم معنا کنند؛ قصه‌ای که هیچ وقت آن طور که باید برایم معنادار نشد. هر دفعه که بیشتر به آن فکر می‌کردم، حیرتم بیشتر می‌شد؛ از خدایی که چنین آزمونی می‌ کرد، از ابراهیمی که آن ندا را جدی می‌گرفت، از اسماعیلی که خود را به دست پدر می‌سپرد، از ایمانی که باید اینطور ازموده می‌شد، از چاقویی که نمی‌برید، از معجزه‌ای که باید اتفاق می‌افتاد تا کودک نجات پیدا کند، از مادری که هراسان بود و در پس زمینه همه این داستان نادیده گرفته می‌شد و هزار و یک چیز دیگر.

 

اما کم کم علاقه‌ام و آن همه شورمندی‌ام نسبت به ماجرای ابراهیم را از دست دادم. ماجرا زیاده از حد فرابشری بود. در جهانِ انسانی ما، کسی ندای خدا را اینطور نمی‌شنود، اینطور باور نمی‌کند، اینطور چاقو را برای کشتن فرزندش به دست نمی‌گیرد. این کار‌ها را دیوانه‌ها یا آدم کش‌ها می‌کنند. ابراهیم‌های جهان انسانی ما را یا به زندان می‌برند یا به تیمارستان. جهان ما آنقدر تو در تو و راز آمیز نیست که این روایت، روایتی مؤمنانه به نظر آید. کسی مثل من وقتی که معجزه ببیند ایمانش بیشتر نمی‌شود. معجزه متعلق به عالم انسانی نیست در حالی که زندگی ما آدم‌ها انسانی و بسیار هم انسانی است. برای همین هم از قصه ابراهیم فاصله گرفتم و دست از سر تفسیر‌ها و معانی مختلفش برداشتم. سعی کردم برای اینکه با آن کنار بیایم نگاهی نمادین به آن داشته باشم و انسان‌های درگیر در آن را نماد ببینم و نه انسان‌هایی واقعی و خلاصه درسی از این ماجرا بگیرم و بگذرم؛ اینکه هر کسی باید برای ایمانش چیزی را قربانی کند ولی نه الزاماً مهم‌ترین چیز‌ش را. باید به ایمان و خدایی که یافته دل ببندد ولی انسان بماند و همیشه به یاد داشته باشد که خدایی که بیش از طاقت انسان از او انتظار داشته باشد، خدا نیست، خالق نیست، انسان را نمی‌شناسد. این خدا خدا نیست، توهم خداست

.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

چند وقت پیش در تاکسی نشسته بودم و چون مسافت طولانی بود مقاله‌ای از کیفم در آورده بودم و می‌خواندم پیرامون عواطف و احساسات با نام passions . کنار دستم مرد میانسال خوشپوشی نشسته بود که دیدم مدام سرک می‌کشد روی کاغذهای من. مدتی گذشت و زمانی که داشتم ورق می‌زدم تا از صفحه اول که عنوان مقاله در آن بود به صفحه دوم بروم، مرد میانسال یک هو پرسید: «این همون شهوت نیست؟» یک هو همه تاکسی حواسشان جمع ما دو نفر شد. خیلی زود دوزاری‌ام افتاد و گفتم «passion رو می‌گید؟» گفت «بله». گفتم «نه الزاماً passion .در اینجا به معنای هیجان و احساس و شورمندی و این هاست و passionate هم می‌شود پرشور و پرحرارت و با احساس.» مرد میانسال خوشپوش نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و بی‌خیال شد و من هم خواندنم را ادامه دادم. کمی نگذشت که دوباره گفت ببخشید: «من ادعایی ندارم ولی چند سالی در خارج تحصیل کردم و به نظرم می‌رسه این واژه یعنی شهوت.» گفتم «برای چی؟» گفت: «انگلیسی‌ها وقتی می‌گن: She is a passionate girl یعنی فلانی عجب دختر سکسی‌ای است». نگاهی کردم و گفتم «حق با شماست، شورمندی و هیچان اقسام مختلفی دارد و این هم یکی از این اقسام است. همچین معنایی را من هم دیده‌ام. بله، passion به معنای شهوت هم هست ولی در این متن معنایش همانی است که گفتم.» این را که گفتم لبخندی به نشانه پیروزی زد و بی‌خیال شد. کمی که خواندنم را ادامه دادم، حوصله‌ام سر رفت و با خودم گفتم بیا و حالا تا آخر مسیر، به جای کلمه passion همین معنایی را بگذار که این مرد خوشپوش می‌گذارد و ببین این متن ِ مربوط به «فلسفهٔ اخلاق» چه چیزی از آب در می‌آید. با لحاظ کردن این معنا شروع کردم به خواندن. هر چه جلو‌تر می‌رفتم بیشتر خنده‌ام می‌گرفت. زیرچشمی نگاهی به مرد خوشپوش میانسال خارج تحصیل کرده انداختم و دیدم با کنجکاوی به من و نوشته هام نگاه می‌کند. کلی که با خواندن این متن فلسفی-جنسی خندیدم، قبل از اینکه پیاده شوم گفتم "حق با شماست، شوخی می‌کردم. این مطلب را از یک سایت جنسی گرفته‌ام و داشتم اذیتتان می‌کردم. کلّش را خواندم. خیلی جالب بود. شما هم گویا از خواندن این چیز‌ها خوشتان می‌آید. بیایید مال شما." مرد که کمی سرخ شده بود، خندهٔ هیستریکی تحویلم داد و مقاله را نگرفت. اصرار کردم و به زور مقاله را دستش دادم. گفتم آنقدر‌ها هم بد نیست. مقاله علمی است. خلاصه گرفت و کرایه‌ام را حساب کردم و از ماشین پیاده شدم. وقتی که ماشین راه افتاد با آمیزه‌ای از عذاب وجدان و خوشحالی ناشی از رذالت به رفتن ماشین نگاه می‌کردم. از شیشه عقب دیدم مرد میانسال تحصیل کرده خوشتیپ انگلیسی‌دان، مقاله را آورده جلوی رویش و دارد می‌خواند. خنده‌ام گرفت، داشتم تصور می‌کردم چه فحش‌های رکیکی تا آخر مسیر به من خواهد داد. اما خب، از آن قسمت داستان که مرد میانسال لبخند پیروزمندانه‌ای زد و بی‌خیال شد، بقیه‌اش در ذهنم گذشته بود. یعنی دوست داشتم این کار‌ها را بکنم و نکردم. فقط تصورش را می‌کردم. از یک طرف باید مقاله را برای کلاسی که یک ساعت بعد داشتم تورقی می‌کردم و از طرف دیگر، دلم نمی‌آمد این کار را با آن بنده خدا بکنم. خدا را چه دیدی، شاید یک روز من جایی اظهار فضلی کردم و کسی اینطور حالم را گرفت. برای همین هم بی‌خیال شدم. وقتی به مقصد رسیدم، مقاله را در کیفم گذاشتم. پیاده شدم و در حالی که تاکسی از من دور می‌شد به مرد میانسال داخل تاکسی نگاه می‌کردم و به میانسالی خودم فکر می‌کردم که یک روز در تاکسی نشسته‌ام و به جوانی که بغل دستم مقاله‌ای می‌خواند با کنجکاوی نگاه می‌کنم.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |


خیلی از ما آدم‌ها در دنیا نیاز به لنگرگاهی داریم تا حتی برای اندک زمانی بتوانیم بیاساییم، خستگی در کنیم، فکر تلاطم و طوفان را از سر بیرون کنیم و بی‌خیال و ترس به آسمان نگاه کنیم و از وزش نسیم لذت ببریم. من هیچ وقت حس خوبی نسبت به این جمله نداشته‌ام که «دنیا دار آزمایش است، نه دار آسایش». آخر انسان ضعیف‌تر از آن است که همیشه در رنج باشد و سختی بکشد و آزمون پس بدهد. انسان واقعاً نیاز به آرامش دارد. مسافرت زوری است، قبول، ولی کمی خستگی در کردن، کمی آسوده بودن، کمی نرفتن هم حق انسان هست. به نظرم در ادبیات دینی توکل به این مفهوم نزدیک است. به اینکه یک جایی هست که وقتی کارهات را کردی می‌توانی لنگرت را بیندازی، اعتماد کنی، خودت را از ترس‌ها‌‌ رها کنی و آرام باشی. می‌دانم که روحیه خیلی‌ها با چنین مفهومی جور نیست و ممکن است توکل به نظرشان طنین بی‌مسئولیتی و کرختی و نابالغی داشته باشد، ولی خب، طبایعی از آدمیان با چنین چیزی جور در می‌آید و بی‌آنکه گریزی از مسئولیت داشته باشند و نابالغانه رفتار کنند، جایی و تسکینی و قوت قلبی پیدا می‌کند و به آن چنگ می‌زند. حالا توکل نشد، چیز دیگری. ولی تسکینی لازم است که باید به هر طریق در جایی یافت وگرنه این مسافر به مقصد نرسیده از خستگی و ترس از پا در می‌آید.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |


نمی‌دانم چرا ولی حس می‌کنم مردن از یک احساس خیلی معمولی شروع می‌شود. البته منظورم مرگ در اثر تصادف یا تیر خوردن یا پرت شدن از بلندی و این‌ها نیست. شاید آن‌ها هم همینطور باشند ولی مردن در خانه یا محل کار یا تاکسی یا خیابان به نظرم چنین چیزی می رسد. نمی‌دانم چطور توضیح بدهم. فرض کن خمیازه می‌کشی یا دست هات را باز می‌کنی تا خستگی در کنی، بعد یک هو می‌بینی این حس خمیازه کشیدن یا کشیدگی بدن، تمام نمی‌شود؛ گیر می‌کند؛ وصل می‌شود به حسی که تا به حال نداشته‌ای، به تجربه‌ای که تا به حال نبوده. بعد این تجربه ادامه پیدا می‌کند و می‌روی آن طرف بازی. یا مثلاً احساس خستگی می‌کنی و حس می‌کنی دلت می‌خواهد بخوابی. بعد دراز می‌کشی و مثل همیشه شروع می‌کنی به فکر کردن، بعد می‌بینی مسیر فکر‌ها و آرامش بدنت مثل همیشه نیست. خستگی و کوفتگی تنت ادامه پیدا می‌کند و فکر و خیالت از دستت خارج می‌شود. ناگهان حس می‌کنی وارد قلمرو تازه‌ای شده‌ای، تجربه‌ات از یک جایی به بعد مثل همیشه پیش نمی‌رود و حس می‌کنی همه چیز وقتی داشت مثل همیشه پیش می‌رفت، یک هو تبدیل به چیز دیگری می شود. یک هو حس می‌کنی از همه چیز‌ها حتی بدنت فاصله گرفته‌ای. بگذار مثال دیگری بزنم. مثلاً داری راه می روی، یک هو حس می کنی پات گیر می کند لبه فرش و می افتی زمین. سرت را بر می گردانی تا ببینی پات به کجا گیر کرده بوده؛ می بینی چیزی نیست. با خودت می گویی خب، پای آدم الکی هم ممکن است به جایی گیر کند. بعد در حالی که در همین فکرها هستی حس می کنی نمی توانی بلند شوی. حس می کنی آن حسِ گیر کردنِ پا، آن بی توجهی، آن بی اختیار افتادن ادامه پیدا کرده. یک هو حس می کنی دیگر نمی توانی جلوی ادامه پیدا کردنش را بگیری و ناگهان می بینی روی فرش نیستی.یعنی روی هیچ کجا نیستی و همه چیز تغییر کرده است. یا فرض کن در تاکسی نشسته‌ای و برای اینکه وقت تلف نکرده باشی داری چیزی می‌خوانی. حس می‌کنی چشم هات می‌سوزد. عینکت را بر می‌داری، چشم هات را می‌مالی، بعد همینطور که توی چشم هات یک سری تصاویر سیاه و طلاییِ برق مانند می‌بینی، حس می‌کنی چیزی را می‌بینی که تا به حال ندیده‌ای. تجربه‌ات مسیر دیگری در پیش گرفته و تو را به جای دیگری می‌برد. بعد حس می‌کنی دیگر چشم هات به تاکسی و مسافرانش باز نمی‌شود و جای دیگر و چیز دیگری را می‌بینی. یک هو حس می‌کنی همه خستگی تنت از بین رفته و اصلاً اینقدر سبک می‌شوی که حس می‌کنی بدن نداری. وقتی به خودت نگاه می‌کنی می‌بینی واقعاً بدن نداری و بدنت در حالی که مچاله شده روی یک کتاب و عینک کائوچویی، داخل یک تاکسی زرد دارد به سمت مقصد قبلی‌ات حرکت می‌کند ولی تو داری خودت را جای دیگری می‌بری. به همین سادگی.


حس می کنم فرایند مردن مثل همه اتفاقات، معمولی شروع می شود و یک هو آدم را از همه اتفاقات معمولی جدا می کند.  گاهی اوقات دست خودم نیست، وقتی دارم یکی از کارهای بالا را می کنم حس می کنم هر لحظه ممکن است این حسّم ادامه پیدا کند و بازی زندگی ام برای همیشه تمام شود.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |


به نظر من یکی از بهترین و جذاب‌ترین کارهایی که یک معلم می‌تونه بکنه اینه که وقتی دانش آموزی حالت تهاجمی گرفت، با یک ترفند حساب شده حالت تهاجمیش رو از بین ببره و اگر می‌تونه از همین وضعیت استفاده کنه و یک رابطهٔ رفاقت آمیز رو با اون دانش آموز شروع کنه. من این کار رو بار‌ها سر کلاس هام کردم و می‌کنم. امسال هم، همون روز اول مهر وقتی یکی از بچه‌ها دو سه تا تیکه انداخت تا هل من مبارز بطلبه و به هر دلیلی منو روی دنده لج بندازه، ترفند همیشگیم رو به کار بستم. راستش برای من خیلی جالبه که تو هر کلاسی چند تا از بچه‌ها حتماً باید از همون اولین جلسه شروع کنن به جنگیدن با معلم. شاید یک جور لذت مازوخیستیه، شاید تنها راه ارتباط و جلب توجهیه که بلدن، شاید دنبال توجیه برای درس نخوندن می‌گردن یا هر دلیل دیگری. خلاصه اینکه این پسرک همون جلسه اول دو سه تا تیکه آبدار انداخت. من یک هو درس رو قطع کردم و گفتم: «راستی بچه‌ها یه نکته دیگه در مورد کلاس رو یادم رفت بهتون بگم. از همین اول کار بدونید من با کسی لج نمی‌کنم چون حوصلشو ندارم. با کسی دعوا هم ندارم و نمره کسی رو هم کم نمی‌دم. خیالتون راحت. مثلاً شما، آره شما! اسمت چی بود. آ‌ها آقای..... خب ببین، مثلاً الآن شما شروع کردی به تیر انداختن ولی خیالت جمع، قرار نیست جنگی شروع بشه. نگران نباش ما با هم دوستیم.» بعد بی ‌هیچ توضیح دیگه‌ای رفتم سراغ ادامه درس. پسرک تا آخر کلاس مدام لبخند رو لبش بود و دیگه تیکه نمی‌پروند. آخر کلاس هم اومد کلی دور و برم گشت و سؤال پرسید. دو جلسه بعدش رو هم خیلی آروم و مؤدب بود و خیلی جدی تمرین هاش رو حل می‌کرد. رفتم کنارش و به شوخی و با لحن دوستانه‌ای گفتم: «فامیلت چی بود؟» با یه حالت گربه واری خودشو لوس کرد و لبخند زد. این آخرین ضربه برای ساختن یک رابطه دوستانه با یک بچه خطرسازه؛ اینکه نشون بدی حواست به خوب بودنش هست. تجربه ثابت کرده فعلاً تا مدتی با هم دوست خواهیم بود و کلاس از شرش در امان می مونه. کلاس بعدیم هم عین همین اتفاق بین من و یکی دیگه از بچه های اون کلاس افتاد. اونجا برای اینکه روشم تکراری نشه، کار دیگه ای کردم که اون هم جواب داد. شاید  موقع دیگه ای به مناسبت قصه این یکی دیگه رو هم تعریف کردم.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |


چند مطلب قبل در مورد نیاز ما انسان‌ها به تحریف واقعیت نوشته بودم. در این نوشته می‌خواهم یکی از نمونه‌هایی که به کرّات برای خودم اتفاق می‌افتد را با شما در  میان بگذارم. تصور می کنم تعدادی از شما هم با مشکلی که من از آن حرف می‌زنم دست به گریبان هستید و خواندن این متن برایتان خالی از لطف نخواهد بود. مدتی است وقتی به خودم نگاه می کنم می بینم مدام به دنبال اعتماد کردن به دیگران هستم؛ اعتمادی که در این جهان مبهم و پر اضطراب، سخت به آن نیازمندم. قصد داشتم در نوشته‌  دیگری در مورد وحشت زا بودنِ "جهان ناشناخته" و ترس ما از "واقعیت‌های مبهم و گنگ" بنویسم. اما بگذار همین جا کمی توضیح بدهم.

 

گمان می‌کنم یکی از دلایل نیاز ما به شناخت و همینطور لذت بخش بودنِ شناختِ جهانِ بیرون، دنیای درون و همینطور نسبت ما با جهان بیرون از خودمان در این است که وقتی چیزی را می‌شناسیم، احساس امنیت می‌کنیم. یک جور احساس کنترل پیدا می کنیم. می‌توانیم چیز‌ها را پیش بینی کنیم و در ‌‌نهایت می‌توانیم از مخاطره آمیز بودن وضعیت‌های جزئی و کلی زندگیمان بکاهیم. برای همین هم اصلاً گاهی اوقات که زیاده از حد احساس خطر می‌کنیم، پیش از آنکه به‌ شناختی کافی دست پیدا کنیم، در مورد چیزی یا کسی که نسبتی با آن داریم به خطا به شناختی ناکافی بسنده می کنیم و دست به داوری می زنیم. یعنی ذهنمان را از حالت میانه‌ای که همچنان در آن زنگ خطر به گوش می‌رسد خارج می‌کنیم. این هم خودش یک نمونه از دست کاری واقعیت است. خیلی مواقع از سر ترس یا تنبلی این کار را می‌کنیم و  بی آنکه اخلاقِ باور یعنی ضوابط کافی و درستِ رسیدن به یک باور را رعایت کرده باشیم، در مورد چیزی یا کسی داوری می‌کنیم. خلاصه اینکه به نظر می‌رسد یکی از غایات شناخت، کاهش تنش روانی و احساس خطر و کسب اطمینان و پیش بینی پذیری است.

 

برگردیم به حرفی که در ابتدای نوشته‌ام می‌زدم. گفتم حس می‌کنم به دنبال اعتماد کردن به دیگران هستم و نیاز دارم کس یا کسانی را پیدا کنم که از جانبشان احساس خطر نکنم. وقتی به دوستی هام نگاه می‌کنم، می‌بینم فقط با کسانی مانده‌ام که به من احساس اعتماد می‌دهند. اما از یک جایی به بعد همین نیاز به اعتماد کردن باعث می‌شود چشم و گوشم را بر رفتارهای مختلف این دوستان معتمد ببندم و فقط رفتارهایی را ببینم که اعتمادم را زیادتر می‌کنند یا لااقل همه رفتارهای آن‌ها را به گونه‌ای بفهمم که اعتمادم را دست نخورده باقی بگذارند. لبّ مطلب این است که نمی‌توانم و نمی‌خواهم در جهانی سیّال و متغییر زندگی کنم. دوست دارم / نیاز دارم جهانم چایی شناخته شده و قابل اطمینان و پیش بینی پذیر باشد. نمی توانم تنش مواجه‌های متعدد و موقعیت‌های انرژی بر را تحمل کنم. می‌خواهم به جغرافیای شناخته شده‌ای پا بگذارم که اجزا و عناصرش برایم وجشت زا نباشند. برای همین هم به هر چیز شناخته شده یا هر آدم قابل اعتمادی چنگ می‌زنم. آدم‌های قابل اعتماد برای من لنگرگاه‌هایی در میان دریایی طوفانی‌اند. جایی که می‌توان بی‌خطر، بی‌نیاز به نگاه کردن به پس و پشت و چپ و راست ، اندکی درنگ کرد و آسود. برای همین هم مدام در دوستان باقیمانده‌ام، و در خانواده‌ام، به دنبال نشانه‌هایی هستم که اعتمادم را تشدید کند. و خب، به خوبی می‌توانی آن سوی قصه را هم حدس بزنی. هر چیزی که اعتمادمر ا سلب کند، جهانم را به شدت به هم می‌ریزد، خصوصاً اگر از جانب دوست یا عزیزی باشد که به او اعتماد کرده‌ام. بزرگ‌ترین رنج‌های من از همین اتفاقات است و مدام سعی می‌کنم از آن‌ها دروی کنم. نتیجه این نیاز و تلاش ممکن است به تحریف واقعیت منتهی شود.

 

به نظر می‌رسد واقع سیال‌تر، متغییرتر، پیش بینی ناپذیر‌تر، نامنسجم‌تر و شکننده‌تر از چیزی است که ما آدم‌ها انتظارش را داریم. برای همین هم شکنندگی جسمی و روانی ما خیلی اوقات ما را به تحریف واقع می‌کشاند. ما به جغرافیای آرامی نیاز درایم که در متن واقعیت پیدا نمی‌شود. برای همین هم برج و باروی خودمان را می‌سازیم؛ برج و بارویی که باز هم شکننده و آسیب پذیر است ولی گویا چاره‌ای از آن نیست.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |


یک جور خبرگی می‌خواهد که من تا به حال خیلی نداشته‌ام؛ یک جور انباشت تجربه در شناخت آدم‌ها و مدلول حرف‌ها و اشارات و ردّ و قبول‌هایشان. در واقع در این یک مورد خاص چندان نمی‌توان کار را به " قیاس به نفس" برگزار کرد و باید واقعاً طرف مقابلت و منظور‌ها و اشاراتش را بشناسی. شاید هم اگر به قدر کافی خبره باشی، بتوانی به الگوهایی برای جماعت‌های مختلف برسی و در برخوردهات و کنش و واکنش‌هایی که با آن‌ها داری به کار ببندی. راستش چند مطلبی بود که خیلی زود منظور را می‌گفتم و ادامه مطلب را فقط برای خوانندگان  با حوصله‌تر می‌نوشتم ولی این بار گفتم بگذار کمی دست این آقا یا خانم محترم را بگیرم و چند خطی پایین‌تر بیاورم. اما حالا بگذار بگویم که منظورم از اینکه خبرگی می‌خواهد، شناخت منظور واقعی آدم‌ها و پس ِ پشت حرف‌هایشان بود. پیش‌تر‌ها یا شاید تا همین یکی دو سال پیش، گمان می‌کردم وقتی کسی چیزی می‌گوید، منظورش همانی است که می‌گوید. یعنی اگر خواسته‌ای از کسی داری و می‌گوید آری یا نه، منظورش همین آری یا نه ایست که گفته. نه اینکه مثلاً بگوید نه، بعد منظورش این باشد که خب، بیشتر بخواه، خواسته‌ات را تکرار کن، زور بزن، کمی بیشتر وادارم کن و قس علی هذا. یا بالعکس وقتی آری می‌گوید یعنی اینکه چندان هم موافق نیستم یا تردید دارم یا سخت است ولی چون تویی قبول می‌کنم و امثال این حرف‌ها. اما مدام فکت‌ها و شواهدی پیش رویم قرار می‌گرفت که این انگارهٔ نادرست را روز به روز ضعیف‌تر می‌کرد. مثال‌هایش فراوان است. اصلاً انگار آدم باید یاد بگیرد وقتی" نه" شنید اصرار بیشتری کند. وقتی تعریف شنید، کمی درنگ کند و حرف طرف مقابل را با بقیه رفتار‌ها و گفته‌هایش در یک زمینه و بستر کلی تر ارزیابی کند و اگر توهین یا تحقیری شنید، ببیند مقصود پنهان ِ ماجرا چیست و این حرف‌ها و حدیث‌ها چه چیزی را نشانه رفته است. خلاصه اینکه هر روز بیشتر و بیشتر برایم روشن شده و می‌شود که خیلی از ما زبان را چندلایه می‌دانیم و چند لایه به کار می‌بریم. شاید اسمش را بشود بی‌صداقتی گذاشت، شاید هم تجربه زبانی مشترک گروه و جماعت‌های مختلف. وقتی در یک گروه یا جماعت خاص نشانه‌ها  و دلالت های( از نظر ناضر بیرونی) پنهان،  معلوم و واضح است ، این طور حرف زدن، دیگر  بی‌صداقتی به حساب نمی‌آید. یعنی مثلاً هر صنف و جامعه و طبقه و فرهنگی یک سری مفاهیم و عبارات دارد که مدلولشان متفاوت از چیزی است که در بادی امر به نظر یک کاربر معمولی زبان می‌رسد. از نظر این کاربر معمولی، ممکن است این نوع حرف زدن بی‌صداقتی باشد ولی از نظر کاربران داخل آن مجموعه چون دلالت حرف گفته شده مشخص است، بی‌صداقتی به حساب نمی آید.

 

خلاصه اینکه شناخت پس ِ پشت حرف‌ها و اشارات و رفتار‌ها، به دیکشنری خاص خودش احتیاج دارد که من تا به حال چندان دسترسی خاصی به آن نداشته‌ام. این روز‌ها یاد حرف عمه مرحومم می‌افتم که می‌گفت: "اکثر نه گفتن‌های آدم‌ها معنیش این است که خب ادامه بده ببینم چقدر طالبی، ادامه بده تا کوتاه بیایم، ادامه بده تا بفهمم قدر و ارزشم را می‌دانی یا نه و به طور کلی ادامه بده تا راضی بشوم. " این روز‌ها هر چند برایم سخت است اما سعی می‌کنم به فرهنگ مضامین و مدلول‌های افراد مختلف و گروه‌های متفاوت دست پیدا کنم. هر چه بیشتر روی این موضوع تمرکز می‌کنم ، بیشتر می‌فهمم که اغلب حرف‌ها آنچه نشان می‌دهند نیستند؛ یک جور کُد گذاری‌اند که باید روش رمزگشاییشان را بدانی. ندانی کمیت‌ات لنگ است و خیلی چیز‌ها را از دست می‌دهی و از خیلی بازی‌ها حذف می شوی. به این نتیجه رسیده ام که طفل انسان، یکی دو سال طول می‌کشد تا زبان مادریش را یاد بگیرد ولی  یک عمر زمان می‌برد تا نشانگان پیچیده و دلالت‌های متکثر و پنهان این زبان را در میان افراد، گروه‌ها و اقوام مختلف فرابگیرد. گویا این زبان آموزی تا دم مرگ ادامه دارد.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |


همه چیز مثل هر روز بود؛ خیلی ساده و معمولی: لباس پوشیدم. وسایلم را جمع کردم. از بین کیف هام، کیف دستی قهوه ای رنگم را  برداشتم. از خانه بیرون رفتم، تاکسی گرفتم. سوار مترو شدم. از مترو پیاده شدم. هنوز ساعت 9 صبح بود. چون کمی وقت داشتم، آرام تر از همیشه به سمت مدرسه حرکت کردم. گوشی موبایل زنگ خورد. زهرا پشت خط گریه می کرد. خبر بدی داد. تصادف کرده بودم. مادرم از حال رفت. پدرم سرش را گذاشت گوشه دیوار و زد زیر گریه. برادرهام نیم ساعت بعد متوجه شدند و خودشان را به خانه پدر و مادرم رساندند. زن برادرم باردار بود و کسی خبرش نکرد. امیدوارم خودش و  بچه اش موقع تولد درد زیادی نکشند. ضربه را حس نکردم. اینقدر سریع بود که فقط دیدم کیف قهوه ای رنگم پرت شده چند متر آنطرف تر و خون تیره ای از سرم راه افتاده تا جوی وسط خیابان. بلند شدم. به خودم نگاه کردم. قاعدتاً باید پاسخ تمام پرسش هام را گرفته باشم. من مرده بودم. کسی باید به زهرا خبر می داد. همه چیزخیلی معمولی پیش رفته بود. قدم زدن، ماشینی که با سرعت از کوچه بغلی پیچیده بود، تصادف، آسفالت ،خون، کیف قهوه ای و منی که حالا اینطرف ماجرا بودم. چه فرقی می کند که این ها را بعد از مرگم بنویسم یا الآن. فردا صبح ممکن است همه این قصه اتفاق بیفتد، بی کم و کاست. لابد باید یک نتیجه گیری اخلاقی هم بکنم: نتیجه اش اینکه زندگی همانطور که خیلی اتفاقی شروع شده، خیلی اتفاقی هم تمام می شود، بی هیچ التفاتی به من و برنامه هام و زندگیم. زندگی میان یک صفر و بی نهایت گیر افتاده است. هیچ ارزشی ندارد ولی بی نهایت مهم است. تناقض نیست. این را فردا سر کلاس با بچه ها در میان می گذارم. تو هم لازم نیست حرف های من را کپی کنی گوشه لپ تاپت. تو هم می میری. نگاه کن. یک آینه است که تا بی نهایت من و تو را انعکاس می دهد. تو قصه من را می نویسی و من قصه تو را. همین که می توانیم لابه لای قصه های هم با هم حرف بزنیم غنیمت است. بنا بود در قصه ات من را بکشی. کشتی. ولی دیدی که برگشتم. حرف داشتم. باید نتیجه گیری می کردم. از حق نگذریم محمود، کدام یک از ما دیوانه تریم؟ من یا تو؟ کداممان زنده ایم؟ تو یا من؟ حرفی نیست. من که قصه تو را نوشتم و کشتمت. تو هم زنده تری و هم دیوانه تر. نگران نباش. همین که این پرت و پلاها را تحویل عالم می دهیم موهبتی است که خیلی ها از آن بی بهره اند.



لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |


به طور اتفاقی سیستم صوتی (باند و اینجور چیز‌ها) یکی از دوستانم برای مدتی پیش من ماند و قرار شد در این مدت این وسایل را بی‌استفاده نگذارم. من هم آن‌ها را به لپ تاپ همیشه روشنم وصل کردم و هر از چندی موسیقی‌ای پخش می‌کردم که صداش در کل خانه می‌پیچید. راستش مدت‌ها بود موسیقی نقش چندانی در زندگی‌ام بازی نمی‌کرد. یعنی بود و کم هم نبود ولی فقط درماشین یا در حال پیاده روی و با هدفن. ولی این وسایل اتفاقی باعث شد دوباره در خانه هم موسیقی گوش کنم. اما حالا کاری به این قضیه ندارم. چیزی که برایم جالب بود، این بود که از وقتی شروع کردم به گوش کردن موسیقی در حین کار و مطالعه، دیدم چقدر آهنگ گوش نکرده و زیبا روی سیستمم دارم؛  یک دنیا موسیقی شنیدنی که حتی تصور داشتنشان را هم نمی‌کردم. یک دنیا تجارب خوب و شیرین که از آن‌ها محروم بودم و یک دنیا آرامشِ‌‌ رها شده درگوشهٔ حافظهٔ الکترونیک این جعفر خان (اسم کوچه و خیابان لپ تاپم جعفر خان است، اما در خانه آقا سیاوش صداش می‌کنیم ولی خب، برای اینکه در کوچه و بازار اقتداری داشته باشد، خودش اسم خودش را گذاشته جعفر.) برایم خلی جالب بود که اینقدر تجربه خوب بالقوه فقط نیاز به ذره‌ای توجه داشت و این توجه را چیزی اتفاقی یعنی حضور اتفاقی یک سیستم صوتی ایجاد کرده بود. یک هو و بی‌اخیتار فکرم رفت به سراغ بقیه زندگی‌ام: نکند یک عالمه از ظرفیت هام، امکان‌های شادی و خوب زیستنم، یک عالمه از دلخوشی‌ها و آرامش‌های بالقوه‌ام در پستوی بی‌توجهی خاک می‌خورند و فقط ذره‌ای توجه کافیست که راهشان به متن زندگی ام باز شود. وقتی دقیق‌تر می‌شوم حس پنهانی به من می‌گوید زندگی‌ بهتر از این هم می تواند باشد. ولی حواسم نیست و نمی‌دانم از کجا باید  این چرخه بهبود را شروع کنم. مثل خیلی‌ها منتظر یک اتفاق بیرونی‌ام تا این چرخه را آغاز کند. با خودم فکر می‌کنم آیا واقعاً انگیزش‌های ما برای خوشبخت‌تر بودن اینقدر بیرونی و اتفاقی است؟ چرا اینقدر با خودم غریبه‌ام که اتفاقات عالم باید به جهانم سر و شکل تازه‌ای بدهند؟ شاید هم چاره‌ای جز این نباشد و انسان تا زمانی که چیزی از بیرون او را به تکاپو وا ندارد، محکوم به در خودماندگی است؟ شاید تنها کاری که می‌توانم بکنم و نمی‌کنم این است که پشت در باشم تا در زدنِ شانس را خیلی زود بشنوم و در را باز کنم؟ نمی دانم. شاید این باشد، شاید آن. خلاصه اینکه بیش از همیشه درگیر مسئله انگیزش ام.



لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |


حس می‌کنم آدمیزاد اگر مقایسه نکند، می‌میرد. اصلاً آدمیزاد نیست اگر مقایسه نکند. یعنی انگار مقایسه کردن یکی از وجوه اگزیستانسال آدمی است، مقوّم هستی اوست یا چیزی در همین مایه‌ها. حالا اینکه مقایسه کردن هم حد و حدوی دارد و‌گاه به بیماری می‌زند و حال آدم را خراب می‌کند بحث دیگری است. 

 یک نمونه‌اش همین است که کسی بیاید و خودش را با آدم‌هایی مقایسه کند که حال خوبی دارند؛ که برای «بودن» زور نمی‌زنند؛ برای مطلوب‌های اجتماعی و مالی و خیلی چیزهای دیگر خودشان را هلاک نمی‌کنند؛ مثل آبی روان از کنار خیلی چیز‌ها می‌گذرند؛ خیالپردازی‌هایشان هم این است که حال بهتری داشته باشند، که کار بهتری بکنند نه اینکه موقعیت بهتری داشته باشند، تحصیل بهتری داشته باشند یا فلان و بهمان. ذهن آدم است دیگر، مقایسه‌اش که می‌گیرد به این جور جا‌ها هم می‌رسد. و خب، خودت بهتر می‌دانی که مقایسه کردن معمولاً با رنج همراه است، نارضایتی می‌سازد، تنش و عذاب وجدان و احساس گناه و خیلی احساسات بد دیگر می‌آفریند. این می‌شود که مکانیسم‌های دفاع روانی شروع به کار می‌کنند تا این تنش را کم و کمتر کنند. اینکه در مورد کسی مثل من دقیقاً چه مکانیسم‌هایی در کار است چندان مهم نیست. فقط می‌خواهم در مورد یکی از آن‌ها حرف بزنم. وقتی به کسی نگاه می‌کنم که می‌بینم شخصیتم به او نزدیک است و دغدغه هام و مسائلم شبیه اوست و حرف‌هایش را می‌فهمم، اما او سوداهای من را در سر ندارد و با خودش و زندگی آشتی است، آرام گرفته و ذهنش پر از مطلوب‌های اجتماعی و علمی و خیلی امیال برآورده نشده دیگر نیست، می‌گردم و دلیلی می‌آورم تا ذهنم را خلاص کنم. تا به خودم نشان بدهم بد جایی نایستاده‌ام و اوضاعم بد نیست. مثلاً با خودم می‌گویم اینکه می‌بینی فلانی ذهنش از این خواسته‌ها‌‌ رها شده برای این است که به آن‌ها رسیده، مدتی تجربه‌شان کرده، با آن‌ها زندگی کرده و بعد ظرفیت وجودیش زیادتر شده و این چیزها را پشت سر گذاشته است. از شهرت و محبوبیت بگیر، تا اعتبار علمی و حرفه‌ای و ثروت و خیلی چیزهای دیگر. یعنی برداشتم این است که برای عبور از این چیز‌ها باید به دستشان بیاوری و بعد به بودنشان عادت کنی تا بتوانی ر‌هایشان کنی. یعنی باید خوش شانس باشی که در سنین کم و در جوانی به شهرتی که می‌خواهی برسی، اعتبار علمی، محبوبیت و ثروت و خیلی چیز‌های دیگر را زود به دست بیاوری تا ذهنت از بندشان‌‌ رها شود و حال وجودی فراغت آمیزی که دنبالش هستی را  بدست بیاوری. خلاصه اینکه خوشبختی و رضایت و آرامش درون پس از رسیدن به چیز‌ها بدست می‌آید و اگر شانس نداشته باشی و دیر به این چیز‌ها برسی ممکن است تا آخر عمر ناراضی و آشفته و نا‌آرام بمانی. و اینطوری است که ذهنم خلاص می‌شود و با خودم می‌گویم من هم در سن و سال او، وقتی به همه این چیز‌ها برسم و از آن ها عبور کنم آرام می‌گیرم. اما این فکر چندان آرامم نمی‌کند و کمی بعد با خودم می گویم من آرامش را برای همین الآن می‌خواهم. از کجا معلوم که این فکر ناردست نباشد؛ شاید بعداً که به این چیز‌ها رسیدی، یک دنیا خواسته دیگر که امروز به ذهنت هم نمی‌رسد جلوی رویت سبز بشود. از کجا معلوم که به فرض صحت این فکر، این درونِ ناآرام، تو را به آنجا و به آن مطلوب‌ها برساند و بتوانی از شرّشان خلاص شوی؟ از کجا معلوم که اصلاً سرنوشت مسیر زندگی‌ات را یک هو تغییری بزرگ ندهد و دستت را از همینی که داری هم کوتاه نکند؟ خلاصه هزار و یک پرسش دیگر به ذهنم می‌رسد. می‌مانم میان این فکر که آیا آرامش محصول حل کردن مسائل است یا منحل کردن آن‌ها؟ یعنی آیا می‌توان در چارچوبی ماند و مسائلش را حل کرد و به آرامش رسید یا وقتی که می‌بینی این الگو آرامش زا نیست، باید آن را ترک کنی و به جای دیگری بروی و راه دیگری در پیش بگیری. 

حتی اگر یکی دو کتاب سیر و سلوک یا روان‌شناسی انسان گرا یا فلسفه‌های وجودی را خوانده باشی، می‌دانی که می‌گویند راهش راه دوم است. یعنی باید مسئله را منحل کنی تا به آرامش برسی. باید این سودا‌ها را از ذهنت بیرون کنی، باید خودت را فرایند ببینی و نه فراورده، باید به خوب زیستن فکر کنی و نه نتیجه و.... ولی خب، هزار نکته باریک‌تر زِ مو اینجاست. یکیش همین مقایسه کردنِ بی‌پیر که پیر آدم را در می‌آورد. باید این را هم منحل کرد. اما حس می‌کنم اگربتوانم این یکی را منحل کنم، هستی‌ام به مخاطره می‌افتد چون راستش فکر می‌کنم مقایسه کردن جزء مقوّم هستی آدمی است.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |


کاستی‌ها، عیب‌ها و ناتوانی‌های روحی و شخصیتی آدم‌ها که معمولاً اغلبشان یادگار تولد و تربیتِ سال‌های آغازین‌اند، مثل زخم‌های کوچکی هستند بر تنهٔ نهال تازه پا گرفته‌ای، که هر چه این نهال بیشتر رشد می‌کنند، این زخم‌ها هم بزرگ و بزرگ‌تر می‌شوند. خیلی از آن‌ها در آغاز شاید مایه ملاحت و دوست داشتنی بودن کودک یا نوجوان باشند، یا اصلاً به چشم نیایند، یا هر از چندی، سالی یکی دو بار مسئله ساز شوند ولی زمان و رشد، همه آن‌ها را به سمت حاد‌تر شدن بیشتر دیده شدن و در ‌‌نهایت تلخ‌تر شدن می‌برد. خیلی از وسواس‌ها، اعتماد به نفس نداشتن‌ها، خودکم بینی‌ها، ترس‌ها، اضطراب‌ها، بدبینی‌ها، خوخواهی‌ها، دیگرآزاری‌ها و خیلی ضعف‌ها و رذایل دیگر، ریشه در تولد و تربیت دارند و فقط پس از سپری کردن دوره نهفتگی به چشم می‌آیند. وقتی تنهٔ این نهالِ کوچک رشد کرد و بزرگ شد، این زخم ها بیشتر و بیشتر به چشم می‌آیند و در ‌‌نهایت کار به جایی می‌رسد که زندگی این نهالِ رشد کرده و این درختِ در آستانه شکوفایی را به خطر می‌اندازند. از این تمثیل بگذریم، حرف این است که اغلب ضعف‌های آدم‌ها در مراحل مختلف عمر‌‌، همان ضعف‌ها و کاستی‌های قدیمی هستند که حل نشده‌‌ رها شده‌اند. بعد همان‌ها که قبلاً چیزی به نظر نمی‌رسیدند، می‌شوند معضل زندگی آدم، مایه خراب کردن رابطه‌های خوب و صمیمی و در ‌‌نهایت مایه شکست‌های تأثیرگذار و سرنوشت ساز.

 

بگذار مقایسه‌ای بکنم تا تکلیف روشن‌تر شود: فرض کن شاگرد اول کلاس هستی و به خاطر اخلاق خوبت و احترامی که به بقیه می‌گذاری همه دوستت دارند. اما یکی دو تا مشکل داری که خیلی هم جدی نیست. مثلاً اینکه سخت گیر نیستی و قدرت «نه گفتن» چندان زیادی نداری و اگر کسی کاری از تو بخواهد انجام می‌دهی، یا اگر کسی اشتباهی در حقّت کرد راحت می‌بخشی. خلاصه اینکه خیلی چیز‌ها را خیلی کش نمی‌دهی و اگر کاری هست که می‌توانی انجام بدهی، دلیلی نمی‌بینی که آن کار را نکنی یا اگر مشکلی هست که کسی حلش نمی‌کند، تو عار نمی‌دانی و حلش می‌کنی. همین دیگر، سخت گیر نیستی و خیلی خودت را از عالم و آدم محق نمی‌دانی. در همین زمان دوستی داری که اگر نخواهم تصویر سیاه و سفیدی ارائه کنم، نه دقیقاً برعکس تو ولی در اغلب این زمینه‌ها متفاوت با توست. نه اینکه از عالم و آدم طلب داشته باشد ولی خب، برای هر کسی، هر کاری نمی‌کند؛ چشمش  را روی هر خطایی از جانب دیگران نمی‌بندد و زیر بار حل کاستی یا ضعفی که بقیه هم می‌توانند جفت و جورش کنند، نمی‌رود. اتفاقا ً این دوست، آدم بدی هم نیست. همین که آسیبی به کسی نمی‌زند برای خوب بودنش کافی است. هر دوی شما رشد می کنید و بزرگ می شوید با این تفاوت که هر چه زمان جلو‌تر می‌آید، این روحیهٔ تو ذره ذره جلوی رشدت را می‌گیرد، وقتت را تلف می‌کند، ذهنت را درگیر می‌کند، مایه عذاب وجدان‌های پی در پی ات می‌شود، اعتماد به نفست را پایین می‌آورد و حتی دیگران را هم که انتظار زیادی از تو دارند را طلبکار می‌کند. خلاصه اینکه می‌افتی در یک چرخه معیوب و همینطور اوضاع روحی و حتی احوال بیرونی و شرایط زندگی‌ات خراب و خراب‌تر می‌شود. اما آن دوست تو تقریباً به هیچ کدام از این مشکلات بر نمی‌خورد. او زندگی خودش را می‌کند، به کسی هم آسیبی نمی‌زند ولی از حق خودش هم نمی‌گذرد، ماستمالی‌های دیگران و تنبیلی‌ها و ضعف‌های آن‌ها را هم حل و فصل نمی‌کند و خلاصه مسیر رشد خودش را می‌گیرد و پیش می‌رود. می‌افتد در یک سیکل مثبت و مدام اعتماد به نفسش، حس تشخص‌اش و خیلی چیزهای دیگرش افزایش پیدا می‌کند و چون خواسته‌های آدم‌ها از خودش را بیهوده بالا نبرده، کمتر کسی را هم ناراحت می‌کند و کسی هم از او طلبکار نمی‌شود. در نتیجه، قصه از این قرار می‌شود که آن بچه باهوش و مهربان و دوست داشتنی که تو باشی، کم کم هزار و یک مشکل پیدا می‌کنی و سختی‌هایی می‌کشی که خیلی‌ها حتی خودت هم ممکن است ندانید چرا و این بچه نسبتاً خودخواه و بی‌تفاوت، رشد می‌کند و کم کم بقیه در حد معقول و متناسبی قبولش می‌کنند و مثلاً ۲۰ سال بعد از خیلی جهات از تو موفق‌تر و محبوب‌تر می‌شود و حتی حال روحی بهتری هم پیدا می‌کند. حالا باز در مورد این مقایسه هم زیاده روی نکنم. جان کلام اینکه ضعف‌های جزئی، وقتی به قدر کافی متعلَّق پیدا کنند و تکرار شوند و زمان بر آن‌ها بگذرد، با فرسایشی تدریجی، کم کم به جایی می‌رسند که زندگی آدم را مختل می‌کنند و او خودش نمی‌فهمد چوب چه چیزی را می‌خورد. از خودش می‌پرسد من که به کسی بدی نکردم، پس چرا به اینجا رسیدم؟ غافل از اینکه در مورد بعضی چیز‌ها باید تأمل کرد و پیش از اینکه مسئله ساز شوند کاری برایشان کرد. حالا یا محیط کمک می‌کند و مشکلتت حل می‌شود یا خودت باید ملتفت ‌شوی و کمر به حلشان ببندی.

 

در این میان معمولاً خانواده و جامعه و جمع دوستان و... هم در این مشکلات سهم به سزایی دارند. آن ها به هر دلیلی روی یکی دو صفت فرد متمرکز می‌شوند و بچه که ناخودآگاه به دنبال دوست داشته شدن و محبوبیت خصوصاً از جانب والدین است، آن اوصاف کاستی آلود را در خودش رشد می‌دهد. بعد که بزرگ‌تر می‌شود یک هو به خودش نگاه می‌کند و می‌بیند آن خراش جزئی و نادیده گرفتنی که باعث می‌شد وقتی از پسر همسایه کتک می‌خورد به کسی چیزی نگوید یا در مدرسه مدام تغذیه‌اش را به این آن بدهد حالا به یک جراحت چرک آلود و بزرگ بدل شده و زندگی‌اش را مختل کرده  است.

 

 این قصه در مورد هر کدام از ما به نوعی رخ می‌دهد. خارج از حوصله است که مثال‌های بیشتری بزنم، یکی دیگر از همین ضعف ها وسواس‌ها و حساسیت‌های شخصی است، سویهٔ منفی‌اش هم می‌شود خود بزرگ بینی و غرور که کم کم آدم را تنها و تنها‌تر می‌کند یا بدبینی جزئی که آخر کار به بدبینی از عالم و آدم منتهی می شود و.... . در چنته خودم و در سرنوشت دوستانم از این چیز‌ها کم سراغ ندارم. تو هم نگاه کنی می‌بینی همه آدم‌های بزرگ سال اطرافت درگیر این" زخم‌های بزرگ شده" هستند. زخم‌هایی که مدام انتخاب‌های سرنوشت ساز زندگی هایشان را تحت تأثیر قرار می‌دهند و اوضاع را از آن چه هست خراب تر می کنند.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |


چندی پیش در کتابی می‌خواندم که مطابق نظر مازلو، مهم‌ترین خصلت انسان‌های خودشکوفا این است که واقعیت را تحریف نمی‌کنند. در واقع نیازی به دستکاری واقعیت نمی‌بینند. واقعیت را همانطور که هست، تلخ یا شیرین می‌پذیرند. این طور نیست که یک جای کارشان بلنگد یا آرزوی برآورده نشده ای داشته باشند، یا برای غلبه بر عذاب وجدان یا از سر تنبلی و کم کاری و خصائل بدشان ، نیاز داشته باشند واقعیت را جور دیگری بفهمند و جور دیگری به نمایش بگذارند.حرف حساب و مهمی است. خود من خیلی مواقع واقعیت را دست کاری می‌کنم. خیلی مواقع توجیه‌های بی‌خودی می‌آورم که اگر کس دیگری می آورد مسخره‌اش می‌کردم. خطای خیلی از استدلال هام را نادیده می‌گیرم. اصلاً برای اینکه به قول معروف خودم را از دسته نیندازم، در دفاع از استدلال غلطم استدلال می‌کنم. بگذار کمی در مورد اینکه چرا خیلی از ما نیاز داریم یا لااقل حس می‌کنیم نیاز داریم واقعیت را تحریف کنیم یا ناخودآگاه دست به تحریف آن می‌زنیم، چند کلمه‌ای بگویم.

 

به نظرم یکی از مهم‌ترین دلایلی که باعث می‌شود دست به تحریف واقعیت بزنیم این است که میان آنچه هستیم و آنچه می‌خواستیم یا می‌خواهیم باشیم، فاصله‌ای وجود دارد. یعنی میان منِ واقعی و منِ آرمانیمان فاصله‌ای هست. اغلب ما می‌خواهیم تنش روانی ناشی از این فاصله و ناتوانیمان در رسیدن به این منِ آرمانی را با دست کاری در واقعیت از بین ببریم. خیلی از ما هم ترجیح می دهیم ساده‌ترین راه برای رسیدن به منِ آرمانیمان را طی کنیم، برای همین به جای تلاش برای رسیدن به آن، واقعیت را جوری می‌فهمیم که نتیجه بگیریم در واقع به آن رسیده‌ایم. مثلاً دوست داریم آدم مهمی باشیم و دیگران ما را جدی بگیرند در حالی که آدم مهمی نیستیم و دیگران هم ما را چندان جدی نمی‌گیرند. برای همین می‌گوییم دیگران از سر حسادت، حس واقعیشان را به ما منتقل نمی‌کنند، یا می‌گوییم فلانی چشم دیدن بزرگی من را ندارد، یا اینکه می گوییم دیگران بهره هوشی کمی دارند که بزرگی و اهمیت من را نمی‌فهمند و.... خلاصه اینکه بزرگی و جدی بودنمان را فرض می‌گیریم و اینکه دیگران به آن اذعان نمی‌کنند را به آن‌ها و جهان و خیلی چیزهای دیگر نسبت می‌دهیم. یا گاهی رفتار‌های دیگران را طوری بازخوانی می‌کنیم که در واقع حتی اگر از دیدی بی‌طرف حاکی از بی‌اعتنایی آن‌ها به ماست، از دید ما نشان توجه زیاده از حد و حتی حسادت به شمار آید.

 

یکی دیگر از دلایل نیاز ما به تحریف واقعیت این است که زیاده از حد جهان را بر محور خود می‌بینیم. یعنی مدام از منظر فاعل به جهان نگاه می‌کنیم و خودمان را از دید ناظر نمی‌بینیم. در واقع همه جهان باید مطابق فهم و خواست ما سامان یابد و هر جا که چنین نباشد، آن را طوری تفسیر می‌کنیم که با تلقی خودمان از خودمان و جهان سازگار باشد. این مشکل در واقع ناشی از خودبزرگ بینی و توهمِ داشتن یک موقعیت خاص در جهان  است. البته کانت و پدیدارشناسی زیاد خوانده ام و منکر نیستم که هر نگاهی چون با پدیدار‌ها سر و کار دارد نگاهی تفسیری است و واقعیت و عینیت محض وجود ندارد ولی همواره فاصله‌ای میان نگاه‌های عمیقاً خودمحورانه با نگاه‌هایی که می‌کوشند فهم و دریافت دیگران از واقعیت و داده‌های تجربی را تا حد ممکن لحاظ کنند وجود دارد. به تعبیر ویلیام جیمز،  واقعیت یک هسته سخت و مرکزی دارد که هر‌ شناختی از شناخت‌های ما باید با آن همخوان باشد و در هیچ صورتی آن را نقض نکند. برای همین است که می‌گویم در عین تفسیری و پدیداری بودنِ همه شناخت‌های ما، خیلی‌ها بیش از اندازه، آگاهانه یا بیمارگونه واقعیت را چنان می‌فهمند و جلوه می دهند که با حداقل‌های بین الاذهانی و داده های تجربی هم سازگاری ندارد.

 

دلیل دیگر اما به نظر من این است که ما شجاعت پذیرش اشتباهات خودمان را نداریم. اغلب ما یک "خود-معصوم پنداری" خاصی داریم که به ما اجازه نمی‌دهد اشتباهات رفتاری و خطای داوری‌هایمان را بپذیریم. در واقع خودپنداره خوب و مثبت و اخلاقی‌ای از خودمان داریم که نمی‌توانیم خدشه دار شدنش را ببینیم. دیگران می‌توانند اشتباه کنند ولی ما نه. ما حتی اگر اشتباه هم بکنیم، دیگری یا جهان در آن نقش مؤثری دارند و دلیل بسیار موجهی برای آن وجود دارد. در نتیجه، عالم را جوری می‌فهمیم و تفسیر می‌کنیم که خدشه‌ای به این خودپنداره وارد نشود. حالا این کار را یا عالماً عامداً انجام می‌دهیم یا به صورت ناخودآگاه و به عنوان یک مکانیسم دفاعی از این تحریف بهره می‌بریم.

 

گاهی اواقات هم  واقعیت سهمگین‌تر از آن است که بتوانیم بپذیریم. در اینجا هم باز پای مکانیسم‌های دفاعی در میان است. ناخودآگاه واقعیت را طوری تفسیر می‌کنیم که بتوانیم از شدت تلخی و مصیبت بار بودنش بکاهیم و آن را به آستانه تحمل و باور خود برسانیم. فرض کنید کسی را از دست داده‌اید یا ورشکست شده‌اید یا بعد از مدت‌ها فهمیده‌اید که صمیمی‌ترین دوستتان بزرگ‌ترین خیانت را به شما کرده است یا. ...  در این صورت چون پذیرش واقعیت از نظر عاطفی احساسی برای شما ناممکن است و به آسیب روانی شما منتهی می شود، آن را تا حد ممکن تغییر می دهید.

 

گاهی اوقات هم یک نفع پنهان یا آشکار/ مستقیم یا غیر مستقیم باعث تحریف واقعیت می‌شود. این حالت چیزی است که می‌توان‌‌ همان تعبیر دروغ گویی یا خلاف نمایی را برایش به کار برد. در واقع، نفع ما در واقعیتِ موجود و در نظم کنونی بدست نمی‌آید/ یا لااقل فکر می‌کنیم به دست نمی‌آید، برای همین هم واقعیت را در جهت خواست خودمان تحریف می‌کنیم.

 

دلایل زیاد دیگری هم می‌توان برای این نیاز به تحریف واقعیت ذکر کرد ولی خب، مطلب وبلاگی است و نمی‌شود خیلی طولانیش کرد. اگر بخواهم جمع بندی کنم، باید بگویم تقریباً در همه این موارد، باور یا گمان ما بر این است که طرح ما در نهایت از واقعیت بهتر است؛ بهتر عمل می‌کند؛ بیشتر به درد ما می‌خورد و خلاصه اینکه رهایی بخش‌تر است. اما به نظرم این مهم‌ترین خطایی است که ما خواسته یا ناخواسته مرتکب می‌شویم. انسان‌های خودشکوفا چون مطابق رأی مازلو نیازهای مراتب پایین ترشان تأمین شده است، به خاطر برآورده نشدن نیاز‌هایشان یا برای برآوردن آن ها دست به تحریف واقعیت نمی‌ زنند و چون خودشان را تا جایی که ممکن است محقق کرده‌اند، شکاف چندانی میان خودشان و من آرمانیشان حس نمی‌کنند و در ‌‌نهایت چون با خودشان در آشتی هستند، خودپنداره معیوبی از خود ندارند. به همین دلیل هم واقعیت را چنان که هست می‌پذیرند و با آن کنار می‌آیند و بر این عقیده‌اند که واقعیت رهایی بخش است و خوشبختی در پذیرش طرح واقعیت است نه طرح ذهنی خود. به نظر می رسد هر قدر بخواهیم بیشتر طرح خودمان را بر واقع تحمیل کنیم، دچار سختی و مصیبت بیشتری می‌شویم.  به تعبیر دیگر حقیقت / واقعیت رهایی بخش است، هر چند در کوتاه مدت چنین به نظر نرسد. 

---------------------------------

پانوشت: برای مطالعه بیشتر در این باره خواندن کتاب‌های زیر را توصیه می‌کنم:

آلن دوباتن، پروست چگونه می‌تواند زندگی شما را دگرگون کند. انتشارات نیلوفر. خصوصاً صفحات 80 تا 100.

Samuel S. Franklin, Psychology of Happiness, Cambridge University Press.

Abraham Maslow, Toward a Psychology of Being, Van Nostrand Reinhold Company Inc.

این دو کتاب اخیر را می‌توایند با یک جستجور ساده در آدرس en.Bookfi.org پیدا و دانلود کنید.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |


از بس که خودم حوصله خواندن متن‌های طولانی را ندارم، تصمیم گرفته‌ام تا می‌شود، همین اول کار حرفم را فشرده و خلاصه بزنم تا اگر کسی مثل من حوصله‌اش زود سر می‌رود و خواندنش نمی‌آید، نکته را بگیرد و بقیه متن را‌‌ رها کند. خلاصه‌اش این است که گمان می‌کنم پدر و مادرهای ما خیلی بیش از ما با مشکل معنای زندگی و مرگ درگیرند و برای همین هم، واقعاً نیاز به مراقبت و دلسوزی دارند. نباید با پدر و مادر مثل یک هم سن و سال یا یک آدم معمولی برخورد کرد. باید حواسمان باشد که آن‌ها علی القاعده در سراشیبی هستند و ما هنوز در سربالایی. کوله بار ما پر از امید است و کوله بار آن‌ها پر از خاطره و گذشته و شاید حسرت و نگرانی. دست آخر اینکه باید ملاحظه این چیز‌ها را در رابطه با پدر و مادر‌ها کرد.

 

سندرومی هست به اسم سندروم آشیانه خالی. زمانی اتفاق می‌افتد که بچه‌ها بزرگ می‌شوند و برای تحصیل یا ازدواج خانه را ترک می‌کنند. به طور دقیق‌تر زمانی پیش می‌آید که پدر و مادر‌ها آخرین بچه را سر و سامان می‌دهند و می‌فرستند خانه بخت یا چیزی در همین مایه‌ها. بعد از این اتفاق پدر و مادر‌ها و مخصوصاً مادر‌ها مستعد افسردگی خاصی می‌شوند که از علائم همین سندروم آشیانه خالی است. بگذار کمی این سندروم و نتایجش را بیشتر باز کنم. هر کدام از ما تلقی خاصی از خودمان داریم. در واقع با خودانگاره‌ای که داریم کنار آمده‌ایم و زندگیمان را پیرامون آن سامان داده‌ایم. وقتی فرزندان کسی خانه را ترک می‌کنند و دیگر بنا نیست تمام مدت پیش او باشند، این خودی که یکی از مهم‌ترین بخش هاش مادر یا پدر بودن است دچار بحران می‌شود. فرد بعد از ۲۰ و چند سال حس می‌کند هدفش یا لااقل بخشی از اهدافش را از دست داده، حس می‌کند یک چیزی که باید باشد نیست، یک جایی که همیشه پر بوده، الان خالی است؛ یک طنابی که تا دیروز وصل بوده، یک هو قطع شده. حالا ضمیمه کنید اینکه پدر و مادر چندان هم با هم خوب نباشند. در این وضعیت علاوه بر جای خالی فرزند، رابطه‌ای سال‌ها در تعلیق مانده هم هست که باید مشکلاتش حل شود و از بلاتکلیفی در بیاید. یا فرض کنید یکی از والدین فوت کرده باشد، جای خالی جدید ضمیمه می‌شود به جای خالی قبلی و می‌شود یک حفره عمیق. حالا به این ضمیمه کنید مرگ دوست و آشنای هم سن و سال را. خلاصه مجموعه این احوال می‌شود یک خلاء معنا، یک تلاش و درگیری دوباره برای معنایابی، یک بحران هویت. قصد ندارم قضیه را خیلی تراژیک کنم ولی می‌گویند آدم‌ها در می‌انسالی با‌‌ همان بحران هویتی روبرو می‌شوند که در نوجوانی با آن دست به گریبان بوده‌اند. حالا اگر نه همان، ولی لااقل با‌‌ همان شدت و چالش برانگیزی.

 

علاوه بر این احساسات ناشی از آشیانه خالی، نزدیکی طبیعی به مرگ را و کم شدن امکان‌های پدر و مادر را هم لحاظ کنید. همه ما به آینده امید داریم. به دانشگاهی که می‌رویم، به مدرکی که می‌گیریم، به کاری که می‌کنیم، به ازدواج و عشقی که در انتظارمان هست، به بچه‌ای که می‌آوریم و به آینده او و.... و این‌ها روی هم یک عالمه امید می‌سازند. اما پدر و مادرهای ما خیلی از این امکان‌ها را به فعلیت رسانده‌اند و حالا افتاده‌اند در سراشیبی. حتی جسمشان هم چندان همراهی نمی‌کند. این می‌شود که شدیداً درگیر معنای زندگی می‌شوند. برای همین هم هست که می‌گویم پدر و مادرهای ما در زیر لبخندهای دوست داشتنیشان، یک دنیا مسئله و غم و غصه و ترس و نگرانی و اضطراب دارند. برای همین هم هست که باید هوای آن‌ها را بیشتر داشته باشیم و با آن‌ها مثل یک آدم معمولی برخورد نکنیم. خیلی از آن‌ها پیش از خواب با اضطراب و بی‌معنایی دست و پنجه نرم می‌کنند. باید کاری برایشان کرد.


------------------------------------------------------

پانوشت: توصیه می کنم برای آشنایی بیشتر با سندروم آشیانه خالی سری به مدخل ویکی پدیا با همین عنوان بزنید.



لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |