تجربه بودن

 

چند روز پیش برای تعمیر ماشینم رفته بودم تعمیرگاه. تعمیر ماشین کمی طول می کشید ولی نه آنقدر که بروم و برگردم. قطعه هم لازم داشت که خودم باید همان اطراف می بودم برای خرید. برای همین رفتم قهوه خانه ای حوالی تعمیرگاه. دور تا دور مردان جوان، میانسال و حتی مسن نشسته بودند، قلیان می کشیدند و چای می خوردند. گرسنه بودم. املتی سفارش دادم و کنار یکی از میزها نشستم. میز روبروی من چند مرد میانسال و یک مرد جوان نشسته بودند و داشتند گپ می زدند. حسّم این بود که به اقتضای قهوه خانه حرف های بی ربط و بی سر و تهی می زنند؛ نهایتاً در مورد اقتصاد و سیاست و این جور چیزها. اما بحث جدی تر از این ها بود. بحث هرچند با ادبیاتی ساده اما در مورد تصورات مختلف از خداوند بود. منتظر املتم بودم که شنیدم یکی از آن میانسال ها که البته می شد کم و بیش پیرمرد حسابش کرد گفت: "دیروز به فلانی گفتم تو رو به خدا نمیسپرم ، تو رو به خودت میسپرم." بعد در توضیح حرفش گفت: "چون همه ما جزئی از خداییم، خدا تو درون ماست". مرد میانسال دیگری که چهره جذاب و ریش مرتب و تمیزی داشت گفت: "اصلاً بذار به سبک خودم بگم همین حرفو. ما کم سوادها میگیم انا لله و انا الیه راجعون. یعنی ابتدا و انتها خودشه، این وسط هم خودشه، ما فکر می کنیم مستقلیم. مگه غیر از اینه؟" بعد یک هو بی هوا گفت: "آیت الله طالقانی رو که همه قبول دارید؟ اوایل انقلاب یک روز توی درس های قرآنش گفت ..." و حکایتی را تعریف کرد که جزئیاتش را یادم نیست. خلاصه اینکه بحث پیش رفت و پیش رفت ولی یک جایی متوقف شد. انگار بیش از آن نه کسی حرفی برای گفتن داشت و نه کسی تحملش را داشت. مسئله سخت شده بود. یک هو یکی از همان میانسال ها که تمام این مدت ساکت بود گفت: "راستی اون موتوری که ثبت نام کرده بودم رو دارن تحویل میدن." و با این حرف مسیر بحث عوض شد و کشیده شد به اقتصاد و سیاست و بد و بیراه گفتن به این و آن و مقایسه زمان حال با زمان شاه.

در این فاصله املتم رسیده بود و مشغول خوردن شده بودم؛ یک پیش دستی پر از سبزی، یک پیاز برش خورده و نان بربری داغ. کم و بیش هنوز حواسم به میز روبرویی بود ولی رفته بودم توی فکر. با خودم می گفتم من که فلسفه خوانده ام و اتفاقاً مدت ها هم قطب نمای مطالعه کردنم درد خدا بوده، چیزی بیش از افراد میز روبرویی می دانم یا نه؟ یعنی اگر کسی می گفت فرض کن شما متخصص، چیز بیشتری بگو، آیا واقعاً چیز بیشتری برای گفتن داشتم؟ دیدم نه تنها حرف اضافه ای ندارم که شاید به تبعیت از کانت و ویتگنشتاین، سکوت را ترجیح می دهم. خلاصه دیدم تخصص من شده است خوب سؤال پرسیدن، پیش فرض ها را بیرون کشیدن، لوازم فهم و پاسخ یک سؤال را روشن کردن و تلاش برای دقیق تر اندیشیدن. محک سختی است. مکانیک تخصص اش تعمیر ماشین است، قهوه خانه چی، چای و قلیان دادن به مردم، نانوایی کارش نان پختن است، یعنی همان کارهایی که همه ما انتظار داریم. ولی فیلسوف کارش آنی نیست که همه انتظار دارند. همه انتظار دارند چیز بیشتری بداند ولی وقتی می پرسی می بینی الزاماً چیز بیشتری نمی داند. لااقل آنجا که کار به متافیزیک کشیده می شود. به خودم نگاه کردم و دیدم من کمتر از آن ها می دانم. یعنی حس دانستنم کمتر است. فکرهام را متوقف کردم. به قلیان کشیدن فکر کردم. املتم را با لذّت خوردم. غذام که تمام شد بلند شدم. قلیان هم سفارش ندادم. باید به ماشینم می رسیدم. قهوه خانه را هم فلسفی کرده بودم. 

--------------------------------

دوست عزیزم دکتر غلامرضا اصفهانی، پس از مطالعه این مطلب چند سطری در مورد آن نوشته و از طریق تلگرام برایم ارسال کردند. با اجازه ایشان، آن نوشته را در ادامه می آورم: 

 

1. بسیارخوب! مطلب را مطالعه کردم و بهره بردم. "چنین گفت زرتشت" نیچه با این درآمد آغاز می شود که زرتشت پس از سال ها از غار خویش بیرون می آید و به پیری بر می خورد. وی پس از گفت و گویی کوتاه از زرتشت می خواهد که چیزی از فرزانگیِ خویش بدو ببخشد، زرتشت در پاسخ می گوید:"بگذار تا چیزی از تو نستانده ام از این جا بروم، از آن که من چیزی ندارم که به تو ببخشم!"[نقل به مضمون]، برداشتِ نیچه از فرآیندِ فلسفیدن از سخنانی که در این جا بر زبانِ "زرتشت" نهاده است هویداست : تهیگی!


2.سرآغازِ این برداشت از فلسفه، که نزد فیلسوفانِ دیگر نیز وجود دارد، بی گمان سقراط است. کسی که یک بار برایِ همیشه به اندیشه ورزان آموخت که فلسفه داناییِ به نادانی ست. آغازگاهی آیرونیک: می دانم که نمی دانم! اگر می دانی چه گونه می گویی نمی دانم و اگر نمی دانی چه گونه دم از دانستن می زنی؟ باری منتهی درجه ی جهد فیلسوف کشیدنِ بارِ نادانیِ خویشتن است. پذیرفتنِ مسئولیتِ نادانیِ خویش. فیلسوف بر سرِ دوراهه ای خطیر قرار گرفته است: 1.الغاء جست و جو گریِ حقیقت 2. کوشش در راهی که هم-از-نخست به تناهیِ خود در آن راه باورمند است. که می داند که به تمامه در نخواهد یافت. مسیر نخست درخورِ فیلسوف نیست. چرا که با الغاء حقیقت جویی باید یکسره تن به دروغ هایِ حقیقت نمایی بسپارد که خود از دروغ آگینیِ شان آگاه است. آن که به نادانی خود داناست، خود را به دروغ نمی سپارد، از آن که عمل به دروغ بر مبنای باور دروغ رخ می دهد، و آن را که باوری بدان مبناهای دروغ اندود در دل نیست چه گونه توان سرسپردن به آن ها هست؟ آن چه باقی می ماند راه دوم است: به دوش کشیدن بار نادانیِ خویشتن. تلاش برای آن که مگر نفحه ای از شمیم حقیقت را دریابد. این جاست که وقتی راه راستین رخ می نماید تن دادن به اندکی از دروغ ها به قدر ضرورت که زندگانی را میسّر تواند کرد و باب حقیقت جویی را باز، میسّر می شود.


3. احساس شرم از نادانیِ خویشتن، فضیلتی فیلسوفانه است که در نوشته ی تو هم به خوبی آشکار شده است. راویِ داستان، بارِ دیگر خود را با مسئولیتِ گریزناپذیرِ فلسفی خویش رویارو دیده است و این امکان را وام دار فضیلتِ شرمِ خویشتن است، همان که "خویشتن داری" اش می نامند. خویشتن داری در مواجهه با خود. گول نزدن خود که باری من "می دانم" و اعتراف به نادانیِ خویشتن. گوهرِ فلسفه!


4. آن چه که در بالا نگاشته آمد در حکم درس پس دادن است و فقط از باب ادایِ دین به محبّتی ست که کردی و مطلب را هم-خوان نمودی که درویشان جز کلام چیزی به هدیّت نمی توانند داد: هذه مِن جَمَرات قلبک!

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 

بی حوصله نشسته بود و داشت با موبایلش بازی می کرد. پرسیدم: چیزی شده؟

گفت: چیز خاصی که نه. ولی خب، امروز صبح با هم دعوا کردیم. از هم دلخوریم، از دست خودم هم عصبانی ام.

پرسیدم: مگه اتفاق خاصی افتاده، مشکل خاصی پیش اومده؟

گفت: نه، همه چیز روه به راهه.  اما مسئله دقیقاً همینجاست. خیلی وقتا یه مشکل واقعی و عینی، هرچقدر هم جدی، باعث میشه رابطه زن و شوهر خوب باشه، کنار هم باشن، مشکل چندانی با هم نداشته باشن و با هم برای حل مشکلشون تلاش کنن. 

پرسدیم: خب، چیه؟ چتونه؟

گفت: وقتی مشکلی نیست، مشکل اصلی رو میاد. وقتی درگیر چیزی نیستی، درگیر خود رابطه میشی. درگیر ملال، درگیر دلزدگی، خستگی. وقتی مسئله ای برای حل کردن وجود نداره، از خودت می پرسی من چرا اینجام؟ چرا تو این رابطه ام؟ واقعاً دوست دارم ادامه بدم یا نه؟ عمر خودم و اونو تلف نمی کنم؟ خلاصه خود این با هم بودن و رابطه میشه مسئله. بعد می بینی داری به زمین و زمان گیر میدی و الکی مسئله و دعوا درست می کنی.

باهاش موافق بودم. حرف جدی و عمیقی می زد. راستش نه فقط زندگی زناشویی که تقریباً همه اجزاء زندگی چنین وضعی داره. 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 

 

گاهی قصه گفتن آدم را نجات می دهد؛ البته نه هر قصه ای؛ فقط قصه هایی که آدم مستقیم یا غیرمستقیم درگیرشان بوده؛ قصه های زندگی خود فرد. لابد دیده اید که پیرمردها یا پیرزن ها چه علاقه شدیدی به تعریف کردن خاطره دارند. تا گوشی گیر بیاورند شروع می کنند به گفتن خاطره ها و قصه های زندگیشان؛ اینجا رفتیم، آن کار را کردیم، فلانی فلان چیز را گفت، من بهمان حرف را زدم و از این دست حرف ها. حالا چرا می گویم آدم را نجات می دهد و نمی گویم جذاب است یا جالب است یا هر چیز دیگری؟ بگذارید کمی توضیح بدهم. تا یک زمانی که البته برای همه یکسان نیست، زندگی بیشتر آینده دارد تا گذشته. یعنی چشم هات مدام رو به آینده است، مدام در حال مقدمه چینی برای آینده هستی، روزها با امید از خواب بلند می شوی، شب ها با مرور آرزوهات به خواب می روی و خلاصه چندان کاری با گذشته نداری. اما از یک زمانی به بعد، بیش از آینده داشتن، گذشته داری. دوباره تأکید می کنم که این زمان برای همه یکسان نیست. یک جور زمان وجودی است نه یک زمان عینی. از اینجای کار به بعد گذشته برایت معنادار می شود. پیش تر از نقد آینده خرج می کردی ولی حالا می روی سراغ ذخیره گذشته هات؛ گذشته ای که با موفقیت ها و شکست هاش، جزئی از هویت و تاریخچه تو شده. فهم گذشته و بیرون کشیدن چیزهای خوب و مثبت از آن برایت مهم می شود. می شوی مفسر گذشته خودت. کارهایی را که کرده ای مرور می کنی، قضاوتشان می کنی، حالا که زمان گذشته آن ها را با نتایج دور و نزدیکشان داوری می کنی، خودت را لابه لای اتفاقات می بینی، گاهی حس می کنی اشتباه کرده ای، گاهی احساس غرور می کنی، گاهی حسرت می خوری، گاهی دوست داری زمان برگردد  به عقب و چیزی را تغییر بدهی و خلاصه، شب ها به جای مرور آرزوهات، مدام سرک می کشی به گذشته. قصه گفتن از این دوره به بعد است که آدم را نجات می دهد. به گذشته ات افتخار کنی یا  نه، چه از آن راضی باشی چه نباشی، در هر صورت پر است از ماجرا، پر است از تجربه، پر است از درس عبرت و یک دنیا احساس و عاطفه و خاطره در خودش دارد. تعریف کردن این اتفاقات، حس خوبی به آدم می دهد. حالا که هزینه های این زندگی را پرداخت کرده ای، می توانی خرجش کنی. برای دیگران بگویی فلان کار فلان نتیجه را دارد، بکنید یا نکنید. فلان احساسات مال فلان دوره عمر است، آدم در طول عمر این تغییرات را می کند و ... . خلاصه اینکه نقش یک کارگردان یا ناخدای کشتی یا راهنمای تور را پیدا می کنی. دیگران، چه مخاطب نوشته هات باشند، چه از قصه هات فیلم ساخته باشی و چه اطرافیان کم سن و سال ترت یا هر کس دیگری که باشند، کم و زیاد از حرف هات لذّت می برند و چیزی یاد می گیرند. با این اوصاف، گذشته ات که حالا اینقدر مهم شده، هیچ ثمری هم نداشته باشد، قصه های خوبی از دلش بیرون می آید. قصه هایی که به دیگران کمک می کند، چیز یاد می دهد، راهنمای دست و پا شکسته ای برای زندگی می دهد و برای خودت، حکم یک قایق نجات را پیدا می کند. خلاصه اینکه آدم ها با قصه گفتن، خودشان را از غرق شدن در گذشته نجات می دهند.

نمی دانم چرا، ولی این روزها بیش از هر زمان دیگری دوست دارم داستان بنویسم. آدم هایی با اسم های مستعار را بگذارم جای خودم و بعد، قصه خودم را درباره آن ها نقل کنم. این روزها بدجوری نیاز به قصه گفتن دارم. 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 

تا به حال خیلی به این سؤال فکر کرده‌ام ولی هیچ وقت جواب دقیقی برای آن پیدا نکرده‌ام. کی بود که کودکی‌ام تمام شد؟ یک روز خاص بود، یک ماه خاص، یک سال خاص یا نه، خیلی آرام و تدریجی حس کردم که دیگر بزرگ شده‌ام؟ حس کردم که دیگر هرچند ته مایه‌هایی از کودکی دارم، اما احساساتم مثل آدم بزرگ‌ها شده است؟ برای من بزرگ شدن مترادف است با احساس تنهایی کردن، پی بردن به اینکه جهان آنقدر‌ها که فکر می‌کردی جای لذّت بخشی نیست، فهمیدن اینکه زندگی هر روز ممکن است چیز خوب یا بد جدیدی علم کند که انتظارش را نداری و شوکه‌ات کند. برای من بزرگسالی یعنی عادت کردن به چیز‌ها، به آدم‌ها، به اتفاقات، خبره شدن در روابط با آدم‌ها، دسته بندی کردن آن‌ها، تلاش برای نشناختن آن‌ها، تن دادن به مصالحه‌هایی با زندگی ولی نه برای تحقق آرزوها که صرفاً برای کمتر رنج کشیدن، دل خوش کردن به اشیاء، به خانه، به ماشین و ... . راستش بزرگ شدن برای من طنین خوبی ندارد. نگاه یک آدم بزرگ از یک سو واقع بینانه‌تر است اما از سوی دیگر، طراوت و تازگی نگاه کودک را ندارد. یک جور خاک گرفتگی در بن و بنیاد بزرگ سالی هست. بد‌ترین چیز بزرگ سالی به نظرم این است که پی می‌بری زندگی آن چیزی که تمام سال‌های کودکی، نوجوانی و حتی جوانی تصور می‌کردی نیست و برای همین هم باید به دست دیگران نگاه کنی، ببینی آن‌ها چه کار می‌کنند که می‌گذرانند و تو هم شبیه‌‌ همان کار‌ها را بکنی. بزرگ سالی بر خلاف کودکی، افق آینده را ندارد، در افقش پیری و مرگ نشسته است. البته می‌دانم که نه از بزرگ سالی آدم‌ها به طور کلی که از تجربه شخصی خودم می‌نالم. به دور و برم نگاه می‌کنم، شاید دارم بد بزرگ سالی می‌کنم. شاید بهتر از این هم می‌شود. حالا که ناگزیر چشم بر واقعیت گشوده‌ام و جهان کوکانه را پشت سر گذاشته‌ام، آیا ناگزیر باید جهان را چنین تلخ ببینم؟ پس موهبت‌های بزرگ سالی کدامند؟ دستاوردهایی که تا به حال برایش مقدمه چینی کرده‌ام، وقتش نیست که به دست بیایند؟ انباشت تجربه‌ام قرار نیست به کار بیاید و دیگر خطاهای گذشته را تکرار نکنم؟ شاید خوشی‌های بزرگ سالی در همین چیز‌ها رخنه کرده‌اند. نمی‌دانم، شاید در یک دوران گذارم. هر جه هست، همه چیز بیش از آنکه باید مبهم است. راستی آیا بزرگ سالی برای همه چنین طنین ناخوشایندی دارد؟


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 

امروز تصادف کردم. پشت فرمان نشسته بودم و می خواستم دور بزنم که حواسم به تابلوی مغازه ی آنطرف خیابان پرت شد و ماشینی که از طرف مقابل می آمد را ندیدم. یک ترمز بلند و بعد دَرَنگ. زدیم به هم. یعنی من زدم به ماشین آن بنده خدا. کشید کنار. کشیدم کنار. در آمد با عصبانیت، پیاده شدم با کلی فکر و حسرت. داد می زد که مرد حسابی مگر کوری؟ فکر می کردم: چرا آخه، چرا امروز؟ چرا یک هو این همه خسارت؟ این همه زحمتم چطور یک لحظه دود شد رفت هوا؟ باز چقدر باید جان بکنم برای جبران خسارت؟ یک لحظه دیدم سناریو سمت و سوی بدی پیدا کرده. هم او دارد داد می زند و هم من دارم حسرت می خورم و چهره ام توی هم می رود. یاد حکمت خیام افتادم که می گفت: "از دی که گذشت، هیج از او یاد مکن... ". یک لحظه دیدم اتفاقی است که افتاده. سبویی است که شکسته و آبی است که ریخته. حالا خراب تر شدن حال من و جوش آوردن او فقط کار را خراب تر می کند. رو کردم به آن بنده ی خدا و گفتم: ا"ز بدشانسی من و تو بود که سر راه هم سبز شدیم. اشتباه ِ من بود. راستش خیلی متأسفم، خیلی خیلی متأسفم. همین حالا برویم سراغ صافکار تا من هزینه اش را بدهم. امروز از صبح برای من روز بدی بوده و عذر میخواهم که روز شما را هم خراب کردم".  کمی حرف زدیم و آن بنده ی خدا آرام تر شد. یادم افتاد وقتی با آدم ها محترمانه برخورد کنی، آن ها هم ناگزیر منِ محترمشان را رو می کنند. قائله ختم به خیر شد. یکی دو ساعتی درگیر تخمین هزینه خسارت بودیم. بعد که آن بنده خدا رفت، زمان این رسید که حالا با خودم محترمانه رفتار کنم. معمولاً این جور مواقع شروع می کنم به حسرت خوردن و فکر می کنم واکنش طبیعی هر آدمی همین است. اما این بار سعی کردم خودم را کنترل کنم. شروع کردم پشت سر هم تکرار کردن: از دی که گذشت، هیج از او یاد مکن... . خدا پدر خیام را بیامرزد. جواب داد و توانستم با خودم هم محترمانه رفتار کنم. 

--------------

پانوشت: این نوشته مال چند ماه پیش است. آن روزها دل و دماغ انتشارش را نداشتم. 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 

دوستی داشتم که اغلب اوقات خودش نبود. شاید هم خودش همینی بود که فکر می‌کردیم نیست. مهندسی نزم افزار می‌خواند ولی یک مدت می‌رفت توی پوست یک معمار، مدّتی رول یک عکاس حرفه‌ای را بازی می‌کرد، چند وقتی می‌شد دانشجوی علوم سیاسی، یک وقتی می‌شد فروشندهٔ آهن آلات و خلاصه هر از چندگاه از نقش اصلی‌اش یعنی دانشجوی نرم افزار می‌رفت سراغ یک نقش دیگر. من که فکر می‌کردم باید حتماً برود پیش روان‌شناس. آدم تا این حد غیر نرمال؟ وقتی می‌پرسیدم چرا این کار‌ها را می‌کنی، جواب می‌داد: «چون پول سفر کردن ندارم». اولش به نظرم مسخره می‌رسید و همچنان اصرار می‌کردم یک بار هم که شده خودش را به یک روان‌شناس نشان بدهد. به نظرم شخصیت ضداجتماعی داشت. ولی او بی‌توجه به حرف‌ها و اصرار‌های من کار خودش را می‌کرد و البته توضیح جالبی هم می‌داد. می‌گفت: «فرض کن معلّمی؛ جهان تو و رفتار آدم‌های اطرافت و واکنش‌های آن‌ها کم و بیش با نقش و شغلی که تو داری تنظیم می‌شود. پس این جهانِ تو، جهانی معلّمانه است. خب، حالا فرض کن بقال باشی. این بار جهان تو کم و بیش بقّالانه است. قبول نداری جهان حول یک معلّم و بقال با هم فرق می‌کند؟ هم این دو نفر دو جورِ متفاوت زندگی می‌کنند و هم مردم به آن‌ها واکنش‌های متفاوتی نشان می‌دهند. پس اینجا با دو جهان سر و کار داریم: جهان معلّمانه و جهان بقّالانه. خب، از این جهان به آن جهان رفتن یک جور سفر کردن نیست؟ من پول سفر ندارم. اینجوری سفر می‌کنم. نه که معلّم یا بقّال بشوم، نه. مثل معلم‌ها یا بقّال‌ها زندگی می‌کنم و به مردم هم می‌گویم شغلم این است و مردم هم با من مثل یک معلّم یا بقّال رفتار می‌کنند.» استدلال جالب و تأمل برانگیزی بود. البته او بعد‌ها کم کم آدم شد و دست از این کارش برداشت ولی از‌‌ همان سال‌ها خارخاری در ذهن من به جا گذاشت: «ما آدم‌ها چه زندگی‌های محدودی داریم. کاش می‌شد فردا صبح که از خواب بلند شدیم می‌توانستیم جور دیگری زندگی کنیم. شاید در آن زندگی شاد‌تر و خوشبخت‌تر می‌بودیم. شاید فردا راه زندگیمان را پیدا می‌کردیم و خودمان و دیگران را اینقدر به خاطر بد زیستنمان اذیت نمی‌کردیم».


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 

مدتی بود که دوست داشتم در مورد کتاب تازه منتشر شده ام  در مجموعه "تجربه و هنر زندگی" مطلبی بنویسم که نمی دانم چرا نشد. امروز چشمم به نوشته ای در روزنامه ایران خورد که دیدم توصیف خوبی از کتاب و مقصود آن است. برای همین، آن نوشته را مستقیماً همینجا می آورم.

 

“کتاب‌های فلسفی به طور کلی چندان برای مردم جذاب و خواندنی نیستند، بویژه اگر سخن از «مکتب رواقی» و «رواقیون» و نام‌هایی نه چندان آشنا مانند «زنون کیتیومی»، «سنکا»، «موسونیوس روفوس»، «اپیکتتوس»، «مارکوس آورلیوس» و... در میان باشد. همین اندازه کافی است تا از خواندن کتابی که از «رواقی زیستن در دنیای امروز» سخن می‌گوید، چشم پوشیده شود. می‌دانیم که کتاب‌های فلسفی بیشتر برای کسانی که در زمینه فلسفه مطالعه دارند، بویژه دانشجویان و استادان فلسفه جذابیت دارد زیرا هم متن‌های دشوار و پیچیده‌ای هستند و هم اینکه در این کتاب‌ها، وجود اصطلاحات تخصصی و تعابیر سنگین، مانع می‌شود که همگان توانایی فهم مطالب آن را داشته باشند. همچنین، در این کتاب‌ها به پرسش‌های مهمی همچون معنای زندگی یا مسائل زندگی روزمره کمتر پرداخته می‌شود یا به گونه‌ای پرداخته می‌شود که چنانکه اشاره شد، همگان از عهده فهم آن برنمی‌آیند. اما خوشبختانه این روزها کتابی با نام «فلسفه‌ای برای زندگی» اثر «ویلیام اروین» و با ترجمه «محمود مقدسی» منتشر شده که هم ساده و عمیق نوشته شده، هم از اصطلاحات فنی و تخصصی در آن خبری نیست و هم اینکه به مسائل و پرسش‌های مهم انسان در دنیای امروز می‌پردازد. کوششی امیدبخش و ستودنی که نشان می‌دهد اگر اهالی فلسفه کار خودشان را هوشمندانه‌تر و دقیق‌تر انجام دهند، شناساندن مسائل بشری و ریشه‌های رنج و درد انسان و راهکارهایی برای رفع آنها با اندیشه‌ورزی و فکر فلسفی امکان‌پذیر است و موجب می‌شود این تصور که فلسفه، یک علم نظری و انتزاعی است و جز اهالی فلسفه از آن سر در نمی‌آورند، کاهش یابد و جنبه کاربردی فلسفه در زندگی که می‌تواند زمینه برخورداری از زیستی نیک و عقلانی را ایجاد کند، آشکارتر شود.

به نظر می‌رسد کتاب «فلسفه‌ای برای زندگی» که به بازخوانی اندیشه‌های فیلسوفان رواقی پرداخته، برای کسانی که در جست‌و‌جوی آرامش هستند، از شادی پایدار در زندگی برخوردار نیستند، خواهان بیشتر لذت‌بردن از زندگی و فاصله‌گرفتن از رنج و اندوه هستند و به طور خلاصه در پی رسیدن به یک زندگی نیک بوده و کمتر به نتیجه رسیده‌اند، کتابی بسیار سودمند و راهگشا است و نکته مهم‌تر اینکه آموزه‌های این مکتب چندان هم سخت‌گیرانه و جانکاه به نظر نمی‌رسد."

محمد صادقی،روزنامه ایران، صفحه آخر، شنبه 29 فروردین 1394


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 

قصه خیلی چیزها شبیه قصه همین قندی است که با چایی هایمان می خوریم. همه دوستش دارند و همه هم بدش را می گویند. من یک زمانی فکر می کردم آدم  اصلاً چای را می خورد برای قندش. بعد دیدم عده ای چای می خورند بدون قند و خیلی اوقات هم اگر کسی آن اطراف باشد در مورد مضرّات قند برایش صحبت می کنند،  بعد تا فشارشان بیفتد باز به مدد قندِ حل شده توی یک لیوان آب، سرحال می آیند. بعد از اینکه دقیق می شوی در نسبت آدم ها و قند می بینی اصلاً به آن سادگی ها که فکر می کردی نیست. همین قندِ دوست داشتنیِ مضرّ ِ مفید خودش می شود یک پارادوکس. قصّه خیلی چیزها از همین قرار است: خانه، دوست، پول، شغل و ... . هیچ چیزی ارزش ثابتی ندارد. آخرش می مانی چه چیزی را انتخاب کنی. دوست خوب است یا بد؟ دوستی که امروز همه حرف هات را در گوشش می زنی و فردا که دشمنت شد درِ گوش دیگری احوال تنهاییت را سیرتا پیاز تعریف می کند، بالاخره خوب است یا بد؟ پول و ثروت چطور؟ یک وقتی به زندگیت رونق می دهد و شادی و خوشی ات را زیادتر می کند و یک زمانی هم می شود بلای جانت و مراقبی کسی به ماشینت نزند، مالیات شرکتت بالا نرود، کفش یا کت مارک دارت پاره نشود و الی آخر. آدم نمی فهمد بالاخره چیزها را باید خواست یا نه؟ هنوز قند را در دهانت نگذاشته ای که ترس دیابت می افتد به جانت. نه لذّت قند را می بری و نه دفع دیابت می کنی. همینطور هم در مورد دوست که تا قصد راز گفتن داری، فکر می کنی مبادا فردا میانه مان شکرآب شود و دوره بیفتد به تعریف کردن حرف ها و رازهای من. دنیای ما آدم ها دنیای عدم قطعیت و انتخاب های مدام است. هیچ تصمیمی یک بار برای همیشه گرفته نمی شود. هیچ جایی دل ِ آدم قرص نمی شود. هیچ موقع نمی توانی یقین کنی که تصمیم درستی گرفته ای. قصه ی زندگی آدم ها قصه همین قندِ پهلوی چای است؛ لذّت بخش است و نگران کننده. آدم سرگردان می شود بالاخره چای را تلخ بخورد یا با کام شیرین به لذّت زندگیش اضافه کند.  


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 

جنازه‌اش را دو روز پیش آورده بودند سردخانه. پلیس هیچ نشانی از کس و کارش پیدا نکرده بود. از هویتش هم چیزی معلوم نبود. تنها به شماره سردخانه و لبخند روی لبش شناخته می‌شد. مأمور آگاهی در تماس با مسئول سردخانه گفته بود “هنوز خبری از هویت آن مرده خندان نیست “ و خودش هم خنده ریزی کرده بود و مسئول سردخانه هم با بی‌تفاوتی پرسیده بود “منظورتان جنازه شماره ۸۷۳۴۵ است؟” و مأمور آگاهی پاسخ داده بود “بله.‌‌ همان که زیر پل پیدا شده”. او الآن مرده خندان زیر پل به شماره ۸۷۳۴۵ بود؛ کسی که دو بار زندگی کرده بود، یک بار تا پیش از مرگ همسرش و یک بار هم از ابتدای هفته گذشته. اما کسی این‌ها را نمی‌دانست. آخر کار مرده را با شماره تحویل می‌دهند تا هر چه زود‌تر کسی بیاید و خاکش کند. هیچ کس نمی‌دانست ده سال را با حسرت سپری کردن یعنی چه. هیچ کس نمی‌دانست این جنازه خندان چه رنجی کشیده تا بتواند دوباره یک هفته هم که شده زندگی کند؛ یک هفته‌ای که دوباره  توانسته بود با همسرش قدم بزند، با هم فیلم ببینند و شب‌ها قبل خواب اینقدر حرف بزنند که خوابشان ببرد. تنها چیزی که غیر از گزارش پزشکی قانونی در پرونده اش بود گفته های اهالی محله نزدیک پل بود: این مرد یک هفته‌ای این حوالی می‌پلکید و با خودش حرف می‌زد. به کسی کاری نداشت. گدا هم به نظر نمی‌رسید. به نظر مشاعرش را از دست داده بود.

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 

رفته بودم خون بدهم. پزشک انتقال خون که مرد حدوداً پنجاه ساله‌ای بود، از رشته تحصیلی‌ام پرسید. گفتم دانشجوی فلسفه ام. از بالای عینک اول نگاهی به من کرد و بعد به کتاب قطور روی میزش. کتاب خاطرات سیاسی سید ضیا طباطبایی بود. آرم کتابخانه حسینیه ارشاد رویش بود. انگار که بخواهد گفتگویی را شروع کند. بیرون عده‌ای منتظر بودند، برای همین  کنجکاوی نکردم که چه می‌خوانی؟ و چه جالب که پزشکی کتاب تاریخ می‌خواند و .... . فشارم را گرفت. آن سؤال‌های همیشگی را پرسید و من هم پشت سر هم گفتم نه. انگار داشت برای عزرائیل فرم پر می‌کرد. با آن همه سؤال شخصی در مورد روابط و تن و رفتارهای کم خطر و پرخطر که پرسید یک لحظه تصور کردم نکند هر کسی هر کار بدی که می کند روی جسمش اثری می‌گذارد. هر چند ایده جالبی بود اما  زیاده از حد فانتزی بود. جای شکرش باقی است که اینطور نیست. خداحافظی کردم.  از اتاق خارج شدم و منتظر شدم تا نوبت خون دادنم برسد. نوبتم شد. خون گیری‌ام شروع شد. کار به نیمه که رسید دیدم دکتر که حالا سرش خلوت شده بود آمده بالای سر من. پرسید گرایشت چیست؟ توضیح مختصری دادم و با این سؤال و جواب گفتگوی ما   در باره فلسفه خواندن، جریان‌های فلسفی و تئوری انفجار بزرگ و... شروع شد. آدم خیلی مشتاق و پر مطالعه‌ای بود. مشغول گفتگو بودیم که خون دادنم تمام شد. بعد از خون دادن حدود یک ربع باید روی تخت بخوابی تا فشارت تنظیم شود و مشکلی پیدا نکنی. تمام آن مدت هم به گفتگو با دکتر گذشت. هم او ذوق کرده بود از اینکه در یک روز پرملال و تکراری چنین گفتگویی داشته و هم من از اینکه از قضا با چنین فرد مشتاق و متواضعی روبرو شده بودم. پایان گفتگو زمانی بود که باید می‌رفت برای معاینه‌های بعدی. نیم ساعتی حرف زده بودیم. آخرش گفتم خیلی خوشحال شدم از این همه کنجکاوی و اشتیاق آن هم در این سن و سال. جوابی داد که خیلی به دلم نشست و اصلاً همه این‌ها مقدمه بود تا این حرفش را  بنویسم. گفت: "من همیشه به فلسفه علاقه داشته‌ام. همیشه کنار کارم نیم نگاهی به کتاب‌های فلسفی انداخته‌ام. گمانم تا آخر عمر هم همین کار را بکنم. زندگی همه‌اش پرسش فلسفی است؛ مخصوصاً مرگ. تا مرگ هست آدم ناگزیر از فلسفه خواندن است." موقع خداحافظی، دست دادیم. لبخندی زدم و گفتم: به نظرم مطالعاتتان خیلی ثمر داشته. گفت: چطور؟ گفتم: با این حرف آخری که زدید، معلوم است اصل مطلب را گرفته‌اید. لبخندی زد. اشاره‌ای به پاکت خونم کرد و گفت: اصل مطلب را ما از شما گرفته‌ایم.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 

 

خیلی از ما آدم‌ها وقتی به کاری یا چیزی میلی نداریم، فکر می‌کنیم خب، میل نداریم و تمام. یعنی اگر به چیزی میل نداریم نمی‌توانیم هم میلی به آن داشته باشیم. بی‌خیالش می‌شویم. خیلی که موشکاف‌تر باشیم، می‌گوییم لابد دلیلی دارد که به فلان کار یا فلان چیز میل ندارم. مثلاً ناخودآگاهم آن را نمی‌خواهد و پس می‌زند؛ تجربه ناخوشایندی دارم که خواستن فلان چیز یا انجام دادن فلان کار تداعی گر آن است و.... خلاصه اینکه بی‌میلی من دلیلی دارد که نمی‌توانم کاری برایش بکنم یا اگر هم بتوانم بکنم، مستلزم این است که خیلی چیزهای دیگر تغییر کنند تا نتیجه‌اش بشود تغییر این بی‌میلیِ من. این قبیل بی‌میلی‌ها و این قبیل موقعیت‌ها کم نیستند و خیلی از ما بسیاری از بهترین تجارب ِممکن را بواسطه همین بی‌میلی‌ها از دست می‌دهیم. مثلاً میل به رفتن به جلسه، مهمانی یا کلاسی را نداریم که اگر می‌رفتیم، ممکن بود یک موقعیت شغلی خوب یا تجربه یک دوستی ارزشمند پیش رویمان قرار بگیرد. یا مثلاً میلی به بیرون رفتن از خانه نداریم که اگر می‌رفتیم، حال و احوالمان کلی تغییر می‌کرد. یا میل به خواندن کتابی که دوستی توصیه کرده نداریم که اگر می‌خواندیم، کلی افق‌های جدید پیش رویمان گشوده می‌شد. از این مثال‌ها فراوان می‌توان زد.

گاهی اوقات خوب است آدم اگر به چیزی میلی ندارد، قضیه را مختومه نبیند. یعنی فکر نکند اگر میلی ندارد لابد چنان علّت سخت و تغییرناپذیری دارد که بهتر است بی‌خیالش بشود. اصلاً چرا باید مسئله را اینقدر جبری دید؟ یعنی چه که من میل ندارم، پس فلان کار را نمی‌کنم؟ پس شناخت و تصمیم این وسط چه کاره‌اند؟ خیلی اوقات کاری را درست می‌دانیم ولی چون میل نداریم انجامش نمی‌دهیم. پس این قضاوت که فلان کار درست است کجا می‌رود؟ گاهی اوقات لازم است شناخت‌هایمان را جدی‌تر بگیریم و به تعبیر خودمانیش خیلی لیلی به لالای امیالمان نگذاریم.

 

خوب است گاهی اوقات وظیفه را جدی بگیریم. وظیفه و عمل به وظیفه برای خیلی از ما طنینی منفی دارد. اما راستش خیلی اوقات عمل به وظیفه که الزاما، با عمل مطابق میلمان همراه نیست، ما را از وضعیتی که در آن هستیم؛ از بن بستی که در آن قرار گرفته‌ایم خارج می‌کند؛ ما را از خودمان بیرون می‌کشد. اگر بنا باشد فقط مطابق میل یا بی‌میلیمان عمل کنیم، انگار عنان زندگیمان را به چیزی جبری سپرده‌ایم. خیلی اوقات عمل به وظیفه، یک جور جادادن به تأثیر شناخت‌ها و قضاوت‌هایمان در کارهاییست که می‌کنیم؛ یک جور به دست گرفتن عنان زندگی است؛ یک جور از خود بیرون آمدن و تغییر است. خیلی اوقات عمل به وظایفی که در قبال خودمان، پدر و مادر، همسر، دوستان، شاگردان و ... داریم، یک نوع کاربرد رهایی بخشی دارند. البته عمل به وظیفه را هم می‌توان بر اساس میل تفسیر کرد. به این معنی که وقتی به وظیفه‌ای عمل می‌کنیم، هر چند ممکن است به متعلّق آن وظیفه میلی نداشته باشیم، ولی به هر دلیل یک میل مرتبه بالاتری به عمل مطابق وظیفه داریم که این میل مرتبه بالا‌تر ما را وا می‌دارد که خلاف میلیمان به عملی دست بزنیم. هر جور که تفسیر کنید مهم نیست؛ مهم این است که گویا وظایف ربط و نسبتی با شناخت‌ها و داوری‌های کلیمان در مورد زندگی دارند. البته نمی‌گویم آدم همه‌اش به دنبال وظیفه باشد و حالت خودانگیخته و تکانشی‌اش را کنار بگذارد؛ اما حرفم این است که گاهی اوقات عمل به وظیفه، و یک سری کار‌ها را از سر وظیفه انجام دادن، غلبه بر جبری دیدن کنش‌های خود و دیگران و در نیفتادن به ورطه امیال و در نتیجه بهتر شدن کیفیت زندگی آدم هاست. حس می‌کنم ما (من و شاید شما) خیلی داریم به سمت جبرانگاری و منفعل بودن پیش می‌رویم. اینطوری حالمان خراب‌تر می‌شود و خیلی فرصت‌ها را برای تغییر و بهبود از دست می‌دهیم.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 

"نخست دقایقی سردرگم می شدم و زندگی ام متوقف می شد، انگار نمی دانستم چگونه باید زندگی کنم و چه باید بکنم، خودم را گم می کردم و درمانده می شدم. ولی این حالت می گذشت و من زندگی را به شیوه پیشین ادامه می دادم. سپس این دقایق سردرگمی پیوسته بیشتر و بیشتر اتفاق می افتاد و درست به همان شکل. این توقف های زندگی همیشه به شکل پرسش های یکسانی بروز می یافت: برای چه؟ خب بعد چه می شود؟" (اعتراف؛ لف تولستوی، ترجمه آبتین گلکار)
 
پرسش از معنای زندگی برای هر کدام از ما  در زمانی و مقطعی از عمر پررنگ تر می شود. خارخارش تقریباً همیشه پس ذهن اغلب ما هست اما نمی بینیم و به تعبیر دقیق تر تلاش می کنیم نبینیم. گاهی حادثه ای، از دست دادنی یا رنجی وقفه ای در زندگی روزمره مان می اندازد. چیزی که همیشه کار می کرد از کار می افتد؛ کسی که همیشه با یک تماس در دسترسمان بود، برای همیشه نادیدنی می شود: می میرد؛ یا حادثه ای مسیر زندگیمان را عوض می کند و سرشت اتفاقی و ناپایدار زندگی را به یادمان می آورد. اما همیشه اینطور نیست. گاهی اوقات پرسش از معنای زندگی ذره ذره، خودش را از دل تجربه روزمره بیرون می کشد و دقیقاً آن هنگام که همه چیز رو به راه است و انتظارش را نداری با تلخی و گزندگی، همه لحظات ات را فرا می گیرد. پرسشی که مدام به تأخیرش می انداختی، سهمگین تر از آن است که برای همیشه ی زندگی به تأخیر بیفتد. مرگ حتمی است و روزی به جای توالی ِ تکراری اتفاقات، مسیر زندگی در بزنگاهی بی بازگشت راهی یکسره متفاوت را در پیش می گیرد.

 این روند تدریجی برای تولستوی، به روایت خودش، پنج سال طول می کشد و زمانی می رسد که دیگر هیچ راه گریزی از این "برای چه؟" نمی یابد. او بعدها در کتاب اعتراف به پس ِ پشت خود نگاه می کند و روایتی از آن روزها و تلاش صادقانه اش برای یافتنِ پاسخ این سؤال به دست می دهد. تولستوی قصه را از خیلی پیشتر، یعنی از کودکی و تربیت دینی اش آغاز می کند، آنجا که با نگاه به زندگی بزرگ تر ها به این نتیجه می رسد که: " آموزه های دین مربوط است به جایی آن طرف ها، دور از زندگی و مستقل از آن" و به همین دلیل در آغاز جوانی مثل بسیاری دیگر ایمانش را از دست می دهد. ایمان برای او کاری نمی کند و زندگی با هدفِ پیشرفت و اعتقاد به آرمان های روشنگری جایی برای چنین چیزی باقی نمی گذارد. علم بسیاری از چیزها را روشن کرده است و تنها تلنگری کافی است که او و بسیاری دیگر که وضعیتی شبیه او دارند دست از ایمان دینی بردارند : " بسیاری از اوقات انسان مدّتی طولانی زندگی می کند و بر این گمان است که آن دینی که در کودکی به او آموخته شده، در وجودش دست نخورده باقی مانده است، در حالی که از مدّت ها پیش هیچ نشانی از آن دین در او بر جای نمانده است."

تولستوی از اینجا به بعد دلگرم به آرمان های روشنگری و در مقام روشنفکری پرکار به نوشتن و آموزش دیگران می پردازد. او در این دوران مجذوب ایده ی پیشرفت و تکامل است. خیلی زود ثروت و شهرت چشمگیری به دست می آورد و در میان هم عصرانش جایگاهی پیدا می کند. او در کتاب اعتراف این دوره را نوعی بی خبری می داند که غایت پنهانش رسیدن به ستایش مردم و پول هر چه بیشتر بود. او بعدها به چیزی که رسالتش را آموزش آن به توده می دانست شک می کند و می پرسد "به راستی مگر ما چه چیزی می دانستیم که به مردم آموزش دهیم؟" و با توصیف نخستین مواجه اش با این پرسش می نویسد: "برای پنهان کردن این سؤال نظریه ای رایج شده بود که می گفت نیازی به دانستن پاسخ این سؤال نیست زیرا هنرمند و شاعر ناخودآگاه آموزش می دهد ... من مشهور بودم، پس قاعدتاً آنچه آموزش می دادم خیلی خوب بود". در اوج این دوران چند اتفاق او را از این وضعیت بیرون می آورد و ذره ذره بی معنایی زندگی برایش آشکارتر می شود. تولستوی ناگهان از خود می پرسد: " چطور در همان آغاز به این مسئله پی نبرده بودم؟ ... چگونه انسان می تواند این را نبیند و زندگی کند؟" او با ارائه ی تثمیل زیبایی از بودا شرح می دهد که چگونه همه شیرینی های زندگی در نظرش رنگ می بازند و عریان با این حقیقت روبرو می شود که "حقیقت مرگ است" و " یگانه شناختی که انسان می تواند به آن دست یابد این است که زندگی بی معناست". از این زمان ورطه ای در زندگی تولستوی دهان می گشاید و تک تک لحظات و خوشی های زندگی او را می بلعد. کار به جایی می رسد که تولستوی در روایت آن روزها می نویسد: "وحشت از تاریکی بسیار عظیم بود و می خواستم هر چه زودتر با گلوله یا طناب دار از آن رهایی یابم".

او کم کم پی می برد که احساس بی معنایی "ثمره گمگشتگی و وضعیت بیمارگونه ذهن او نیست" و زندگی بسیاری دیگر از انسان ها هم واکنشی است به این وضعیت: مرگی قریب الوقوع و زندگی ای که در برابر مرگ همه ارزشمندی اش را از دست می دهد. دیدن این مغاک تحمل ناپذیر است، پس هر کس واکنشی به آن نشان می دهد. تولستوی تصور می کند با ارزیابی این مواجه های متفاوت شاید بتوان راهی پیدا کرد؛ شاید بتوان معنادار زیستن را از دیگران آموخت. او به اطراف خود نگاه می کند و تجربه افرادی که "از نظر موقعیت و تحصیلات و شیوه ی زندگی "با او در یک سطح قرار داشتند را خلاصه شده در یکی از چهار وضعیت زیر می بیند:
 
"نخستین راهِ گریز، بی خبری است. این راه عبارت است از اینکه ندانیم و درک نکنیم که زندگی ما شرّ و فاقد معناست". چیزی حواس افراد این دسته را از این پرسش پرت کرده است. در نظر آنان زندگی همین است که هست. نگاه این دسته آنقدر کوتاه بُرد است که به فراسوی چیزها راهی نمی برد و پرسش از اینکه: "این همه برای چه؟ چرا در این جهان زندگی می کنیم؟ و  چرا زندگی با مرگ در هم پیچیده می شود؟" اصلاً  برایشان پیش نمی آید. به عبارتی زندگی آنان تلاشی است ناخودآگاه برای ندیدن این مغاک.

"راه دوم، راه لذّت پرستی است":اینکه با علم به بی آتیه بودن زندگی، فعلاً از نعمت هایی که وجود دارند بهره ببریم. افراد این دسته با حقیقت بی معنایی زندگی مواجه شده اند اما آگاهانه زندگی را وقف خوشی و تلاش برای کسب آن کرده اند. تولستوی در توصیف جهان بینی افراد این دسته به روایت از سلیمان می نویسد: "هرچه دستت قدرت انجامش را دارد، انجام بده، زیرا در قبری که تو راهی آن هستی، نه کاری هست، نه اندیشه ای، نه دانشی و نه حکمتی.". تولستوی اکثر افراد طبقه خود را طرفدار همین راه می داند ولی خود را به هیچ وجه با آن همدل نمی یابد : "آن رخوت ذهن آنان را نداشتم و نمی توانستم آن را به طور مصنوعی در خودم بوجود بیاورم".

"راه سوم راه نیرو و انرژی است. در این راه با پی بردن به شرّ بودن و بی معنایی زندگی، آن را از میان بر می داری". به گفته ی او معدود افراد نیرومند و ثابت قدمی هستند که این گونه عمل می کنند. آن ها پی برده اند که زندگی  شوخی احمقانه ای است که آنان را به بازی گرفته است و با درک اینکه مردن بهتر از زنده بودن است، بلافاصله به این شوخی پایان می دهند. او با نگاه به تجارب این افراد می نویسد: "در اکثر موارد افراد در بهترین دوره زندگی به این شیوه عمل می کنند، هنگامی که نیروی روانی شان در اوج شکوفایی است و عادت های خوارکننده عقل هنوز زیاد نیست". او در آن دوران این راه را سرافرازانه ترین راه می دانست ولی در درونش کشمکشی بود که اجازه چنین کاری را به او نمی داد.

"چهارمین راه، راه ضعف است. در این راه با پی بردن به شر بودن و بی معنایی زندگی به کشاندن بار آن ادامه می دهیم، با آنکه از پیش می دانیم این کار هیچ حاصلی در پی نخواد داشت". افراد این گروه می دانند مرگ بهتر از زندگی است ولی قدرت ندارند خردمندانه عمل کنند و خودشان را بکشند". تولستوی به خود نگاه می کند و می نویسد: "من در این گروه قرار داشتم".

او با نگریستن به این زمینِ بازی و با نگاهی پر از سرزنش و افسوس، خود را در کنار شوپنهاور، سلیمان و بودا از کسانی می داند که جرأت خودکشی ندارند و این بزرگترین تناقض زندگی آن هاست. پس عملاً باید همه تلاشش را صرف آمادگی برای خودکشی می کرد. او افراد دسته سوم را می ستود و خردمندی را در پیوستن به آن ها می دید. تولستوی اما خودکشی نمی کند؛ شاید از سر ترس، شاید هم از سرِ امید به فهمیدن چیز دیگری که زندگی را معنادار می کند و به آن جهت می دهد. هر چه هست، حرکتی صادقانه را آغاز می کند. بیش از نیمی از کتابِ اعتراف روایتی است از این تلاش و قدم های آگاهانه و مجدّانه تولستوی برای شناخت معنا و هدفِ احتمالی زندگی. خلاصه کردن این تلاش در نوشته ای کوتاه، سرزندگی و شورمندی را از آن خواهد گرفت، برای همین خواننده مشتاق را دعوت می کنم اگر با پرسش تولستوی همدل است و اگر با خواندن خلاصه ای که من از نیمه ی نخست کتاب او ارائه کرده ام، خود را با او هم مسیر می بیند، بی درنگ سراغ متن خود این کتاب برود و این تجربه را با تولستوی شریک شود. او با شروع از علوم تجربی که در آن دوران بیش از هر چیز به آن اعتماد دارد، آغاز می کند و سپس به هر جای ممکن سرک می کشد، از بسیاری ناامید می شود و در کمال تعجب معنادار زیستن و کشف حقیقت امیدبخش زندگی را در جایی می یابد که هیچ انتظار آن را نداشته است. او در میانه این راه از خود می پرسد: آیا تجربه همه نوع بشر از زندگی با تجربه من و افراد هم طبقه ی من یکسان است؟ آیا ما واقعاً به لزوم خودکشی اطمینان داریم و فقط قطعیت کافی برای انجامش را نداریم؟ و آیا زندگی همه انسان ها در یکی از آن چهار دسته خلاصه می شود؟ همین پرسش ها مسیر جستجوی او را تا حد زیادی تغییر می دهد.

مهمترین ویژگی تولستوی در پیمودن این مسیر صداقت و صرافت طبعی است که از خود نشان می دهد. او با واقع بینی و پرهیز از وابستگی فکری، همه چیز را به تیغ نقد می کشد و حتی آن زمان که به حقیقتی می رسد به هیچ وجه فارغ دلانه خود را به دست آرزو اندیشی و بی خبری که بلیه رایج در میان ما انسان هاست نمی سپارد.

 ترجمه خوب و خواندنی آبتین گلکار از کتاب اعتراف که با دقت و خوش ذوقی در میان مجموعه "تجربه و هنر زندگی" انتشارات گمان قرار گرفته، اخیراً از سوی این انتشارات وارد بازار شده است.

پانوشت: لینک این مطلب در سایت فرارو

جستجوی معنا به روایت تولستوی


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 

دوستی تعریف می کرد که در حال تماشای یکی از شبکه های مذهبی ماهواره ای بوده که کسی زنگ می زنه به شبکه و میگه چرا با این بحران کم آبی، علما نمیرن نماز بارون بخونن؟ کارشناس برنامه که خودش هم روحانی جاافتاده ای بوده میگه: به خاطر اینکه اگر برن بخونن و بارون نیاد ایمان مردم سست میشه. به نظرم کمتر چیزی بتونه شکاکیت و عدم اطمینان نهفته در باورهای خیلی از مؤمنین سنّتی ما و روحانیون رو به این خوبی نشون بده. دو نکته توی بیان این عالم دینی وجود داره: یکی همین عدم اطمینان به کارکرد عینی مناسک دینی که البته در چارچوب مفهوم دعا در دین هم خیلی چیز بعیدی نیست چون بالاخره قرار نیست خدا همه دعاها رو مستجاب کنه و دیگه اینکه روحانیون بهتر از هر کسی می دونن ایمان بسیاری از مردم اونقدر سسته که با وزش کوچکترین نسیمی از تردید در معرض فروریختنه.

البته دوست ما رندتر از این حرف هاست، می گفت می خواستم زنگ بزنم و بگم لازم نیست جلوی مردم بخونید، برید در خفا بخونید. نکنه از ایمان خودتون هم می ترسید.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |


با تلقی دوگانه انگاری که ما تربیت شده‌های سنت‌های دینی داریم (باور به تمایز نفس و بدن) و با ممنوعیت‌ها و محدودیت‌های دینی یا اخلاقی یا عرفی یا زیبا‌شناختی پیرامون امر تنانه که ما در فرایند بالیدنمان در بستر فرهنگ درونی کرده‌ایم، آیا واقعاً آنچه از بدن‌هایمان می‌شناسیم‌شناختی قابل اتکاست؟ چه آدمی نفس و بدنی آمیخته به هم باشد، چه به قول متکمان بدنی کثیف آمیخته در بدنی ظریف باشد و چه یکسره همین تن و آگاهیِ حاصل از آن باشد، در هر صورت تصور می‌کنم ما آنچه در جریان است را درست درک نکرده‌ایم. نگاه ابزار انگارانهٔ ما (لااقل خود من) به بدن‌هایمان در عین وابستگی عمیق و شدیدمان به بدن‌های خودمان و دیگران (که ابژهٔ مهر و دلبستگی و دلتنگی و خیلی چیزهای دیگر است) معمای عجیبی را پیش می‌نهد. هر بار که تن عزیزی را به خاک می‌سپاریم همه این پرسش‌ها به سراغم می‌آیند و تا مدت‌ها‌‌ رهایم نمی‌کنند؟ ما چه چیز را خاک کرده‌ایم و خودمان درگیر چه چیزی هستیم؟ گمان می‌کنم این غریبگیِ با تن که امری مشترک در سنت‌های دینی و فلسفی گوناگون است، تصور ما از انسان بودن را به گونه‌ای خاص کانالیزه کرده است. مرگ، بُعد مکانی و دلتنگی، سکس، خوردن، درد و لذّت و بسیاری دیگر از تجربه‌های روزمره ما آدمیان، چالشی است پیش روی تصور ابزارانگارانه و دوگانه انگاری که از بدن‌هایمان داریم ولی به سختی از این نسبت پرسش می‌کنیم و آن را جدی می‌گیریم. بدن‌هایمان، همین تن‌هایی که در معرض آسیب‌های گوناگون و لذت‌ها و دردهای فراوان‌اند و آگاهی و حیات ما در بستر آن‌ها محقق می‌شود، خیلی بیش از این‌ها به تأمل نیاز دارند. گاهی اوقات فکر می‌کنم اولین گام در کشف هرگونه حقیقتی، نه بی‌توجهی به تن و‌‌ رها کردن آن، که توجه به آن و تلاش برای شناخت آن است. تا آنجا که به درک انسانی می‌آید آدمی از همین تن شروع می‌شود، در همین تن تحقق می‌باید و روزی که می‌میرد همین تن است که می‌میرد. در ورای آن هر چه باشد، شناختش از همین تن آغاز می‌شود.

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

  

یک فضایی در سال‌های لیسانس ما و بچه‌های قبل از ما بود که کسی نمی‌گفت فلانی دوره ش تموم شده پس نوشته هاش ارزش خوندن نداره یا سخنرانی هاش ارزش شنیدن نداره. از سیدجمال می‌خوندیم تا شریعتی و بازرگان و مطهری تا سید حسین نصر و سروش و شبستری و داوری و شایگان و ملکیان و نیکفر و خیلی جدیدتر‌ها. اینطور نبود که بگیم الان دیگه بازرگان دورش گذشته یا دیگه حالا آدم از سیدجمال چی یاد می‌گیره یا حتی: «ای بابا سید قطب و غزالی چی می‌گن این وسط؟» اما این روز‌ها بچه‌های تازه دانشجو شده سراغ خیلی کار‌ها نمی‌رن چون «دورشون گذشته»، چون «زمانه عوض شده و مسائل اون‌ها دیگه مسئله ما نیست» یا اینجور بهانه‌ها. خیلی هاشون حس می‌کنن مجتهد شدن و عاره براشون که کتاب مطهری یا شریعتی دست بگیرن یا سروش بخونن. حس خوبی نسبت به این وضعیت ندارم. این وضعیت شاید به کاستی‌های ما قبلی‌ها و قبل تری‌ها بر می‌گرده. کاش به جای فضیلت غرور بتونیم فضیلت تواضع رو به این دانشجویانِ تازه و پرشور منتقل کنیم و به جای رذیلت تنبلی و کم خوانی و خود_عالم ِ مطلق پنداری و خود_روشنفکر پنداری، فضیلت پرکاری، پرخوانی و حقیقت طلبی را از خودمان نشان بدهیم تا آن‌ها هم یاد بگیرند و عمل کنند.

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |


۱. کودک در مرحله‌ای از رشد هنوز به این درک نرسیده است که بتواند اشیاء از جمله پدر و مادر را از «من» تشخیص دهد. روانکاوان این مرحله را با وصف خودشیفتگی نامحدود دوران کودکی می‌شناسند؛ زمانی که کودک هر چند به ایگوی خود دسترسی پیدا کرده است اما هنوز نمی‌تواد وجود اشیاء و رابطه‌ها را مستقل از خود تشخیص دهد. 

۲. یکی از مهم‌ترین عناصر سنت‌های عرفانی گوناگون، تلاش فرد سالک برای فنای فی الله است. فرد طی سیر و سلوک شخصی از منیّت خویش خالی می‌شود و یکسره خود را با تمام عناصر و اجزا و اوصاف و توانایی‌ها و تاریخچه و خلاصه همه چیزش در ذات واحد اشیاء و در هستی لایتناهی الهی درمی بازد. فرد در این حرکت، تشخص‌اش را از دست می‌دهد و با فنای در ذات الهی به نوعی جاودانگی و خلود دست می یابد. به نظر می‌رسد نه فقط عرفا که خیلی از ما انسان‌های معمولی هم با این ایده ارتباط برقرار می‌کنیم و آن را درک می‌کنیم و شاید تمایل پنهان و آشکار بسیاری از ما به آموزه‌های عرفانی و سلوک عارفانه و حتی خود عارفان از این جهت باشد. 

حالا بیایید این دو مسئله را در کنار هم بگذاریم و کمی فکر کنیم: در ابتدا همه چیز «من» است و دیگران و اشیاء  و سایر اجزای جهان، هیچ استقلالی از فرد ندارند. بعد کودک ذره ذه و گام به گام به تمایز‌ها پی می‌برد: ابتدا تمایز اشیاء و انسان‌ها به مثابهٔ شیئ؛ در مراحل بعدی، تمایز آدم‌ها از او  و استقلال آن‌ها از یکدیگر  به مثابهٔ فرد انسانی. اینگونه می‌شود که انسان از مرحله‌ای که تنهایی هیچ معنایی ندارد، چون همه چیز خود اوست و او خدای عالم است به مرحله تمایز‌ها و تفاوت‌ها و درک تنهایی پا می گذارد. با رشد بیشتر، تنهایی او نیز بزرگ‌تر و عمیق‌تر می‌شود و کم کم این میل در درونش پدید می‌آید که این تنهایی وجودی را به طریقی و با تلاشی از میان بردارد. اما او میوهٔ آگاهی را خیلی پیش‌تر خورده است. انسان دیگر همه چیز را فهمیده و به تمایز‌ها و تفاوت‌ها پی برده است. پس این بار چاره در حل کردن چیز‌ها در خود نیست، بلکه باید خود را در چیز‌ها کند تا از هر آنچه مایهٔ تفرّد و تنهایی اوست خالی شود. اینگونه انسان می‌تواند بار مسئولیت و تنهاییِ ناشی از «فرد شدن» را از دوش خود بر زمین بگذارد. این هم شاید نوعی خود شیفتگی است: اینکه وقتی فرد نمی‌تواند همه چیز را ذیل «من» خود بگنجاند، من ِ خود را در همه چیز حل کند و از آن پس نشانه‌ای از او در همه چیز یا نشانه‌ای از همه چیز در او باشد. هر چه هست، به نظر می‌رسد این دو مرحله از رشد آدمی که شاید بتوان از دومی به عنوان مرحلهٔ دینی یا مرحله عرفانی یاد کرد، شباهت‌های زیادی با هم دارند. گویی انسان تمام عمر نمی‌خواهد و نمی‌تواند با این جهان که همه چیزش جدای از اوست و او در میان آن تنهاست کنار بیاید.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

خواب‌های آشفته‌ای که می‌دید طاقتش را طاق کرده بود. بیشتر هم می‌خوابید. بیشتر هم خواب می‌دید. وقتی تنهایی روی آدم فشار بیاورد بیشتر می‌خوابد. البته همهٔ آدم‌ها اینطور نیستند. بعضی‌ها وقتی غمی دارند یا تنها هستند خوابشان نمی‌برد؛ بی‌خواب و خوراک می‌شوند. می‌نشینند یک گوشه خانه و زل می‌زنند به دیوار؛ مثل فیلم‌ها. اما او از آن دسته آدم‌ها نیست. گاهی فکر می‌کند فیلم‌ها را هم از روی زندگی آدم‌ها می‌سازند. اما وقتی به زندگی خودش نگاه می‌کند می‌بییند همه چیزش یک جور مسخره‌ای متفاوت از بقیه است. وقتی تنها و غمگین است بیشتر می‌خوابد. بیشتر خواب می‌بیند. بیشتر خواب هواپیمایی را می‌بیند که نمی‌داند در حال بلند شدن است یا فرود آمدن یا حتی سقوط کردن. خواب که منطق ندارد. یک هو از داخل این هواپیما می‌رود به بچگی هاش. به یک بار که برای مادرش کدو سرخ کرده بود و چون نمی‌دانست کدوی سرخ کرده دقیقاً چه شکلی است، همه را تقریبا سوزانده بود. بعد رفته بود سر امتحان ریاضی دبیرستانش و مانده بود بعد این همه سال هنوز امتحان این درس را نداده؛ و در اضطراب امتحان است که یک هو سر از سردخانهٔ بیمارستان در می‌آورد و می‌بیند همه فامیل هاش که فوت کرده‌اند آنجا دور میزی نشسته‌اند و چندتای دیگر هم که هنوز زنده‌اند؛ یک صندلی خالی هم گذاشته‌اند برای او. اضطراب، امید، شادی، مرگ و دوباره اضطراب. بعد از این همه خواب دیدن خط کلی خواب‌هایش را پیدا کرده.


دیروز اما خوابش نمی‌برد. هرکار می‌کرد نمی‌شد. بیدار بود و نشسته بود به خواندن داستانی که یکی از دوستانش داده بود برای نقد کردن. داستان خوبی بود. آدم‌های غمگین و تنها هم را خوب می‌فهمند. او هم باید مثل شخصیت اصلی داستان کاری می‌کرد. جایی می‌رفت، چیزی را تغییر می‌داد. فلسفیش این می‌شد:" از بودن خسته بود. زندگی بر دوشش سنگینی می‌کرد." کاش امکان تولد دوباره‌ای بود. احساس کِرمی را داشت مثل شخصیت اول داستان ِ دوستش که پیله‌ای تنیده به دور خودش اما هیچ امید رهایی از این پیله ندارد. همیشه از جای تنگ و تاریک می‌ترسید و می‌ترسید این پیله‌‌ همان قبری باشد که قرار است توی آن خاکش کنند. کاری نکرد. برای تولدی دوباره خیلی خسته بود. خیلی خسته بود. خوابید. دوباره مثل همیشه وقتی تنها و غمگین می‌شود خوابید. خواب می‌دید زندگی بیدار شدن، پی بردن به تنهایی، غمگین شدن و دوباره خوابیدن است. کاش لااقل یک بار هم که شده می‌فهمید کدو دقیقاً کی سرخ می‌شود؟ هواپیما فرود می‌آید یا بلند می‌شود و آن‌ها که زنده‌اند هنوز ولی توی سردخانه‌اند، چرا آنجا هستند و چرا برای او صندلی خالی گذاشته‌اند؟ خواب می‌دید خسته است و خوابیده.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |


خلاصه اش این است: ما نیاز داریم در صورت خطا کردن، بی آنکه واقعیت را تحریف کنیم یا اصولمان را دست کاری کینم، خودمان را ببخشیم. اما تفصیل این مدعا:


ما آدم‌ها گاهی اوقات خطا می‌کنیم. و البته منظورم از خطا، کاری است که یا قبل از انجامش می‌دانیم نادرست است و انجامش می‌دهیم، یا کاری که از پیش نمی‌دانیم ولی وقتی انجامش می‌دهیم، پی می‌بریم که نادرست بوده و نباید انجامش می دادیم. در هر دوی این حالات یک سری تعارضاتی در روانمان شکل می‌گیرد که مایهٔ تنش  و اضطراب می‌شود. در اینجاست که می‌گویم ما باید یاد بگیریم خودمان را ببخشیم. در واقع ما نیاز داریم خودمان را ببخشیم وگرنه نمی‌توانیم با بار گناه یا عذاب وجدان ناشی از ارتکاب آن خطا شب و روز خود را با آرامش سپری کنیم. اما آن تعارض و تنش روانی کدام اند و چطور باید خود را بخشید؟ 

شاید یکی از مهم‌ترین دلایل ایجاد تنشِ بعد از ارتکاب خطا این است که نمی‌توانیم بپذیریم ما آن خطا را مرتکب شده‌ایم. در واقع هر کدام از ما تصوری از خودمان داریم و فعل خطایی که مرتکب می‌شویم، تیغی می‌شود کشیده شده بر صورت این تصویر. اغلب ما و تأکید می‌کنم اغلب ما تصور خوبی از خودمان داریم و نمی‌خواهیم این تصور خدشه‌ای بردارد. برای همین وقتی خطایی مرتکب می‌شویم، خود را در میانه پذیرش آن خطا و این تصویر خوب در تنش و اضطراب می‌یابیم. باید کاری کرد. ماندن در این میانه طاقت فرساست. شاید عذاب وجدان را هم بتوان به همین تعارض تقلیل داد. در حقیقت معذب می‌شویم از تحققی که با انجام این کار پیدا کرده‌ایم و از فاصله‌ای که از خودِ ایدئالی مان داریم. وجدان ِ ناآرام محصول روانی است که خود را با هنجارها و اصولی (چه درونی شده از بیرون و چه ساخته و پذیرفته خود) می‌سنجد و خود را از آن‌ها دور می‌بیند. برای همین است که به اضطراب می افتد و نا آرام می شود. 

اما بخشش چگونه است؟ خیلی از اوقات ما خود را نمی‌بخشیم، بلکه واقعیت  یا اصولمان (و به تعبیر دقیق‌تر، تفسیرمان از آن‌ها) را دست کاری می‌کنیم. تصویر خود را در آینهٔ فعلی که مرتکب شده‌ایم می‌بینیم و از ناپسندی این تصویر به ستوه می‌آییم. پس سنگ بر می‌داریم و آینه را می‌شکنیم تا دیگر این خود ناخوشایند را به چشم ما نیاورد. مثلاً می‌گوییم :" مجبور بودیم این خطا را مرتکب شویم؛ دیگری مجبورمان کرد، جامعه مجبورمان کرد، فشار اقتصادی، جبر فیزیولوژیک، ضرورت تاریخی و هزار و یک چیز دیگر." یا با خودمان دوباره و چندباره آن موقعیت را مرور می‌کنیم و می‌گوییم :" نه، من واقعاً مرتکب خطایی نشده ام. در حقیقت کاری که من کردم خطا نبود. در آن شرایط درست‌ترین کار بود. یا می‌گوییم این رفتار من خطا نبود چون مصداق آن قاعده کلی نبود. مثلاً دروغ نگفتم. چون اینجا اگر دروغ نمی‌گفتم فلان یا بهمان می‌شد. پس این کار من دروغ نبود و وضعیتی که در آن گیر کرده بودم مصداق بدیِ دروغ گفتن نبود." خلاصه اینکه یا به جبر متوسل می‌شویم، یا به محدود بودن شناختمان در زمان انجام فعل و یا دستکاری در تعیین مصداق. یا حتی به سراغ هنجار‌ها و اصولمان می‌رویم و آن‌ها را به چالش می‌کشیم: " اصلاً چه کسی گفته نباید فلان رفتار را کرد. اصلاً همه می‌کنند چرا من نکنم. اگر من نکنم دیگری می‌کند. اصلاً این حرف‌ها مال قدیم بوده نه مال زمانه ما. اصلا چه کسی گفته خوبی و خوب بودن یعنی این؟ و ...".  خلاصه اینکه می‌افتیم به جان باور‌ها و اصول پذیرفته شده‌مان (که البته  چنین کاری به طور کلی بد نیست). اما چیزی که من می‌خواهم بگویم این است که ما ناگزیریم از ترک این تنش و اضطراب و تعارض. یا باید به کارهای بالا متوسل شویم یا بی‌آنکه پنجه در صورت واقعیت بکشیم یا ذخیرهٔ باور‌ها و اصولمان را تار و مار کنیم، خودمان را ببخشیم. به گمان من این راه بهترین راه است. ما نیاز داریم با پذیرش خطاکاری خودمان و بی‌هیچ تلاشی برای نفی خطا یا دستکاری در باور‌هایمان، خطای خودمان را بپذیریم و بپذیریم که کامل نیستیم، که معصوم نیستیم، که جایز الخطا هستیم و بپذیریم که می‌توانیم پس از ارتکاب این خطا، آن را ببخشیم ولی فراموشش نکنیم. ما نیاز داریم خودمان را در عین پذیرش تمام و کمال خطاکاریمان ببخشیم تا هم ارتباطمان با واقعیت که جانِ یک زندگی سالم است را از دست ندهیم و هم از اضطرابی جانکاه بیرون بیاییم. 

خیلی از ما این کار را بلد نیستیم و چه عذاب‌ها که نمی‌کشیم. چه دروغ‌ها که به خودمان و دیگران نمی‌گوییم. چه تلاش‌های پیچیده‌ای که برای فریب خودمان و دیگران نمی‌کنیم و چه توهمات خودخواسته‌ای را در خودمان و دیگران که دامن نمی‌زنیم. خیلی از ما چون بلد نیستیم خودمان را ببخشیم، راه طولانی‌تر و پرهزینه‌تر را انتخاب می‌کنیم و پس از مدتی، آنگاه که دیوار سخت واقعیت را دوباره در برابر خود دیدیم، یا با پوچی حاصل از بی‌اعتبار شدن ارزش‌هایمان مواجه شدیم، تازه می‌فهمیم بخشیدن و فراموش نکردن و عهد بر تکرار گذاشتن، راه ساده تری بوده که ما دیدیم و انتخاب نکردیم.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |


امروز داشتم کتاب درسگفتارهای فلسفه سیمون وی رو می‌خوندم. وقتی نگاه آدم متفاوت باشه، در مورد هر چیزی حتی یک منظره هم که حرف بزنه این تفاوت نگاه خودش رو نشون می‌ده. سیمون وی تو این کتاب مسائل فسلفی رو از منظر خودش و با نظم و ترتیب خاص خودش مطرح می‌کنه که به نظر من خیلی خوب و جذابه. یه جای همین کتاب یه جمله‌ای داره به این صورت:

 

«He who acts truthfully finds the light»

 

وقتی اینو می‌خوندم همه حواسم به این بود که ببینم چه توضیحی برای لفظ truthfully میاره. راستش به نظرم همه چیز در همین truthfully نهفتست. گاهی فکر می‌کنم تنها آرزوی من اینه که لحظه مرگ بتونم بگم من صادقانه و با تمام توان تلاشم رو کردم. آرزوی فوق العاده بزرگیه برای آدمی مثل من و حس می‌کنم الآن اگر بمیرم نمی‌تونم چنین چیزی رو بگم. خیلی اوقات خواست آدم‌های ضعیف از عملشون جلوتره. شبیه همین تعبیر سیمون وی تو قرآن هم هست. خلاصهٔ حرف اینه که کسی که تمام تلاشش رو صادقانه و بدون تنبلی و پنهان کاری و غرض ورزی بکنه، حتماً به حقیقت می‌رسه یا به تعبیری همونی که در نتیجه تلاشش بهش می‌رسه، هر چی هست حقیقته. یا به تعبیر سومی وقتی نمی‌رسی یعنی صادقانه و با جدّیت تلاش نکردی، پس به جای آه و ناله کردن و از دوری حقیقت گفتن، روی خودت کار کن و با تمام توانت صادقانه تلاش کن. اینکه نمی‌رسی برای اینه که یه جای کارت می‌لنگه. حالا اینکه منظور از حقیقت چیه فراوون جای بحث داره. منظور از این تعابیر یک جور بحث رَوِشیه. یک جور تذکر و تنبه دادن توش هست.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

یکی دو هفته ای بود که هر لحظه فکر می کردم همین الان است که تلفن زنگ بزند و کسی از پشت خط خبر بدی بدهد. دقیقاً 23 روز شد از روزی که آقاجون راهی بیمارستان شد. آقاجون همه 10 سال گذشته را با ما زندگی کرده بود و تا همین 23 روز پیش تقریباً سالم ِ سالم بود. امروز صبح بالاخره تلفن به صدا در آمد و مادرم از پشت خط خبری که هیچ کدام دوست نداشتیم بشنویم را لابلای گریه هاش داد. راستش به خاطر گریه ها هیچ چیز از حرف های مادرم نفهمیدم، فقط همین دو جمله تکان دهنده : "آقاجون رفت. محمود آقاجون رفت." یک هو دلم ریخت. باور نمی کردم و الآن که مشهد هستم هنوز هم باور نمی کنم.من هیچ وقت مرگ را باور نکرده ام. مثل بچگی هام حس می کنم کسی که می رود پشت دیوار ( حالا هر دیواری) فقط دیده نمی شود وگرنه هست و هر لحظه ممکن است دوباره بیرون بیاید؛ در اتاقش را باز کند و در حالی که لبخند همیشگی اش را بر لب دارد بگوید: "چای می خوری بابا؟"  و برود از سماور همیشه روشن خانه دو تا چای داغ بریزد با نبات و بگوید: "بیا چای ناب داریم قربان" و بعد من که کشته مرده ی این چای خوردن های عصرانه با آقاجون هستم، گلستان و دیوان حافظ را بزنم زیر بغلم و در حالی که چای می خوریم، برای صدمین بار حکایت های سعدی را بخوانم و بعد یکی دو تا غزل هم بخوانم و آقاجون دوباره بگوید : "خدا رحمتشون کنه بابا، بزرگ بودن، همش حکمته."  بعد با هم بحث کنیم که حافظ سخت حرف می زند و سعدی خیلی راحت تر و قابل فهم تر و آقاجون بگوید که "همشون بزرگ بودن، همشون اهل معنا بودن." هیچ وقت مرگ را باور نکرده ام، نه آن وقتی که مادرجان رفت، نه آن وقتی که عمه رفت و نه حالا که  آقاجون رفته است. از وقتی آمده ام مدام حس می کنم الآن دوباره از در اتاقش بیرون می آید و شال و کلاه کرده آماده ی حرم رفتن می شود و می گوید: "بابا، نمیای بریم حرم؟" و من که لذت می برم از این همراهی، کتاب و دفترم را ول می کنم و راه می افتم سمت حرم و در راه با هم در مورد قدیم، خیابان های قدیم و آدم های قدیم حرف می زنیم.

دل تنگم. مرگ آرام آرام خودش را می رساند به شادی های آدم، به روزهای معمولی آدم ، به عزیزترین های آدم و بعد می بینی همه چیزت تیره و تار شده و تو که همیشه دچار مرگ اندیشی هستی دوباره آرام آرام سر می خوری به سمت مغاک همیشگی مرگ و دوباره و چندباره می میری.

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |


نمی‌دانم فقط ذهن من اینطور آلوده شده است یا واقعاً فضای این سال‌ها پر از مقولات روان‌شناختی و تشخیص‌ها و علت یابی‌های روان‌شناختی شده است؟ راستش من نه فقط با روان‌شناسی و توجه به آن مخالف نیستم بلکه آن‌ها که من را می‌شناسند و حتی شما که یکی دو نوشته یا بیشتر با این وبلاگ همراه شده‌اید هم از این تمایل و گرایش فکری و مطالعاتی من به روان‌شناسی باخبر هستید. اما چیز آزارنده‌ای در این گرایش به روان‌شناسی هست که هنوز دقیق نمی‌دانم بگویم خوب است یا بد، هر چه هست، هر از چندگاه آزارم می‌دهد. حالا اگر کمی بیشتر، یعنی نه فقط قلمرو علت یابی‌های روان‌شناختی به طور کلی، بلکه وارد حوزه تحلیل‌های روانکاوانه هم شده باشید، اوضاع از این هم خراب‌تر می‌شود. بگذار صریح بگویم: تمایلی در میان خیلی از ما هست که مقولات پیچیده انسانی را به مقولات روان‌شناختی و فیزیولوژیکِ شناخته شده تقلیل بدهیم و آن‌ها را از رازآمیزی تهی کنیم. یعنی در واقع روش علمی ِ تجزیهٔ یک کل مرکّب به اجزایش یا یک وضعیت به عناصر سازنده‌اش را انجام می‌دهیم، بعد که شرحه شرحه‌اش کردیم، سیمپتوم‌ها (علائم و نشانه‌ها) را یکی یکی در می‌آوریم و می‌گردیم دنبال بیماری، اختلال یا زمینهٔ سازنده متناسب با آن. بگذار کمی کلی تر بگویم: تبیین، چه از نوع روان‌شناختی یا جامعه‌شناختی یا زیست‌شناختی یا اقتصادی‌اش و ... اش مدام عرصه را بر رازآمیزی و کلیّت تنگ می‌کند. دقیق نمی‌دانم این روحیه از کجا و چرا نشأت می‌گیرد، اما هر چه هست مدام رو به رشد است. کار به جایی می‌رسد که نه فقط دیگران، که دیگر خودت هم ناظر و تحلیل گرِ خود می‌شوی؛ مدام علائم رفتار‌ها یا باورهات را می‌کاوی و پیش از آنکه دیگری برچسبی به تو بزند، خودت خودت را ذیل گروه و دسته و طبقه و عنوانی قرار می‌دهی. همین هم می‌شود که خیلی از احساس هات، خیلی از افکار دلنشین و لطیفت سر برنیاورده خفه می‌شوند. نطفه افکار و عواطفت را با این تبیین کردن، با این در مقولات گنجاندن از بین می‌بری. راستش گاهی از خودم می‌پرسم چرا اینطور شده ام که وقتی رمان می‌خوانم مدام به دنبال تحلیل روانی نویسنده‌اش هستم؟ چرا وقتی با سیاستمداری روبرو می‌شوم، مدام ذهنم می‌رود سراغ محرک‌های رفتاری و مطلوبات روانی فردی‌اش؟ چرا حتی وقتی می‌خواهم عبادت کنم، خودم را از دید یک روان‌شناس، روانکاو، جامعه‌شناس یا حتی زیست‌شناس می‌بینم؟ حس می‌کنم اینقدر این وضعیت ِ شاید خودساخته روی من فشار آورده است که حتی نمی‌توانم به خوبی شرحش بدهم. بگذار خلاصه اش کنم: به نظرم از دید خیلی یا لااقل بعضی از ما، تبیین جای درستی و غلتی را گرفته است. درست و غلط بی‌معنی است، زیبا و زشت چندان فرقی ندارد، کافیست بدانی چرا اینطور شده است، کافیست بتوانی آن را بفهمی، ذیل مقوله‌ای قرار دهی، کافیست علتش را بفهمی یا بیماری و مشکلش را تشخیص بدهی. دیگر همه چیز تمام شده است. دیگر چیز پیچیده و رازآمیزی و درست و غلطی باقی نمی‌ماند. جهان را باید خالی کرد، سبک کرد، بار اضافی و محتویات بیهوده‌اش را باید دور ریخت. این میل ِ شدید به تببین کردن خصوصاً روانشناختی‌اش که یک جور علم زدگی است انگار شده است بدیل آرمان خواهی، زیبایی دوستی، حقیقت طلبی و ارتباط عمیق با خویشتن؛ شده است بدیل هر مقوله ارزش داورانه یا زیبایی شناختی یا راز ورزانه ای.

 

 این قصه در مورد من یکی که خیلی صادق است. مدت هاست سعی می‌کنم نوشته‌ای برای دلم بنویسم ولی تا شروع می‌کنم مدام خودم را و حرف هام را تحلیل می‌کنم. بد‌تر از این‌ها، عارضهٔ دیگری هم پیدا کرده‌ام. تا دست به نوشتن می‌برم یا خودم می‌گویم تو هم یکی هستی از هزاران و میلیون‌ها. موجودی هستی که حالات فکری‌ات محدود است به اوضاع و احوال زمانه‌ات. چیز بدیعی در کار نیست، حرف تازه‌ای نیست. هر چه بنویسی، همین الآن، در یک جای دیگر از همین شهر یا کشور یا دنیا، چندین نفر دارند عین آن را می‌نویسند یا می‌گویند. تو کپی‌ای هستی مثل خیلی‌های دیگر، تکراری و خالی از هی چیز جدید؛ تو یکی هستی از توده ی این زمانه. راستش حس می‌کنم باید کمی از خودم علم زدایی و به خصوص روان‌شناسی زدایی یا به تعبیر بهتر علم زدگی زدایی و روان‌شناسی زدگی زدایی کنم.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |


هیچ وقت پاییز و زمستان را دوست نداشته‌ام؛ خصوصاً زمستان را. اما وقتی سرمای زمستان هم بهانه‌ای می‌شود برای به یاد آوردن خاطرات شیرینی از گذشته، حس می‌کنی دلت نسبت به زمستان هم کمی نرم‌تر شده است. درنگ نمی‌کنی، لباس می‌پوشی و از خانه پدری‌ات بیرون می‌زنی و راه می‌افتی در خیابان‌هایی که از ۱۸ سالگی تا ۲۳ سالگی مدام در آن‌ها قدم زده‌ای. سرمای زمستان می‌شود رشته‌ای که تو را به خاطرات زمستان‌های آن سال‌ها وصل می‌کند؛ زمستان‌های سرد و سوزانی که تو در این شهر دانشجو بودی، سوداهای زیادتری از امروز در سر داشتی، ساعت‌ها با دوستی قدم می‌زدی و از خدا و دین و معنا می‌گفتی یا تنها قدم می‌زدی و فکر می‌کردی و به جای سیگاری که نمی‌کشیدی، بخار نفست را بیرون می‌دادی و می‌خندیدی. امشب که برای قدم زدن بیرون رفتم، همه این خاطرات و خیلی خاطرات دیگر برایم تداعی شد. مدت‌ها بود مثل آن روز‌ها، تنها در سرمای زمستانیِ مشهد قدم نزده بودم ( خیلی اوقات هوای مشهد از نیمه های پاییز، زمستانی و سرد می شود). خیلی چیز‌ها تغییر کرده بود. یکی دو جا عکسِ کاسب‌های محل را دیدم که تازه فوت کرده بودند؛ چند نفری از اهالی ثابت محل را دیدم و با تغییری که در چهره‌هایشان بود گذر زمان را حس کردم. از سر شب درگیر نوستالژی‌ام. درگیر ِ از دست رفتن گذشته و اینکه چرا اینقدر با چنگ و دندان سعی می‌کنم چیزی از آن ایام را نگه دارم، یا مدام با رضایتی رنج آور، حسرت آن ایّام را می‌خورم و به حال و آینده‌ام به دیدهٔ تردید می نگرم. نمی‌خواهم در تحلیل چنین احساسی دوباره از مرگ بگویم؛ به قدر کافی گفته ام. اینبار دوست دارم این مسئله را از منظر هویت فردی ببینم.

 

 دلبستگی به گذشته، به نظر یک جور دلبستگی و دغدغه فرد نسبت به بخشی از وجود خود اوست. ما بخشی از خودمان را در گذشته جا می‌گذاریم. مگر خود چیست؟ خود به تعبیر خیلی‌ها هستهٔ محوری و مرکزی‌ای ندارد، آنقدر در طول زمان تغییر می‌کند که نه این روان دیگر آن روان سال‌ها پیش است و نه این تن چیز چندانی از تن سال‌ها قبل را در خود دارد. خاطرات و دی ان‌ای و ژن‌ها و اطلاعات حیاتی فرد دست نخورده باقی می‌مانند ولی خیلی چیز‌ها که زائدهٔ زمان به آن‌ها گیر می‌کند، در گذشته می‌مانند و زمان که پیش‌تر می‌رود همراه فرد نمی‌آیند. صحبت این نیست که همه خودمان را در گذشته جا می‌گذاریم و حال و آینده‌مان را خودِ دیگری سپری می‌کند (چنان که عده‌ای باور دارند)، بلکه به نظر می‌رسد این باور حداقلی حقیقت داشته باشد که ما انسان‌ها نه به معنای مجازی که به معنایی حقیقی بخشی از خود را در گذشته جا می‌گذاریم و وجودمان پخش می‌شود بین گذشته و حال؛ هر لحظه از گذشته‌مان می‌شود حافظ بخشی از وجود ما. برای همین هم هست که گذشته می‌شود بخشی از هویت فردی ما، بخشی از خود ما که نگرانش می‌شویم، غصه‌اش را می‌خوریم، دلتنگش می‌شویم و گاهی اوقات وقتی خاطراتمان کمرنگ می‌شود، مضطربش می‌شویم. شاید حرفی که می‌زنم، بی‌معنی یا بی‌ارزش به نظر برسد. اما خلاصه‌اش این است که لااقل بخشی از مسئلهٔ احساسات ما در قبال گذشته، مسئلهٔ وحدت هویت فردی است. کسی که گذشته ندارد، به یک معنا خود ندارد و کسی که گذشته‌اش را گم می‌کند به یک معنا خودش را گم کرده است و کسی که گذشته‌اش را باز می‌یابد، به خاطر می‌آورد یاتداعی می‌کند در واقع خودش را باز می‌یابد و با خودش همنشین می‌شود.

 

من امشب با خودم همراه بودم. مثل اغلب آن شب‌ها تنها قدم زدم. کلاه سر نکردم تا گوش هام از سرما سرخ بشود، تا بشود عین‌‌ همان شب‌ها که بی‌کلاه بیرون می‌زدم و وقتی به خانه بر می‌گشتم گوش هام بی‌حس می‌شدند. امشب با خودِ آن روز‌ها و شب هام همراه شدم. مدام نگاهش به من بود و با صورتی جوان‌تر و شاداب‌تر مدام سؤالی را تکرار می‌کرد. می‌گفت: «محمود، از این روز‌ها تا آنجا که تو هستی، قدمی از قدم برداشته‌ای یا نه؟ چقدر جلو‌تر رفته‌ای؟» بعد نگاهم می‌کرد و  منتظر جواب می ماند و من که راستش حس می‌کردم قدمی از قدم برنداشته‌ام، جرأت نمی‌کردم حقیقت را به او بگویم؛ حس می‌کردم کم سن و سال و پرشور است؛ یا باور نمی‌کند یا دلش می‌شکند. خلاصه اینکه وقتی به خانه رسیدیم، تمام بدنم از سرما می‌لرزید ولی او انگار آتشی در درونش روشن باشد، گرم ِ گرم بود و با اشتیاق از خدایی می‌گفت که در همین نزدیکی هاست و دیر یا زود خودش را عیان‌تر از آنی که اکنون هست، نشان می‌دهد و به زندگیمان گرمی و امید می‌بخشد. من اما درونم سرد بود و تنها یک سؤال در ذهنم می‌گذشت: اینکه « آیا هنوز امید دارم یا نه؟»


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

هنوز باورش نمی‌شد که دختر رابطه‌شان را برای همیشه تمام کرده باشد. پیش از این هم چند باری حرفشان شده بود و مدتی از هم دور بودند ولی باز به هم برگشته بودند و همه چیز را گاهی حتی بهتر از قبل ساخته بودند. اما این بار با همیشه فرق می‌کرد. دختر برای همیشه همه چیز را تمام کرده بود. نه پای پسر دیگری در میان بود و نه قرار بود دختر به کشور دیگری سفر کند و نه حتی حرفی از مخالفت این و آن زده شده بود. دختر همه چیز را تمام کرده بود چون دیگر او را نمی‌خواست. چون برایش مثل روز روشن شده بود که هر چند او مهربان و دوست داشتنی است ولی قابل تحمل نیست؛ به درد رابطه‌ای طولانی مدت، به درد همسر شدن، پدر شدن و خیلی نقش‌های دیگری که یک مرد جدی و کامل می‌تواند داشته باشد نمی‌خورد. این را یک دفعه نفهمیده بود. کم کم و خیلی تدریجی حتی در عاشقانه‌ترین لحظات رابطه‌شان حس کرده بود. بعد آنقدر جمع شده بود که حالا دیگر برایش تقریباً روشن بود که با او آینده‌ای نخواهد داشت. حس می‌کرد اگر با او بماند می‌شود مثل زن‌هایی که همه زندگیشان را خودشان جمع می‌کنند و تنها دلخوشیشان که همسری مهربان و دوست داشتنی است، بعد از مدتی تبدیل می‌شود به عذاب روح و بار اضافه و مایهٔ درد سر. دختر می‌ترسید با پسر بماند و روزی برسد که وقتی به خودش نگاه می‌کند نه عشقی در درونش مانده باشد و نه توانی برای ادامه دادن. به نظر دختر، او پسربچه‌ای دوست داشتنی می‌رسید که اگر با او می‌ماند باید مادرش می‌شد. برای همین هم او را به مادرش پس داد و وقتی بعدازظهر شنبه هم را برای آخرین بار دیدند پیشانی او را بوسید و برای همیشه از او خداحافظی کرد. در حالی که دور می‌شد عمیقاً حس کرد تصمیمش درست بوده، چون پسر حتی بلند نشد تا خواهشی یا التماسی بکند یا حتی خشونتی از خودش نشان بدهد. فقط با بهت رفتن او را تماشا می‌کرد.

 

پسر هنوز باورش نمی‌شد؛ باورش نمی‌شد شیشه پر از اسید را در دستش نگه داشته تا وقتی دختر از خانه بیرون می‌آید، آن را روی بدنش بریزد. عهد کرده بود فقط روی بدنش. صورتش زیبا‌تر از آن است که جرأت داشته باشد خرابش کند. فقط روی لباس هاش می‌ریخت تا کمی از بدنش بسوزد؛ آن هم نه خیلی زیاد؛ اسید را به قدر کافی رقیق کرده بود. برای اولین بار حس می‌کرد به جای یک پسر بچه، مرد بزرگی شده است که می‌تواند همسر باشد، بچه داشته باشد و زندگی‌اش را اداره کند. حس می‌کرد اما دختر دیگر این را نمی‌فهمد. شاید هم اشتباه می‌کرد و‌‌ همان پسربچهٔ کوچک و دوست داشتنی اما ضعیف بود. حتی خودش را هم نمی‌توانست قانع کند. حتی نمی‌فهمید چرا اسید به دست جلوی در خانه‌ای ایستاده که خیلی اوقات با اشتیاق منتظر بود فرشته‌ای از آن بیرون بیاید. با خودش فکر می‌کرد شاید چون هر دوشان تنها یک بار عاشق شده بودند کار به اینجا کشیده است. اگر تجربه داشتند، اگر یکی دو بار شکست خورده بودند کار به اینجا نمی‌کشید. لابد یاد گرفته بودند چطور مشکلشان را حل کنند. سرش درد گرفته بود از این همه فکر و خیال. چشم دوخته بود به در خانه. یک لحظه حس کرد نمی‌داند واقعاً در خانه باز شده یا خیال می‌کند کسی در را باز کرده است. ضربان قلبش تند‌تر شده بود. حس می‌کرد همین حالاست که قلبش کنده شود. شیشه اسید را محکم در دستش فشار داد. کنار باغچه و پشت شمشاد‌ها ایستاده بود. دختر را دید که با‌‌ همان مانتوی عصر شنبه از در بیرون می‌آید. در شیشه اسید را باز کرد. می‌لرزید. گونه‌هایش سرخ شده بود. هر چه زور می‌زد نمی‌توانست پایش را از لبهٔ باغچه بردارد. انگار شمشاد‌ها سفت بدنش را چسبیده بودند. بوی اسید به مشامش می‌رسید. یاد بچگی هاش افتاد؛ وقتی که یک روز تابستان، اسیدی که پدرش برای باز شدن راه توالت خریده بود را روی فرش ریخته بود تا ببیند چه شکلی می‌شود و فرش سوراخ شده بود و اسید رسیده بود به زمین. ترسید، دختر دور می‌شد. دلش آشوب بود. حس می‌کرد دختری که هر لحظه از او دور‌تر می‌شود را از همه دنیا بیشتر دوست دارد و تصور قالی سوراخ شده و مادرش که جیغ می‌کشید یک لحظه از نظرش دور نمی‌شد. نفسش بالا نمی‌آمد. دختر ایستاد و لحظه‌ای برگشت. پشت سرش را نگاه کرد. نگاهی به ساعتش کرد و برگشت سمت خانه. انگار چیزی را جا گذاشته بود. نفسش بالا نمی‌آمد. دختر دوباره به در خانه رسیده بود و کلیدش را انداخته بود تا در را باز کند. یک لحظه شیشه اسید را بالا آورد تا آن را روی دختر بریزد و فرار کند. نتوانست، هر چه زور زد نشد. نفسش بالا نمی‌آمد. حس می‌کرد بیش از همیشه عاشق دختر است. یک لحظه تصمیم گرفت اسید را روی خودش بریزد. مشکلِِ این عشق خود او بود، چه بهتر که خودش را از بین می‌برد. یک لحظه دوباره به یاد قالی سوراخ شده افتاد و پدرش که دعواش می‌کرد. داشت بالا می‌آورد. حس می‌کرد بالاخره این اسید و این همه زور زدن و تقلا کردن باید نتیجه‌ای داشته باشد. اگر روی دختر نمی‌ریزد، لااقل خودش را بسوزاند. نمی‌توانست بپذیرد همهٔ این تلاش‌ها، این یک هفته دست و پا زدن و این همه ترس و لرز بیهوده باشد. اما نتوانست. بوی گوشت و خون و اسید ذهنش را پر کرده بود. یک لحظه حس کرد بدنش می‌سوزد. اما نه، کاری نکرده بود. ترسید، شیشه اسید را گرفت سمت باغچه. ترسید کاری دست خودش بدهد. باید اسید را می‌ریخت داخل باغچه. اما مگر قالی سوراخ نشده بود؟ پس لابد شمشاد‌ها هم از بین می‌رفتند. نه، گناه هیچ کس جز خودش نبود. شمشاد‌ها چه گناهی داشتند. شیشه را بالا گرفت. انگار بخواهد آن را سر بکشد. از لبه جوی پرید. شیشه را انداخت داخل جوی آب. اسید از شیشه شکسته بیرون ریخت و کف کرد. پسر با اضطراب به دست هاش، به شیشه اسید، به در خانه و شمشاد‌ها نگاه می‌کرد. اسید جوی پشت باغچه را پر کرده بود و همه جا را بوی اسید برداشته بود. پسر فرار کرد. حس کرد رازی دارد که اگر دخترک سر برسد بر ملا می‌شود. چند لحظه بعد، دختر که گوشی تلفن همراهش را در دست داشت، از خانه بیرون آمد. بوی اسید که با گل و لای جوی قاطی شده بود همه جا را پر کرده بود. دختر بینی‌اش را گرفت و در حالی که زیر لب چیزی می‌گفت به راه افتاد. پسر نفس نفس زنان به سر چهارراه رسیده بود.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |


من علاقه زیادی به زندگی نامه خواندن دارم. نمی‌دانم تا به حال زندگی نامه و اتوبیوگرافی چند نفر را خوانده‌ام؛ از شاعر و فیلسوف و داستان نویس بگیر، تا مبارز سیاسی، موسیقی‌دان، فعال اجتماعی و حتی مجرم و جانی و بزهکار و.... یک وسوسه عجیبی در من هست که زندگی دیگران و قصه‌هایشان را برایم مهم می‌کند. در این زندگی نامه‌ها بیش از اتفاقات و دستاوردهای فرد یا و موفقیت‌ها و شکست‌هایش، روابط او با دیگران برایم مهم است. مدام به دنبال سرک کشیدن به دنیای انسانیِ افراد هستم: آنجا که با دیگر انسان‌ها سر و کار دارند و بر آن‌ها تأثیر می‌گذارند یا از آن‌ها تأثیر می‌پذیرند. اما در این میان مهم‌ترین و پررنگ‌ترین رابطه‌ای که در بسیاری از نوشته‌هایی از این دست توجهم را جلب کرده و می‌کند، رابطهٔ فرد با مادر خود است. بگذار کمی جزئی‌تر بشوم تا بتوانم دقیق‌تر حرف بزنم. مثلاً فیلسوف‌ها را در نظر بگیر. چون فلسفه‌ها عموماً با جهان درونی فرد ارتباط دارند، رابطه‌های افراد با دیگران خصوصاً افراد اثرگذار زندگی‌هایشان مستقیم یا غیرمستقیمی بر اندیشه‌هایشان اثر می‌گذارد. برای همین هم در نوشتن زندگی نامه‌های فلاسفه، ناگزیر گریزی به روابط فرد زده می‌شود و اندکی از جزئیات آن سخن به میان می‌آید. باز هم بگذار جزئی‌تر بشوم و از رابطه فلاسفه با پدر‌ها و مادر‌هایشان بگویم. وقتی نگاه می‌کنی می‌بینی خیلی از فلاسفه بزرگ بیش از آنکه در تمام عمر درگیر پدرانشان باشند، با مادر خود، عقاید او و تأثیر عاطفی‌اش درگیرند. به عنوان مثال رد پای مادر کانت را خیلی‌ها به وضوح در نوشته‌های او می‌بینند و کسی که با کانت آشنایی دارد می‌داند چنین چیزی چقدر در مورد کانت و فلسفه شسته رفتهٔ او عجیب به نظر می‌رسد، نیچه، مارسل، شوپنهاور، فروید و خیلی‌های دیگر تا آخر عمر مستقیم یا غیرمستقیم تحت تأثیر و نفوذ مادرانشان بوده‌اند. به عبارت دیگر زنانی گمنام و نه الزاماً فرهیخته در پس ِ پشت نظام فلسفی یا روان‌شناختی یا آثار ادبی بزرگ قرار دارند و درگیری‌های این فیلسوفان، روان‌شناسان یا ادبای بزرگ از حضور چنین کسانی مایه و تأثیر می‌گیرد. این مطلب خیلی برای من عجیب بوده و هست؛ اینکه فرد هر قدر هم بزرگ، اثرگذار و با نفوذ باشد، و هر قدر نگاه نافذ و عمیقی به جهان داشته باشد، باز هم از نظر عاطفی و در جهان درونی‌اش خودآگاه یا ناخودآگاه با مادر که مهم‌ترین فرد کودکی اوست درگیر خواهد بود و این درگیری خود را نه فقط در سطح روابط که در جهان بینی کلی فرد و فلسفه زندگی‌اش انعکاس می‌دهد.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 

شبکه ی آی فیلم در فواصل مختلف، مصاحبه  تازه مسلمانانی را پخش می کند که عمدتاً پیش از این مسیحی بوده اند و هر کدام قصه ای از تغییر دینشان می گویند که  در نوع خودش دلنشین و جذاب است. عمده ی آن ها تجربه ای معنوی با اسلام و قرآن داشته اند یا تحت تأثیر حضور مسلمانی اخلاقی و دوست داشتنی، به دین او گرایش پیدا کرده اند. حالا اینکه عوامل روانشناختی و جامعه شناختی دخیل در تغییر دین چه هستند و چرا  ممکن است  یک نفر دینش را یک بار یا حتی دوبار و شاید چندبار در طی عمرش عوض کند، موضوع علی حده ای است که قصد ندارم در این نوشته به آن بپردازم. چیزی که در حین تماشای هر کدام از این مصاحبه ها مدام ذهنم را درگیر می کند، نیت سازندگان و پخش کنندگان آن است. این کار پس از انقلاب به سنت نسبتاً دیرپایی تبدیل شده است: اینکه تازه مسلمان شده ها را بیاورند و آن ها بگویند اسلام فلان و بهمان است و نتیجه این بشود که آی ملت مسلمان، آنچه خود دارید را از بیگانه تمنا نکنید که بیگانه هم چشمش به همین گوهر شماست و شما اگر جای دیگری دنبالش باشید، ره به بیراهه خواهید برد و ای کسانی که مسیحی هستید، یا مسلمانید و میخواهید مسیحی، بودایی یا هر چیز دیگری بشوید، اسلام بهترن منزل است. همه چیز در خودش دارد و هر دردی داشته باشید، درمان می کند. گاهی اوقات فکر می کنم نسبتی هست میان دین گریزتر شدن جوان ها و تمایل مبلغان مذهبی و متولیان سنتی و دولتی دین به ساختن چنین برنامه هایی و تبلیغ آن ها. اما نکته ای که به نظر می رسد این متولیان – با هر نیتی- توجه چندانی به آن ندارند این است که مخاطبان بالفعل این قبیل برنامه ها و مصاحبه ها و گفتگوها- در خوشبینانه ترین حالت- کسانی هستند که درد دین دارند، یا گمان می کنند دردی که دارند را دین پاسخ می دهد، یا تجربه ای از دین ندارند و نمی دانند دین به چه درد می خورد، یا نمی دانند اسلام چیست وچقدر خوب است و چه برتری هایی بر سایر ادیان دارد و از این حرف ها. اما خیلی از کسانی که این برنامه ها لابد برای راهنمایی آن ها ساخته می شود( جوانان دین گریز و بچه مذهبی های از دین زده شده) ، دین ندارند چون اصلاً درد دین ندارند، چون اصلاً گمان نمی کنند که دردی داشته باشند که دین درمانش می کند، ترجیح می دهند زندگی ها و مسائلشان را با علم و روانشناسی و پذیرش مسئولیت فردی و این ها رفع و رجوع کنند. یا کسانی هستند که اتفاقاً مسلمان بوده اند و زیادی هم مسلمان بوده اند، حالا یا کلاً درد دینشان را از دست داده اند و ترجیح می دهند آدرسشان را از کس دیگری بپرسند یا آنچه از دین انتظار داشته اند را در اسلام نیافته اند. یعنی اینقدر با کوچه پس کوچه های باورهای اسلامی آشنایی داشته اند که بپذیرند، این آن متاعی نیست که می خواهند. خلاصه اینکه ما با خیل کسانی مواجهیم که دین برایشان دارای اولویت نیست یا اسلام برایشان از سر زیسته شدن، بی معنی شده است و این قبیل برنامه ها هیچ به دردشان نمی خورد. تعداد این افراد هم کم نیست. روز به روز بیشتر هم می شود. اما متولیان دینی – که به نظر من بهترین تبلیغشان این است که دست از تبلیغ دین بردارند و مردم را به حال خودشان رها کنند- آدرس را عوضی گرفته اند برنامه هایی که می سازند آن مطلوبی که انتظار دارند را برآورده نمی کند.( البته اگر مطلوب سیاسی شان بر سایر مطلوب ها برتری نداشته باشد.)

 

 

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

پیش‌تر‌ها قصه ابراهیم خیلی درگیرم می‌کرد. همه این درگیری اما به فیلم هامون یا کتاب ترس و لرز کرکگور بر نمی‌گشت. کلاٌ یک نوع اضطرابی در ماجرای ابراهیم بود که به حال و هوای نوجوانی‌ام می‌خورد. آن روز‌ها زندگی را خیلی جدی می‌گرفتم. فکر می‌کردم هر چیز غیرجدی و غیرضروری‌ای را باید از زندگی حذف کرد. فکر می‌کردم ما نیامده‌ایم بازی کنیم یا وقت تلف کنیم. غذا هم که می‌خوریم باید در مسیر چیزی باشد، حتی وقتی می‌خوابیم باید از خستگی ِ کاری باشد که برای آن خلق شده‌ایم. برای همین زیاد غذاخوردن یا زیاد خوابیدن بی‌معنی بود. همه زندگی در نظرم همینطور بود و خلاصه یک جور جدیتی همراه با اضطراب و نگرانی از درستی تک تک این انتخاب‌ها در تمام نوجوانی و اوایل جوانی‌ام حکمفرما بود. برای همین هم زیاد سراغ ابراهیم می‌رفتم و مدام این داستان را بازخوانی می‌کردم. مدام به دنبال معانی تازه بودم. ابراهیم زندگی را شوخی نگرفته بود، ایمانش هم برایش جدی بود. و چقدر من آن ایام به دنبال ایمانی به دردخور بودم؛ ایمانی معنادار و گرما بخش. همه جا به دنبالش بودم، حتی در آیات عذاب. و خب در این میان کتاب ترس و لرز به دستم رسید. قرآن و ترس و لرز در کنار هم بنا بود ماجرای ابراهیم را برایم معنا کنند؛ قصه‌ای که هیچ وقت آن طور که باید برایم معنادار نشد. هر دفعه که بیشتر به آن فکر می‌کردم، حیرتم بیشتر می‌شد؛ از خدایی که چنین آزمونی می‌ کرد، از ابراهیمی که آن ندا را جدی می‌گرفت، از اسماعیلی که خود را به دست پدر می‌سپرد، از ایمانی که باید اینطور ازموده می‌شد، از چاقویی که نمی‌برید، از معجزه‌ای که باید اتفاق می‌افتاد تا کودک نجات پیدا کند، از مادری که هراسان بود و در پس زمینه همه این داستان نادیده گرفته می‌شد و هزار و یک چیز دیگر.

 

اما کم کم علاقه‌ام و آن همه شورمندی‌ام نسبت به ماجرای ابراهیم را از دست دادم. ماجرا زیاده از حد فرابشری بود. در جهانِ انسانی ما، کسی ندای خدا را اینطور نمی‌شنود، اینطور باور نمی‌کند، اینطور چاقو را برای کشتن فرزندش به دست نمی‌گیرد. این کار‌ها را دیوانه‌ها یا آدم کش‌ها می‌کنند. ابراهیم‌های جهان انسانی ما را یا به زندان می‌برند یا به تیمارستان. جهان ما آنقدر تو در تو و راز آمیز نیست که این روایت، روایتی مؤمنانه به نظر آید. کسی مثل من وقتی که معجزه ببیند ایمانش بیشتر نمی‌شود. معجزه متعلق به عالم انسانی نیست در حالی که زندگی ما آدم‌ها انسانی و بسیار هم انسانی است. برای همین هم از قصه ابراهیم فاصله گرفتم و دست از سر تفسیر‌ها و معانی مختلفش برداشتم. سعی کردم برای اینکه با آن کنار بیایم نگاهی نمادین به آن داشته باشم و انسان‌های درگیر در آن را نماد ببینم و نه انسان‌هایی واقعی و خلاصه درسی از این ماجرا بگیرم و بگذرم؛ اینکه هر کسی باید برای ایمانش چیزی را قربانی کند ولی نه الزاماً مهم‌ترین چیز‌ش را. باید به ایمان و خدایی که یافته دل ببندد ولی انسان بماند و همیشه به یاد داشته باشد که خدایی که بیش از طاقت انسان از او انتظار داشته باشد، خدا نیست، خالق نیست، انسان را نمی‌شناسد. این خدا خدا نیست، توهم خداست

.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

چند وقت پیش در تاکسی نشسته بودم و چون مسافت طولانی بود مقاله‌ای از کیفم در آورده بودم و می‌خواندم پیرامون عواطف و احساسات با نام passions . کنار دستم مرد میانسال خوشپوشی نشسته بود که دیدم مدام سرک می‌کشد روی کاغذهای من. مدتی گذشت و زمانی که داشتم ورق می‌زدم تا از صفحه اول که عنوان مقاله در آن بود به صفحه دوم بروم، مرد میانسال یک هو پرسید: «این همون شهوت نیست؟» یک هو همه تاکسی حواسشان جمع ما دو نفر شد. خیلی زود دوزاری‌ام افتاد و گفتم «passion رو می‌گید؟» گفت «بله». گفتم «نه الزاماً passion .در اینجا به معنای هیجان و احساس و شورمندی و این هاست و passionate هم می‌شود پرشور و پرحرارت و با احساس.» مرد میانسال خوشپوش نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و بی‌خیال شد و من هم خواندنم را ادامه دادم. کمی نگذشت که دوباره گفت ببخشید: «من ادعایی ندارم ولی چند سالی در خارج تحصیل کردم و به نظرم می‌رسه این واژه یعنی شهوت.» گفتم «برای چی؟» گفت: «انگلیسی‌ها وقتی می‌گن: She is a passionate girl یعنی فلانی عجب دختر سکسی‌ای است». نگاهی کردم و گفتم «حق با شماست، شورمندی و هیچان اقسام مختلفی دارد و این هم یکی از این اقسام است. همچین معنایی را من هم دیده‌ام. بله، passion به معنای شهوت هم هست ولی در این متن معنایش همانی است که گفتم.» این را که گفتم لبخندی به نشانه پیروزی زد و بی‌خیال شد. کمی که خواندنم را ادامه دادم، حوصله‌ام سر رفت و با خودم گفتم بیا و حالا تا آخر مسیر، به جای کلمه passion همین معنایی را بگذار که این مرد خوشپوش می‌گذارد و ببین این متن ِ مربوط به «فلسفهٔ اخلاق» چه چیزی از آب در می‌آید. با لحاظ کردن این معنا شروع کردم به خواندن. هر چه جلو‌تر می‌رفتم بیشتر خنده‌ام می‌گرفت. زیرچشمی نگاهی به مرد خوشپوش میانسال خارج تحصیل کرده انداختم و دیدم با کنجکاوی به من و نوشته هام نگاه می‌کند. کلی که با خواندن این متن فلسفی-جنسی خندیدم، قبل از اینکه پیاده شوم گفتم "حق با شماست، شوخی می‌کردم. این مطلب را از یک سایت جنسی گرفته‌ام و داشتم اذیتتان می‌کردم. کلّش را خواندم. خیلی جالب بود. شما هم گویا از خواندن این چیز‌ها خوشتان می‌آید. بیایید مال شما." مرد که کمی سرخ شده بود، خندهٔ هیستریکی تحویلم داد و مقاله را نگرفت. اصرار کردم و به زور مقاله را دستش دادم. گفتم آنقدر‌ها هم بد نیست. مقاله علمی است. خلاصه گرفت و کرایه‌ام را حساب کردم و از ماشین پیاده شدم. وقتی که ماشین راه افتاد با آمیزه‌ای از عذاب وجدان و خوشحالی ناشی از رذالت به رفتن ماشین نگاه می‌کردم. از شیشه عقب دیدم مرد میانسال تحصیل کرده خوشتیپ انگلیسی‌دان، مقاله را آورده جلوی رویش و دارد می‌خواند. خنده‌ام گرفت، داشتم تصور می‌کردم چه فحش‌های رکیکی تا آخر مسیر به من خواهد داد. اما خب، از آن قسمت داستان که مرد میانسال لبخند پیروزمندانه‌ای زد و بی‌خیال شد، بقیه‌اش در ذهنم گذشته بود. یعنی دوست داشتم این کار‌ها را بکنم و نکردم. فقط تصورش را می‌کردم. از یک طرف باید مقاله را برای کلاسی که یک ساعت بعد داشتم تورقی می‌کردم و از طرف دیگر، دلم نمی‌آمد این کار را با آن بنده خدا بکنم. خدا را چه دیدی، شاید یک روز من جایی اظهار فضلی کردم و کسی اینطور حالم را گرفت. برای همین هم بی‌خیال شدم. وقتی به مقصد رسیدم، مقاله را در کیفم گذاشتم. پیاده شدم و در حالی که تاکسی از من دور می‌شد به مرد میانسال داخل تاکسی نگاه می‌کردم و به میانسالی خودم فکر می‌کردم که یک روز در تاکسی نشسته‌ام و به جوانی که بغل دستم مقاله‌ای می‌خواند با کنجکاوی نگاه می‌کنم.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |